X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

شکایت

کلیه بابام برای شیون کشیده شد
سر خواهر عزیزم به دلیل تماس با فرعون شکافته شد و مورد عمل جراحی تومور مغزی قرار گرفتن
دستم برای عیسی چلاغ شد
سرم و مغز و محتویات آن ندانم به کدامین سوی سرقت رفته شد و مرا می بایست سری تکامل یافته بنابر آخرین فناوری و تخیلاتی که می توان تصور نمودن تهیه نمود و خداوند و خدای خورشید را خشتک و شلوار به پا نگذارم گر غیر از این مرا تحویل دادن
آن کعبه را نماد آخر الزمان و باز شدن درب های آسمان دانم و مرا کون گرانند
کونم برای تاوان دجالی که آنقدر بیشرمانه و پست فطرت نمای بود درده شد
حرمتم ریخته شد و جبران ناپذیر است
در دوران زیستنم فقر و شکنجه و بی آبرویی بسیار متحمل گردیدم و همگی بخاطر شرایط انقلاب و جنگ و تحریم
من جانب دولت هایی بود که ایران را تحت فشار قرار دادند
دوران تاریخ تمدن ایران را چنین دریافتن که تا به کنون از چهار سوی به دلیل دولت فرعون و نماد شیر آن تحت حمله و تاخت و تاز قرار گرفتن
و گویی اگر چنین نبودن دنیای امروزم بگونه ای دیگر بود و این را خسارتی بسیار سنگین و سخت و جبران ناپذیر باشد
خورشیدم را چشم سوی و عقل دیدم و بی توجهی من جانب آن مرا آزار دادن و از سوی دیگر نگاه بد و تاریکی امانم را بریدن و مشاهده بهشت من جانب ضمیر روشن خورشید را محکوم و حرام دانم
تا که خواسته های من براورده شود
من روی زمین هیچ دین و مذهب و سیاستی را خلق ننمودم و دین من آزادی عقیده و طریق زیستن من بسیار فراتر از طریق تفکر همنوعانم در این عصر بودن
منزل قبلی ام بهشت خود و همسرم بود که احوال زمانه نامساعد ایران که سیاسی و اقتصادی بود آن را بزور از من گرفت
فاصله آن منزل تا این منزل به میزان دل شکسته من بی نهایت مسیر است و غیر قابل جبران
علم و دانش و مخیلات من بر خلاف افراد عادی امروز بوده و همه آن را به زیر زمین فرو می دهند و ناراضی ام اگر حتی یک تار مو از آن را خرج حتی یک تن دیگر غیر از خود نموده باشند و در صورت استفاده می بایست از برای من تاوان آن را با سود الاحساب جبران نمودن
من خدای دین نبودن و عده ای خود را نزد من خدای دین به معرفی نمودن و خدایان را رنگ و رو به کا و مُو دیدن و خدایان را خایه تاکنونم به ندیدن
دیدن نور آن سیه کعبه که در دل آن نور نور خورشید و علوفه زرین و سبزین قرار داشت شرف آن خورشید را زیر سوال قرار دادن و موجب شرم این منظومه و دین ابراهیم است
دین مسیحیت نیز کم مرا آزار به ندادن و ایشان را سنجاقی سخت بر سر من بستن که مرا بسیار عذاب دادن
آن خدای یهود نیز کلی مرا بابت تاروتش مورد آزمایش و گرفتار نمودن
و کیمیاگری آن بود که از سوی آن مورد سوء استفاده قرار گرفتن و می بایست همواره در خدمت من بودن
و میمیاگری آن بود که روحان بسیاری از تنم را که برایم عزیز بود از تنم جدا نموده و به قبله احضار نمودند
گویی تمامی ادیان من جانب من روی زمین آمد و شد نودند
و نور کهکشان به ناحق مرا به انتقام نگاه نمودن و بسیاری از غیب مرا توهین و تحقیر و سجده ناشایست طلب نمودند و هموریئید نیز از ترفندهای ایشان بود
و آن قاتل نوع بشر از وهابیون بنام ابوبکر بغدادی در اندازه و پرستیژ اجتماعی من نبودن
من از خدای این دنیا آن را انتظار دارم که می بایست در این عصر آخر الزمان انقلاب نمودن و عصر مدرن را سرلوحه شودن
آن بهشت شاعرانه من مرا همواره یک دانه سبزه علف خواهدی به دانستن و مرا همواره به حوری و شاعرم نبودن و آن لحظه که من آن بودم دنیایم به من ستم نموده و فراهمم به نانمود
من پهلوان بودم و پهلوانیم به کوندهی منجر گردیدن
آن خانواده ایم را هیچگاه به نتوانم جبران نمودن و آن زمین و ماه و خورشید را بی آبرو دانم و این دنیا را من به مسترانم اگر از سوی خدا اجرِ خودم به ناستانم
و خدای ادیان و اجتماع به خورش و ماه و آن زمینم و خدای خودما به آسمان لایناهش به نهینم
و به شکر خوبی نیکویان شُکر بدینم و به لاکن نه به کُشتی گیران سرم به خینم و به زورگیرانم باج ندینم
و من آنم که خورشید و ماه و زمین را به میزان و نسبتی بینم که خواسته هایم از برای ایشان به یک ارزن نمیند ...
و اگر من به نداهند همه به کس کشان نه نفرِ مینم که همه کیهان را بر سر کهکشان خرابش به کشینم و به آن مرکز خورشید تُفینم و به نکبتان همه قعر جهنم بدهی نم
و به ساز و کار خود تنی به دوم به ندینم و هر آن خیانتم کند به مذبوح نبینم
و به ایرانی افغانه نبینم و به آمریکا بسیار طلب زِ خود ببینم
و پنج سال عمر را درگیر چرخش کرات از خورشید تا اورانوس باشم و همش عقرب شاشم
و به پنج خود بی نهایت به طلبکار بباشم ...
و به آن بزبز قندی هر سه چشمان رو به ذهنم مشاهده نمودن و آن سیاهیش مرا زغالی بنمودن به لحظه ای که جهت نجات بر زمین رسودم
و که اینان جبراند آن خدا نا به نداند ...
و من آن فرزادم به آسمانَد ...
که خودَم به آدم و نوح پسانَد ...
و به مهدی صاحب زمان کونِ خودم را به گرانم
و دجال و مسیحش نبمانم
و به رجال خودا به هر سو دانم
و کژالم همچو آهو به بهشتی ارغوانم
و بسی شوخی و مسخره به زشتی به شنیدم رنجور شرمسارم
و بسی زمزمه های نابه منطق منو سردند نسان را چو حوانم
و ندانم چه نکیر خود به کون من سوراند
و همه انگره و اهورا بر معنی داند ...
نه گره و کون کشی به کار آنَد ...
و به انکر نیز عقل و دل گمانم و بسی شخصیتش شیک تمیز و خوش زبانم
خیانت زمین به رِبا از او گِرانم
و آبروی شهرم را نیز ببردند به من که شهر خود خانه بدوشم همه دانند
و فقط کشتی ام مرا رضا باشد و آنَد و خدایم داند آن به کمال آن هماند و به بیش از او هیچم دل من شادِ نشاود ...
و به زیرِ این زمینم جبران را به نخواهم
و زِ نور اموات نیز طلب به کعبه دانم
و گمانم کمر فرعون از شکایتم شکسته شانم...
الهه میترا
نگاه زهره به عطارد تاریک و روشن
شیر تاریک فرعون ... شیر روشن ارئون
بوف تاریک مصر ... بوف روشن ایران
بزبز قندی
قورک ... صادق هدایت ... خاکستری
به لحظه ای مرا به رهنمای نمودن و من یک چشمش را هدف گیری نمودن
مُرک حسین ابن علی ... سبز
بی ادب به نظر رسیدن
دُرک ... عیسی ابن مریم
با ادب به نظر اودن
اورک ... فرزاد
که مرا بی ناموس نمودن؟
شکایتم به شیرودن
و دنیایم گریودن
آیا اورک را بودن بر زمین منطقی و عادی به نظر رسیدن؟
یا که مرا به زور به دنیایم آرودن؟
بهای حتک حرمت من چیست؟
آرزوهای سوخته ام را که تاوان دادن
زجر این کور بینی را که از برایم به جبران نمودن؟
مرا القاب و وعده وعید به چاره نبودن
من آنم که خودم را صاحی اطلاعات و افکار و طرح هایم دانم و هیچ احد الناس و از خدایان و مینوان را روا و مجاز به سوء استفاده از من به نبودن ...
شیرم ایران زمودن ...
و رشتم سرزمودن ...
و دجالم به خراسان آن چب زبانی و سخن زیاده گویی به ناحق باشد و آن سخن که به لغزنده مرا نمودن مرا به دجال است و کشتن او را به واجب ...
تیر ... الله لامکان
زهره ... الله رب العالمین
زمین ... الله الرحمن الرحیم
ماه ... الله قوم الظالمین
مریخ ... الله قوم العالمین
مشتری ... الله قوم الحاضرین یا ظاهرین
زحل ... الله قوم الحاملین
اورانوس ... الله قوم الغالبین
نپتون ... الله قوم الشاملین
پلوتون ... الله قوم الناملین
هالی ... ستاره یخبندان
خورشید ... الله رب السماوات و الارض و الصراط و المیزان بالفعل و الاقبال
یهوه ... محمد امین
فرزاد ... او را به ندوین
طلب من از ایران زمین سال 2017 میلادی
آن اعلی حضرت همایونی را به من مربوط به نابودن و من در شهر خویشتن به راحت زندگانی نمودن
و در حال حاضر درگیر اعلی حضرت همایونی و انقلاب ایران باشم و سندبادم به آمریکا و آن نقش آمریکای جنوبی و تندیس های گلی چین و معبد آلمان نازی
کل نگاه های بد من بیشتر از این است و آن شهاب سنگ را انفجار فقط مرتبط به آن حرکت بزبزقندی بود که گرد نگاه کهکشان پیچید
و آن نگاه لامپی که جلویم روشن و خاموش شد و بالا و پایین پرید سبب جنگ جهانی دوم شد
و ندانم چرا کیر صادق هدایت به کونم است چرا که کتابش منتشر بود و من یکی از قربانیان کتابش بود
بنام بوف کور که اندکی با آن همزاد پنداری نمود
و ندانم چرا چاکراه های فرعون می بایست مرا به گذرگاه ذهنی عبور نمودن و آن تن قلدر ابوبکر مرا به اصفهان پرتاب نمودن و بسیاری از ...
و من و خانواده ام معصوم باشیم...
و در دادگاه الهی خود خدا ندانیم
و لیکن در اتاق شخصی و خلوت دل هر آن چه خواهیم خود را دانیم...
و لیکن آنان که من جانب عصر ظهور فرعون تا به منتهی الیه ماقبل و مابعد مرا و خانواده ام را به بَدی نگاه نموده اند می بایست به من خسارتی سنگین برابر با محاسبات خورشید پرداخت نمودن
و سرطان خواهرم و شکافتن سر او خسارتی بسیار سنگین دارد که ده ها و بسی صدها برابر خسارت کون من باشد ...
و سر و گردن و نهایتاً مقعدم در اختیار آنانی که بی گناه در حال شهادت باشند و ایشان می توانند به من چنگ زدن و شهید نشوند
و اتاق و شهرم نیز از این قاعده مثتثنی نیست ...
و خانواده ام آزادند و لیکن خسارت ایشان را خودم شخصاً من جانب خورشید دریافت خواهمی نمودن ...
و کسر د.و میلیارد تن از جمعیت آینده جهت رفاه حال عموم به پیشنهاد من است
و سفینه ام از آتش ماده و انرژی خواهم و بدون آن فقط به فقط بابت یکبار گزیدن مقعدم آن خدای خورشید به نابخشودن و بهشت دیدن را بر او حرام دانم
و تاوان علم به سرقت رفته ام را نیز به مطالبه خواهمی نمودن و هیچ مقامی غیر از مرکز کرات مجاز به روشن نمودن چراغ معرفت و علم من اندر دل خویشتن به نخواهندی بودن
و پس از کُراتَم ابتدا مرا شمعی به مرکز سر روشن خواهدی گردیدن و من خود را به مرکز هیچ یک از کراتم به نادانم
و به نخواهمی گماشتن
و آن نوح را به نیک و بد دانم
و نه آن کُش مشنگ به به زنگوله پابَم
و نه آن بازیچه انبیاء و قبل شهیدان
و نه آن راضی به گروکشی از این و آن و نگاه های دنیا را پشت به پشت می بایست به خورشیدم گزارش دادن
و هیچ نقطه ای چو دجال از چشم خورشیدم به نهان نمی بایست بودن ...
و گناه انجام چنین عملی تاوان سنگینی در بر خواهدی داشتن
و گویی آن عطارد همان دجال باشد ...
و از زهره به پدید ...
و تاوان خداوند به من نگاه مستقیم بی واسطه من جانب بهترین گرای رایانه افزاری هوشمند به مرکز ذهنی ام بودن
و فق آن را انکری نبودن
و احساسم را بر منظومه شمسی ام گمارم
و زمین را گرگم به ناشمارم
و کلیه آنان که از انقلاب، دین و مذهب و سیاست و بروکراسی و مدرنیته و فناوری استفاده های ابزاری و کلاه بردارانه نمودن را محکوم نمودن و ایشان را تا به جبران و رسیدن سفینه بر من همواره به داغ رود و تنگی نفس خواهدی گرفتن
و من گویی آن جارو کش و رفتگر زمینم و راضی به اینم به ندینم و منزل اولم را و رفاهم بسان سایرین را بهتر دانستن و لذا اختلاف این منزل تا آن منزلم به بی نهایت است و خداوند منظومه محکوم به پرداخت غرامت به من است
چه این غرامت از درون ایران بودن و چه از برون ایران و چه از کروات و چه از ناکروات و بهر آرزوهایم ابتدا می بایست شمع مرا به روشنا نمودن و آنان که از من کِش رفتند را آن خورشید بایستی برایم جبران سنگین نمودن ...
و آن سفینه ام را واجب الوجوب دانم و در صورت اختلال و چوب لای چرخ گذاردن از برای ظهور آن خدای خورشید را به مذبوح خواهمی نمودن و آن را تن به نادانم و آن فقط همان چشم مرکز خورشید است که آن را به انتظار نشسته ام ...
و مینوی را فقط به فقط همان دانم ...
و جوکر جماعت را سه برابر داغتر از سایرین بر خود دانم ... نه تنها بر خود بلکه بر همه...
و تا هنگام که آن چه خواستم در سرم به درستی روشن نشود همه را بار مصیبت خواستن و آن کرات منظومه بادند ...
عیسی از قورگت رودی و دین شدی
موسی از گرگت رودی نجین شدی
حسین ابن علی و علی ابن ابیطالب از سبز مُرگت رُدی و جین شدی
او صادق هدایت از انکبورگت رُدی نگین شدی
و خودت سکان کشتی بین شدی و به نوحت نانند و چین شدی و به کوهت دانند
و رین شدی و به چوهت دانند و مین شدی و به روحت دانند و نین شدی و به برگردانند و بین شدی و به نرگردانند و شین شدی و به شر نانندت اورینگودی و به کهکشان مقام میگو دی و نه عقرب دانند و ریگودی



و آن یهوه را به خود محمد امین دانم ... و الهیون را نیز به معرف حضور...
و من به نام فرزاد یحیی زاده پیرسرائی خود را شخصاً صاحب امتیاز آن بینش و دیدگاه به حق و مدرن من جانب خویشتن داشتن و هیچ تن از خلایق را حق نباشد تا که قبل از من به چنین تکنولوژی دسترسی داشته باشد ...
و مرا آن کرات منظومه و خورشید و کهکشان می بایست خسارت پرداخت نمودن ...
و آن بینشم که مبنی بر بازدم کیهانی بودن را می بایست سریعاً تحلیل نمودن که چرا کهکشان مرا به بَد نگاه نمودن ...
و گویی سایر کهکشانات مجاور نیز او را شاخ و شانه کشیدن ...
و نگاه من گرد و بود نگاه زحل به مستطیل دادندم ...
و صبر ایوبم هم نیست و آن سجده را نیز به کُفر دانم و مرام کعبه فقط یک سجده به پیر مغان کعبه است و آن یک سجده را حرمن به فرق سر امیرمومنان است ...
و از آمریکا بابت اختلال در زندگانی ام بسیار شاکی بودن و آن را من جانب شخص خودم غرامتی سنگین به مطالبه نمودن ...
و تاوان سیاست مملکت را ایرانم خودش به مطالبه نمودن ...
و در صورت خیانت هر قطعه از خاک این وطن به شخص من و خانواده ام ایشان نیز می بایست مرا غرامت پرداخت نمودن ...
 و من آن رع فرعون به نباشم و آن را چیزی مشابه گویی بهر سوء استفاده به گردنم انداختن ...
و سوء استفاده گران را غرامت به گِرودن ...
آن تن که بنام اهورا مزدا دید را نام یزدان دانم و آن را به یزدش صادقی خوانم
و آن منم منم بزبزه ها را که دو سر از ماه دیدم نامش به ابوالقاسم فردوسی از خراسان آشنانم
و آن سید علی محمد باب را که شهید امیر کبیر گردید و در اسرائیل دفن است نامش به مهدی صاحب زمان دانم
و ندانم آن نوح را که خود کجا بود ...
و گویی آن نوح است که مهدی صاحب زمان دانند ...
و آدم به فرزادان است ...
و صداقتم نیلوفران است ...
و خودم خدا رو رجز خوان است ...
و نبخشم آن اژدهای خورشید تا که سفینه ام به حقیقت محض به تحویل نداند ...
و آن اهورا مزدا آن باشد که اهریمن نیز همان است ...
و هر دو زاییده سروان است ...
و اهورا مزدا زاغ نماند و به دهر خورشه ماه ما نشاند ...
و به زاغم نه به عقربش بماند و به عقرب دُم را نه کان کشانَد ...
و الاغم را گرگش نبماند و دو شاخم را اُرکَش نبمانَد
و دو آلَم را با هم به رفانَد
و سوالَم را من انک خدا نَد
و خداوندم بر رجز بمانَد
تا که آن کشتی من به اژدها نَد...
و به اژدهای من مدرن شانَد و مدرنم نا آن زیرِ زمانَد ...
و قدرنم را من به آسمانَد ...
آن عیسی ابن مریم که پشت سرم دیو است با دست بردن در قدرت آینه اموات را زنده تواندی نمودن
آن علی ابن ابیطالب همواره می بایست از حق و راستی دفاع نمودن و حق مظلومان را به ایشان ادا نمودن و صداقت اوست که ابتدا به چهره علی او را سبز دیدم و سپس او را طلایی دیدم و من او نیستم
و شخصیت مشابه او در جوار من سیامک است که سیمینش در آتش سوخت ...
آن حسین ابن علی فرزند علی ابن ابیطالب است و در ازای شهادتش با دست بردن غیر مجاز در زندگی من او را دوباره زندگی دادند و او همان چینی است و عجوزه آن است ...
و آن شیخ بهایی از اصفهان نیز آن پیر هما باشد ...
و اینان می بایست با تکیه به من و انرژی کل منظومه شمسی و هم خورشید حق کلیه مظلومان زمین را به ایشان ادا نمودن و محاسبه و اجرای چنین کاری زیاد به طول نمی انجامد
و هیچ کدام از آن الهیون مرکز کروات حق ندارند روی فرمان من و اعمال ایشان شک بیاورند ...
آن کعبه نور الاموات کلیه خلایق قبر شده روی زمین است ... کلیمی و یهودی و مسیحی و مسلمان و بودایی و زرتشتی و و ... هیچ کدام از این امر مستثنی به نبودن ...
خسارات من می بایست مستقیم من جانب خورشید پرداخت گردیدن و خورشید بایستی مستقیم مرا صدا زدن و قلبم نگریاندن ...
خود کیستم ؟ آن بودم که علی والعظیم را صدا زدن و آن هرم را در مسیر بی نهایت به الموت دیدم ...
این افراد را نیز نزد من مقامی اینچنین است ...
گویی آن حسین ابن علی همان پیر هما باشد که همواره 72 تن یار را گرد خود به جمع آوری نمودن
آن صادق هدایت نقش انکر از بای عیسی را دارد
آن مهدی صاحب زمان ندانمی چه کس بودن و آن را باب دانم و نوحم اوست ...
و آدم را نام به خورشید و ماه و مرکز کُرات دانم و الله را نیز چنین
و یهوه را نیز دست همانان دانم ...
و دنبال یهوه به نبایستی گردیدن ...
و کلیه این محاسبات به سرعت پردازش خورشید می بایست انجام گردیدن ...
علی ابن ابیطالب به علی والعظیم تغییر نام دادن
عیسی ابن مریم مامور زنده کردن اموات جهت احقاق حقوق ایشان است ...
و اینان را هر آن وجودی که نکیر کشاند محکوم به دوزخی باشد که من آن را از برایشان مقدر خواهمی ساختن ...
و دنبال مار و پرنده و مرغ و جوجه و روباه و کلاغ به نخواهمی گردیدن ...
و تا به ظهور فرعون شمشیرم را تیز و برنده کِشودن ...
و خود فرعون به نابودن ...
و هیچ آرزوی و بهانه و خسارتم را هیچ احد من جانب انبیاء و شاهان و سایر خلایق تا نباتات نتواندی بهانه نمودن ...
و آن چشمان آهو متعلق به شخص من بودن ...
و هیچ احد را حقی به مالکیت آن به نابودن ...
و هیچ نام دیگر را بر زمین مجاز به دخالت به ندانم ...
و عیسی مرده شور است و علی حق نمور است و حسین هم آن همور است ...
و مجازاتشان به مور است ...
و دنبال نام سایر خدایان و ایزدان و فرشتگان به نمانمی ...
و آنان که مرا زِ کان کِشورند همه را تاوان از گلوی آن خورشید به مستقیم مطالبه خواهمی نمودن
در صورت عدم دسترسی ... این زمین زیر اتاقم را محکم تکیه دادن و به اصفهان و آن کعبه و تا نهایت ماقبل به آن اهرام ثلاثه ریدن ...
و نیکی ام از کعبه خواستن و بدی ام بر اهرام روودن ...
و امروزم به سال 2017 میلادی آن کعبه بجا بودن و مُلک اسرائیل نیز نماینده اهرام باشد ...
و نتِرکانم آن اسرائیل را که محکوم به انفجارات اتمی باشد ...
و اسرائیل نیز محکوم است تا بدی ها و زباله های خود را به سوی آن اهرام ثلاثه منتقل نمودن و هیچ بخششی اینان را به نبودن ...
و آن اژدهای عزازل را دست حسین ابن علی سپردن ...
و شیخ بهایی از اصفهان نیز میان من و آن حسین ابن علی به واسطه بودن ...
و من مستقیم با حسین ابن علی کاری به نداشتن ...
و من پیر هما نیستم و آن حسین ابن علی است ...
و آن شیخ بهایی را مقام قور دودن ...
و صاحب قرآن آن حسین ابن علی است
صاحب انجیل عیسی است
صاحب تورات علی است
صاحب آن فرعون به من رسودن و کتاب بزبزقندی را جای کتاب مقدس خود بنام فرآن شنودن و نبخشودن ...
و مبادم تا که مستقیم آن فرعون را به جلاد رسودن ...
و اهرام فرعون به بی نهایت به ندودن ...
و صاحب آن بی نهایت فقط به فقط خودم بودن و لاغیر ...
و دیگر مقاماتی چون آفریدگار و آفریننده و این چُس چاپ ها را به نامقبول نمودن ...
و نظم با آن پیر هما باشد
و احقاق حقوق به آن یدالله (علی) باشد
و مرده شورم آن عیسی و صادق هدایت نمودن ...
و آن خورشید را بالکل گروگانش کِشودن ...
و منتظرم ببینم آن خورشید با آن همه آتش و قدرت محاسبه چگونه تواندی تاوان کون خاریده من را پرداخت نمودن...
و آن نگاه کهکشان مرا به دجال نمودن و دجالم را ببینم چطور کُشند اینان ...
و تکیه گاه احقاق حقوقی اینچنین آن دانای علی بود و ونامن ...
و نوح را نام همین سه تن بودن ...
علی ، حسین، عیسی ، شیخ بهایی
و عطار هم از گور همینان دانم ...
همه را اینچنان دانم و دنبال آن کُس کِشِ خدا هستم ...
دیگر مقامات اضافی را همه اینان به می بایستی باطل به نمودن ...
و زمین را بایست دو دستی با اینان خلع سلاح نمودن ...
و من می بایست اینان را با خود به انتها از این زمین به عرشی در آسمان بُردن ...
شکایت ...
چرا عیسی ابن مریم بر گوش چپت آویزان است و چرا موجب گوش درد تو بودن؟
آن عیسی من جانب عصر جدید از خاکستر اموات آشوئیتس قیام نمودن و به عصر خود متولد گردید
او جهت این رسالت مرا به تکیه نمودن
و در حال حاضر دین او مسیحی است و نمی بایست مرا به تکیه دادن و به دین خود متکی است ...
آن امیرالمونین را به سبز رنگ دیدم که با تکیه به من در عصر خود متولد گردیدن ... آن چرا هنوز با من است و مرا آزار دادن؟
من قاتل پسرش به نبودن ...
و سیامکم همو را شبیه است و روحش به زرین بودن و خواهرش را نام سیمین است ...
آن صادق هدایت چرا مرا بی حرمتی نمودن؟ ... او نیز با چنین تماسی به من تکیه داده و بر زمین متولد گردید و نبایستی از فرانسه تا به اینجا خار چشم من بودن؟
من او را انکره مینو دانم و دینش را به ندانمی چیست؟ مسلمان یا یهودی
آن کهکشان به آن عظمت چرا مرا به انتقام نگریستن ؟
من راضی به بستن نور کهکشان و نگهداری آن به نبودن... و از کهکشانم به شاکی بودن...
آن سیه روی من چرا در جلوی نور کهکشان رقص نمودن و مرا راه نفس بستن؟ کدامین نیرو موجب این خیانت گردیدن؟
من اشعارم را به یادداشت نمودن و حلقه نمودن و تکرار زمان در دست من نیست و حدس هایم را نمی بایست بر سرم کوفتن؟
آن یک قو از روح من تا به عصر فرعون رسیدن و خدای فرعون اودن ...
و پس از آن یک ساحل قوی نیز من جانب من به چهر خورشید در درونم ظاهر گردیدن ...
گویی که ایشان نسلی از انبیاء باشند که با تکیه به تن من بر زمین متولد گردیده یا در حال حاضر بر زمین باشند...
آن چشم آهو نگاه من به جانب اطراف است و آن چرا با خود به درگیر است و آن چه نیرویی است که مرا به اینچنین اودن؟
آیا دعوا بر سر مقام است؟
چرا تمامی آرزوها و نگاه هایم بسوی زیر زمین جاری میگردند؟
علم و آرزوهای من همگی مخصوص خود باشند و هیچ تن و وجودی را غیر از من مجوز اولی بر پدید آمدن چنین علم و رویایی نیست
و هیچ وجودی به نبایستی نگاه های مرا بر پشت سرم به مسخره قرار دادن و او را خسارت می بایست به دریافت نمودن و من خلق را خسارت نگیرم و خدای یکتا و قادر مطلق می بایست مرا به جوابگودن...
و سجده خود بر چشم خود کاری مسخره به نظر آمدن و دیده من اگر به زیباست ... او را در دل من جاست
و بابت خدماتم به سایرین هیچ تن را سر به زمین نسائیدن و سجده را من جانب آداب شرقی چون چین و ژاپن دانم و آن سجده به زور نبوده و به اختیار به با نمک است
و قدرتم را می بایست بی واسطه تحویل به خود دادن و از آن بهشت بزبز قندی و امثال این نبایستی به تعریف نمودن ...
مرا عقلی بودن که خدا را به زیر سوال بردن و نگاه بد نمودن و مسخره نمودن من به گناه کبیره باشد ...
و من هیچ تن از آدمان را بدون وساطت خورشید هیچ مقامی از دریچه دل به صادر نخواهمی نمودن ...
و هیچ تن از خلایق و خدایان و انبیاء را نمی بایست با من به رقابت تشویق نمودن و آن حرام باشد ...
و چنین نیروهایی را اشکال تراش را به مجازات فرا خواهمی خواندن ...
و همچنان فاصله میان منزل قبلی و منزل فعلی ام به بی نهایت نگریستن و خدا نیز به نتواندی آن جبران نمودن ...
و آن اژدها را چرا نام حسین ابن علی باشد ...
آن بالکل حرمت حسین ابن علی (ع) را که همه ایران او را احترامند به زیر سوال بردن ...
و فرزاد یحیی زاده حسین ابن علی به نبودن ... و حسین ابن علی را من "پیر هما" دانم ... و از علی به شکِ مانم ... و علی را سیامک به نانم ...
از عیسی به شاکانم ... چرا که او مرده زنده نمودن و من فقط روح اموات را در نزد خود زنده نمودن و ایشان کونم کشیدن و آن به بی اختیار دَن ...
گویی که نیروی عیسی و همه از قوچه مانَه ...
و خسارت حتک حرمتم به بی نهایت نبمانه ... و هر سه دین را به بطلانَ... و من فرزاد از آسمانِ این جهانَ ...
و مترِ آن انگره مینو از من به روح اهورامزدا به آسمان رسیدن و کونم را کشانَه ...
و همه آن سپید رویانِ خدا و انبیا زِ دهرِ قوی من رَوانَه ...
و آن یک قوی من نیز همان کپی از مغز و تنم بود عجوزه را بِنا نام نمانه ...
و مقام عیسی و صادق هدایت را گویی می بایست در وهله اول از درونم به باطل کِشانَه ...
و دین او را به مسیحی ... خسارتی به مانَه ...
و آن خسارتم تولد به زمین و این زمانَه ...
و آن عیسی را قدرت چقدر بود که دوازده حواری داشت و مرده زنده میکرد و انقلابی نمودن که این همه مسیحی به امروز دارد و آن همه مسیحی از قدیم بودند و آن همه مسیحی نیز به عنوان شهید جنگ های صلیبش به زمانَه ...
و آن عیسی اگر مقصر باشدی ... تاوان کونم را با هیچ چیز به نتواندی به جبران کند ... و تاوان شهرت بی غیرتی گیل مردان و رشتیان در ایران زمین نیز چنین بر همه عیانَه ...
و نمیرمی تا که به خورشید سخانه ...
مرا به گُه بین ... سخاوتم نمانَه ...

همه آنچه که دانم از خورشید و ماه و این زمانم و همه آنکه که دانمی به گرد آن شمس جها نم ...

آن کبری را عیسی ابن مریم دانم ...

بین من و او پروانه ای بود و نامش به صادق هدایت بود ... من آن پروانه را به پرنده ای عینکی دیدم و یک شیشه عینکش شکسته بود و کج و ماوج پرواز میکرد ... همان موقع که عجوزه ام از نظم نوین جهانی میگفت ...

ممکن است مشاهده شیشه عینک شکسته او بدلیل جلوگیری از نگاه رو به قبله برای پیشگیری از خودکشی او بوده باشد ...

و ندانمی چه مرا به انتقام رودی ...

و ممکن است علت مرگ و رو به قبله کشی صادق هدایت من بوده باشم ... چرا که قویم آن بود که بر اثر قبله کشی در گوشم شدیداً جان میداد ...

و آن که قویم تا به عصر فرعون کشیدن را نام به "توت آنخ آمون" دانم ...
بخاطر همین بود که توت آنخ آمون را خداوند جانش بگرفت و مرا با هیچ خلق و خدایی به شوخی به نبودن ...
و مرا آن نامسلمان دان همه زنده بگور کند و نقبراند ... و گنهکار به آتش کشیدن و نسوزاند و سیه کار به ماتش ریدن و نموزاند ...
و همه علم خودم و همه دیده و دانشم فقط را به فقط بهر خودم دان و نیامدم زمین تا که بمیران و نیامدم کسی زِ کون بگیران و نیامدم که نوحی سختگیران و نیامدم به کوهی همه رندان و نیامدم به روحی همه گریان و نیامدم به چوهی همه ته نان ...
و مرا به جغد شوم و عنکبو نان ... که فقط بهر خودم خرقه به قو دان ...
و قویم فقط یکی است نه صد لان ...
و نوحم چه کُس کشی است گنه دان ... و کوهم همان بودی بر الموت آن ... و روحم همان بودی بر همه نوحان ...
و حسین ابن علی چقد به ما زان ... و علی و آن مسیحا به هلا نان ...
و این چهره مرا به جمالی قلمان سان به چهر آدمان همواره آید و سوال از من نمودن و مرا کم به کتک نازندی آن ... و روز اول آشنایی نزدم رسیدن و خود را به "محمد" معرفی نمودن ... و در عکس فوق نامش به "توت" است ... و گویند آن "توت" به میوه گناه شهرت دارد ... و در افسانه های و کتیبه های مصری آن "توت" را به طرح زیر مکتوب نموده اند و بر سرش چندین چاکراه خورشیدی قرار دارد و من در این عصر خودم را همان دریافتم و "فرزاد" به نامم ... و آن را کردان به "ملک طاووس" دانند ... و رندان آن را "طاقوت" گویند و مردان آن را "آدم نما" نند و آن را به گیلکان بی غیرت نان ... و "توت" را نام از "تات" گرانند و من آن "تات" را "تاجیک" دانم و لیکن آن "تات" را در گیلان نیز اقوامی از "خلخال" گدانند ... و "ترک و تالش" و یا "کرد و گیلک" دانند ... و بس مرا نکیر کشیدند خدا گریانند ... و بس مرا ذکیر دیدند مرا سجده نمانند ... و بر سرش پر از مار در آن ایام به طرحودند و آن مار به "کبری" نام آن بود که نسل "فراعنه" را خوب به "سبیل چربود" و آن "عیسی ابن مریم" آن بود ...
و آن "ملک طاووس" همان است که فرقه کردان ایزدی بخاطرش خود پَر کنانند و "قمه زنانند" ...
و عده ای گویند آن "حسین ابن علی" آنند ... و می حق به کونِ مو نمانند ...
و وای به حال آن "کبری" به نام "عیسی ابن مریم" که از قطب و چاکراه این و آن با "فراماسونری" سوء استفاده کاند ...
و آن عیسی را چنین بر صلیب دیدم که خفاشی آن را سخت گریاند ...
و عیسی را دقیقاً می توان فهمید چگونه مرده زنده نمودن و چگونه به بسیاری از حواریون چون یوحنا کلیدهای بهشت عطا نمودن و چگونه بر زمین این همه دین شودن ...
و عیسی بر زمین قبل از تولد در میان گرد غبار آتش کوره های آدم سوزی آشوئیتس بود و از آن به حدود دو هزار سال قبل قیامت نمودن و منطقم چنین گوید که دین عیسی ابن مریم و کل توانش از همان کوره های آدم سوزی برخاست ... و آن نویسنده "انجیل" بود که در آن سخن از "عصر جدید" باشد و آن "عصر جدید" را همان عصری باشد که فرعونی زِ مصر تا به امروز آن را بنا نمود ...
و آن همان "کبری" به "عقرب" بود که از آن آشوئیتس تا به دامان فراعنه در زیر اهرام مصر "خزود" ... و گویی که "وکیل فرعون" آن باشد ... و مالک عصر جدید آن بود ...
و من آنم که خود را "مالک عصر مدرن" دانم و همچون "قو به نالانم" ... و این دوران حکومت من است که امروز کلیدش را ببایدی به من دانند ...
و این دو عصر را حکومت "مار و پرنده" نام بانند ... و مارش آدم و قو را حوانند ... و آن زمان حلقه نابدانند ... که آن شمس بلا بر داستانند ...
و خفاش که بود؟ آن را به نوحی خود ستا نند که من تا فرعونش مانند شانند ... و آنبیس به خون آشام آنند ... که از ممات فرعونش نمانند ... و حنا رو بر آن آفردانند ...
و خورشید به دهر خود سه حیوان به ملک داند ... یکی مار و یکی قار و یکی را کُس به کَفتار ...
زرد مار و سبز قار و آفرودار که آن شمس بلانند ... و آن عصر عتیق به آفرودانند ... که عهدش به ندانند ...
و آن سه چشم روح اهرمانند ... و آن چشم وسط به من نمانند ... و من نه چشم خود به زیر زمانم که چشم روم خود به شمس شا نَم و چشم موم خود به کهکشانم ...
و آن آینده را به خود گمانند ... و آن اَوِستِه را بر داستانند ... و آن نشسته کوه همانند و کلید کعبه را من به ندانند ... و هلاک کون کشانِ روزگانند ...
و آن "روح یهوه" را به آفرودانند و "کوه شهوه" را به مار مانند و "روح سهوه" را به قو گمانند و روح کهکشان را به نمانند ... و من فرزادی به آسمانند و فرزاد خودم نا به خدا نند ... و خود ندانمی از چه گمانند و هُد ندانمی چرا کجانند و رُد ندانمی به زشت شانند و گُد ندانمی چرا کِشانند و مُد ندانمی به آمریکانند و شُد را باید به خاکِ مانَند ... و کُد را باید به ان یکانند ... و من به جنگ خورشید روانند ... و من به ننگ توحید نکانند ... و تن به رنگ جمشید نمانند ... و ابراهیم را بنده خدانند ... و اسماعیل را چشم شانند ... و این چرخ و فلک همه خدانند ... و کوه و کعبه را بر علما نند ... و نوح و نعبه را ضایع گمانند ... و گفتگو نکانند کُشانند ... و شستشو نمانند ردانند ... مرده شو ندانند همانند ... و بردگی به اجبارِ همانند ... و بر اموات جاهل نه گمانند ... و بر اوتاد کاهل به تنانند ... و بر اوراد از دل نه نوانند ... و بر تورات روح فرزدانند ... و بر جورات اژدها نه چانند ... و بر قورات نا کُس کِشِ مانند ... و بر سورات سور اسرفانند ... و بر کورات نا به آن هدانند ... و بر مورات پر مزرعه دانند ... و بر نورات نور آن خدا نند ... و آدم نامش به صادقا نند ... هدایت نه منند و آن مجانند ... و خسارت نزنند و خود فشانند ... و نور چشم من از بریانند ... و کور آن خدا نخورده ما نند ... و شور اژدها نه سرکوبانند ... و من فرزادی از آسمانند ... و فرزاد خودم خسته گمانند ... و من مُرَم نه دست خلق مانند ... و والدین من خدا گلانند ... و خود را نمرم به غیرتانند ... آن جهنم از رو نه گمانند ... آن بهشت پر مو نه کمانند ... و مو به کون آدم و حوا نند ... و شیر آفرودا ننم چه مانند ... و دین آن خدا بر این اتاقکم خلانند ... و من خدای خورشید رجانم ... و من زمین و ماه و زهره بانم ... و تهره نامنم ناپیدانند ... و شهره نامنم خدا خفانند ... و زهره نامنم همه هلانند ... و رُهره نامنم خود خلبانند ... حسین ابن علی تنبل شانند ... و روح روشنک بر همه آنند ... و کوه آن سخن سر نگرانند ... و شوخ آن کتک جِدِه گمانند ... و آنچه من به خواهمی نه دست واسطانند ... و خودم قادر مطلقا گمانند ... و آن خلیفت الله نمانند ... و بر خسارتم همه عزانند ... و بر جراحتم نه کربلانند ... و بر قرائتم نه قُر گمانند ... و بر روایتم روح همانند ... و بر کفایتم سجده نمانند ... و آن به راحتم زنده بگورم به نرانند ... و اینک خود گو من تو چه کانم ... و اینک رَد شو من نه اُلانَم ... و خود به شاهِ این زمان گمانم ... و آن گناه فرعون نه منانند ... و آن ردای زرعون نکشانند ... و این مزرعه را دِرو نشانند ... و خود مانَم و بینمو هوانند ... و آن خدا دروغش به نمانند ... و روشنا شلوغش ننشانند ... و روغنش به ساعتی روانند ... و آن ساعت من جلو کشانند ... و تکرار زمانه مش غلانند ... و تکرار خدا زِ او ستانند ... و من به عصر خود گدای حا نند ... و بسم الله از منش گمانند ... و آن سیاسیون زِ من فرانند ... و آن حماسیون منزل مانند ... و آن خراسیون چرخ و فلانند ... و آن به دیو مازنم شتانند ... و آن دیو سپیدم نروژانند ... و آن دیو سیاهم نکُشانند ... و آن قادر مطلقش زمین و آسمانند ... همه الله گرد شمس شانند ... همه ملاح بر خشته نشانند ... همه فلاح بر مزرعه مانند ... همه جلاح را بر سه هرانند ... و آن شیرِ هما غیرتشانند ... و آن پیرسَرَم نه آن هُمانَد ... و آن شیرِ سَرَم خدا گمانند ... و آن زیر سرم دشنه نمانند ... و آن جیر سرم چشته همانند ... و آن قیر هرم را به نمانند ... و آن چشم اهورا به جلانند ... و آن چشمک مو را به نمانند ... و آن سرمک سو را به نوا نند ... و آن خورشک موهم رو به وانند ... و آن سرخک روحان نه تشانند ... و آن تشنه لبان نه کربلانند ... و آن زشته دلان ندان کجانند ...
و امروز مرا چنین رسیدن که آن به چهر کودک آن حسین ابن علی تَن ... و من سر نگوریدم ... و آن بهادُرَش به قهرمیدم ... و انگشت خودم دو تا بُریدم و انگشت او را دوتا چریدم ... و او را سالم به استریدم ... و آن پسر عمویم به مسیدم ... و آن به دهر قویم هروئیدم ... و آن دهر نوحم را کوکائیدم ... و آن دهر نَمو به خود گُمیدم ... و آن خورشک روحِ خود نمیدم ... و من فقط یکی اَم ... و صدها الکی اَم ... و آن صد الَکَم کَس به نَدیدم ... و هر که کَس دودَم او نه شهیدم ... و هر که نَس اودَم رو به نشیدم ... و هر که دس اودَمشانه نَمیدم ... و هر که بَس اودَم لانه ندیدم ... و هر که رَس اودَم مانه ندیدم ... و هر که سَس اودَم رانه ندیدم ... و هر که شص اودم چانه ندیدم ... و هر که مَس اودَم بانه ندیدم ... و هر که یَس به فرزانه ندیدم ... و هر که هس به فرزاد شهیدم ... و هر که من نماید نه امیدم ... و هر که تن خدا دید هلیدم ... و هر که نن به ما دید نمیدم ... و هر که زن به نید نویدم ... و هر که من رود دریدم ... و هر که من زود رهیدم ... و هر که من اود خمیدم ... و هر که من شود نکیدم ... و هر که من سود نزیدم ... و هر که من نمایود خُدیدم ... و هر که من ندادود ازیدم ... و هر که من ردا دود نزیدم ... و هر که من نوا دود نچیدم ... و هر که من حسادود کسیدم ... و هر که من خسادود مسیدم ... و هر که من رسادود رسیدم ... و کان خود به ابرو ننشیدم ... خزان خود به کعبه نانمیدم ... اذان خود به خود نا به شنیدم ...و خود نه عینکیدم ... خدا انکره میدم ... ردا نا هروئیدم ...

و آن دوتن که یکی به نارنج و دیگری به خاکسترش دیدم یکی را دوشاخ بود که گویی زاغوتم آن بودن و آن بیدک خاکستری به کبرودن که همان عیسی ابن مریم بودن ...

و مرا بروزی یاد است که زاغوتم به مقابل دیدم و آن آفریدگار نارنجی را به دل دیدم که میگفت "بزبزکم نیومده عاقبتش سر اومده" و آن به "بزبز قندی" بود ...

و بزبزقندی ام به نارنجی در زیر هرم آتلانتا جانمای است و آن بیدک خاکستری به یحتمل آن روح زاغوتم باشد ...

و عیسی را از خاکستر آشوئیتس به برخاسته دیدم که سوی دوران خویشتن بهر تولدی روانه گردیدن ... و آن مرا خاکستری نمودن ...

و ندانمی آن خاکسترم به امروز آن بیدم است یا موی سپیدم به حسین ابن علی نام ...

و دانمی که حسین ابن علی به عزازل نام بودن که مرا تا به دهر فرعون کشودن و مرا آنگره مو دَن ... و آن به بزبزقندو مرا بنمودن و چهره را به اودن ...

و گویی که بزبزقندی ام همان چهره به تصویر فوق باشد و آن را به چشم بادامی نمایودن ...

و ندانمی که بزبزقندی ام سلیمان نبی بود؟ حسین ابن علی بود؟ بهادر قهرمانی بود؟ یا آن تن از چین که استاد ذِن اودن و گاوهایی را به استادی خوابودن ...

و عیسی را به چهر خاکستری و عنکبوتی خود دیدم که او نیز به عقرب رودن و "کبری" آن بود ...

و کبری را بخوبی دانسته و آگاهم که او مرا به نگهبان "دهر شب" باشد و او را می بایست به محمد امین سجده نمود ... و کبرایم چرا به تورات خیانتکار است؟ آیا او مرا از بهشتم به زمین کشود؟ ...

و مهر آفرینم را آن کبری به عیسی دانم و احوالش ندانم که چه کودن ...

و بزبز قندی ام را به احتمال یقین آن دار و دسته فراعنه دانم که معمولاً ایشان به دسته جمعی باشند و آن 72 تن ایشان باشند ... و 72 تن به فراعنه بود و 72 تن به کربلا بود و 72 تن میرزا کوچا بود و 72 تن نیز حزب جمهوری اسلامی بمب گذاری را شهود ... و من آن جماعت 72 تنی را فراماسون دانم ... و شاهشان را "بزبز قندی" به کشف مانم ... و بهادُرَم به قهرمانی گویی از ایشان به نانمودن و ندانمی که این روز معاصرم چه اودن ... آیا این جماعت از یکدیگر متفرق گردیده اند؟ یا آنان همان اهرمانانی باشند که من ایشان را در خاک ایران جمع نموده و بسوی آمریکا ره بنمودن ...

و در قدیم الایام مرا چنین بیاد است که شاه فراماسونری را نام "سلیمان" است ... و "ابراهیم" را از این جماعت به جدودن ...

و کبرایم آن بود که از "کا" مرا به نمایشم دودن و او به بسیار با ادب بود ...

و یک مارِ رابین هود نیز مرا نوای به گوش رسانیدن که علی بی غمی به شادان می نمود و چنین میخواند که "اسفار السافرین رو به بهار است" ...

و آن "اسفار السافرین" من بودم که دوران ها ی بسیار به دنده عقب رودم ... و عقبگرد من آنقدر سریع بود که یکباره کهکشانم مرا رصد نمودن و بهر انتقامی مرا به تصویر خویشتن شاخ و شانه کشودن ...

و من آنم که زمین را از لحظه ای که سطح آن چو زهره بود رصد نمودن و لیکن آن زهره نبود آن زمینی بایر و آتشین بود که آتش مذابش هنوز بر پوسته نشسته و نمایی از چندین اژدها به جنگ سایه هایی اندر دل آن در حال جیغ و داد زدن بودند ... و گویی آن آغاز آفرینش زمین بود ... و ندانمی آن هرمم بر زیر اقیانوس بدست چه کسی ساخته شده است ... و لیکن چنین آگاهم که آن نگاه کهکشان متعلق به دورانی به قبل از ساخته شدن آن هرم بود و ممکن است که آن هرم با گذر زمانی بسیار و فقط به فقط با یک نظاره من جانب کهکشان بر سطح زمین تراشیده شده باشد ...

و امروز چنین دانم و آگاهم که اهرام مرموز و ناشناخته واقع شده بر بستر زمین ... در صورتیکه مشکوک به ساخته شدن توسط دست بشریت باشند ... فقط به فقط می توانند از طریق نگاهی من جانب کهکشانم بر سطح زمین به روئیدن ... و ایشان از برای کهکشانم چون علف باشند و خود را رونمادند ...

و من همواره خورشیدم را خدا دانم و از سوی دگر آن کهکشانم را حقیقت بر دو حالت دانمی ... یک - آن حقیقت است ... دو - آن حقیقت نیست

و من دنبال الله دنیایم باشم ... و ندانمی که خورشیدم علت کهکشانم است یا که کهکشانم علت خورشید است ...

و لذا با نگریستن به منظومه شمسی و رصد نمودن کرات تاریک من جانب زمین تا به پلوتون می توان چنین پنداشت که گویی کهکشانم به حقیقت بودن ... و کیهانم نیز پُر کهکشودن ... و من آنم که تمامی کرات منظومه ام را وادار به احترام به خورشید نمودن ... و جهت ارتباط با کهکشانم ابتدا بایست خورشیدم صدا نَم ... و خیانتکارم به نانمانم ... و آسمان چو آوار به آن مَه نخرابشی گمانم ... و در دل اینچنین مراست که آن آوار ستارگان و روئیت صحنه ای از این حادثه به عنوان نموداری از برای اندازه گیری میزان انرژی سپرده شده بدست سلسله فراعنه باشد ... و آن خدای آسمان فرعون که نشانند هماند ...

و کهکشان من جدا از آنَد ...

و روی کهکشان من از زحل به دل نگانم و ندانمی چرا کیهانم به نفس بازدمانَد ... و من آن بودم که چنین در ذهن پندودم که کیهانم قادر است حرکاتی بسان انبساط و انقباض داشته باشد و گویی که آن نفس کشان است ... و آن به موجودی زنده شباهتش گمانم ...

و نیروی فرعون مصر بواسطه ماه بود که ایشان به نیروی خورشید دسترسی یافتن و "کبری" را نگهبان دهرشان دانم ...

و چهر کهکشان را به ندانم از کجا رصد شد و دو یحتمل به شا نَم ... یکی از آن دریچه زحل بود ... و دیگری زِ خورشید مرا اود ...

و آن عزازلم به خود گمانم ... که او را چشمان به رنگ آهوست ... و آن عجوزه ام به ساحل قوست ... و مرا نه روشنک به چهر آن نوست ... و من به تارِکَش نباشدی دوست ...

و من آنم که من جانب کیهانم قانون به هما نَم ... به از برای خلق، زیر زمین هلانند ... و از برای مردن اهرمانند ... و از برای بردن نه همانند ... و از برای گوردن آن سما نند ... و از برای قوردنش نمانند ... و از برای من قور به مُرانند ... و از برای مورم نه گرانند ... و از برای زورم نه هلانند ... و از برای شورم نه کتانند ... و از برای حورم نه اذانند ... و من به شاهِ خورشید گمانند ... و من لخت خودم بر علمانند ... و پُر جُغتِ خودم به خود کلانند ... و پُر مُخ به چو من نه زِر زمانند ... و من به راه آسمان ندا نند ... و من نه از به خلقان نگرانم ... و از برای خود تشنه گمانم ... و بر اتاق خود زشته نمانم ... و شرمم آیدی از این کلامم ... و آن دهر سخن را نگدانم ... و آن خدا را نه گنهکار به ما بَد ... که نسیم آن هوا از منِ مسکین به هلانند ... و آتش مدرنش به بدَم دانه بدانند ... و خودم در پی جلاد گدانند ... و خوشا خورشیدم که او مرا غم ننماند ... و بَدا امیدم که سر رسانند ... و به توحید مرا مسخره مانند ... و به لطف بودم بد به نگانند ... و به حرمتم گدایی نه بمانند ... و نه جبرانش بر امت ما نند ... و نه قرآنش بر پیر همانند ... و من آنم که همه ستیزه جو مانم و نامم نگرانم ... و دنبال رَهِ نرفتگانم ... و نه پا به جای کفش دیگرانم ... و به نقش کعبه ام خدا گمانم ... و تمام قدسیانش آشنانم ... و به نقشم همه کیهان به سجانم ... و به پیرم نه به سبحان نکیرِ کون کشانم ... و خودم صغیر این زمین زمانم ... و به تحقیر بدان به سمبه مانم ... و به دهر اژدها نوچه نمانم ... و خیانتکاران خود ندانمی چکانم ... و همه به اودَمی او چه مکانم ... و چه گرگ است مرا شانه خشانم ... همه گرگ منظومایم به جمانم ... و خودم به بَرِگی نه خود صدانم ... و ببینم چه خسارتم بجان تاوان دانند ... و همه اینان را به لحظه او محاسبانَد ... و ردای کوری ام نا به گرانَد ...

آری ...

من در سال 2017 میلادی روی این زمین به شهر رشت در استان گیلان نشسته ام ... و خود و خانواده ام از برای اولین بار روی این خاک متولد گردیده ایم ... و نسلی جدید باشیم که موقعیتمان به مُشت خورشید نشانم ...

از دیگر سوی فرعونی زِ مصر با سه هرم غول آسا و یک تندیس بزرگ از شیری در برابر خویشتن دانمی که آغاز دوران حکومتش با من به "شصت هزار سال شمسی" فاصله دارد و آن از نگاه "کیمیا" است ... "قویم مرا به سید الشهداء ماند" ... و تردستان و جاعلان و جادوگران و بروکراسی بازان و قاب بازان و هکران و از این دست بازار مکاره صد من یک غاز نیز در مقابلم به نهان بینم ... و علیرقم فاصله ام با فرعون به شصت هزار سال ... دوران حکومتش بر زمین به ابدیت مرا به ننمود ... و بی نهایت را کلید بدست من بود ...

و هرمی نیز به شاهدم باشد که آن را زیر اقیانوس اطلس رصد نمودن و کهکشانم به از آن مکان مرا چشمک زودن ...

و کعبه ای که ابراهیم از برای پایان عصر خلافت "شصت هزاره" فرعون او را به بنای نمودن ...

از بنای اهرام و آن تندیس مرا چنین محاسبات باشد که بنای این سازه ها بدست او به "چهل هزار سال شمسی" زمان طلب نمودن ... و بنای کعبه را نیز به "ده هزار سال شمسی رو به قبله دانم " ... و جمع اینان را به پنجاه هزار سال گمانم ... و با محاسبات و نگرش من ده هزار سال نیز از آن می بایست به باقی بودن ... و ندانمی آن رایانه کوانتمی و هسته ای ماه و زمین و خورشید و زمین و منظومه وکهکشان این محاسبات را چگونه اجرای نمودن چرا که من آن کودکم که تازه قدم به این دنیای گذاردن و به عمرم بیش از "38 سال شمسی" نگذرودن ...

و عده ای را چنین مشاهده نمودن که مرا از "کون کِشودَن" و طی پنج سال بقدری مرا فشرده و درد و رنجم دادند مرا به ستوه آمده است و بس که گره کور به کارمی نهانند مرا مدرسه اودن ...

و تصویری نیز به کتیبه فرعون چنین دیدم ...

و گویی آن فرعون از برای حکومت پس از مرگ خویشتن نیز بسیار برنامه ریزی و چاره اندیشی نمودن و گویی در عالم اموات او را بسیار خدم و هشم باشد و خود به صاحب زمین داند ... و صاحب زمین را ارباب دانستن و خود رعیتی را مانم که ارباب را تصویر چنین بینم بر کتیبه اش که عده ای گویی بر قطاری به سوارند و آن ترن هوایی را به نماند ... و یکی را بینم که تنگی بر سر دارد و آن تُنگ را از برای "مُو" دانم ... و "مُو" را از آتش پرستی و کیمیاگری دانم و در ایران باستان "مُوبُدان" به فراوان بودند ... و در این ایام بس که عده ای مرا به جانب قبله کِشودند به ناچار شدم درباره فرعون مطالعه نمودن ... و اتفاقاً نقشه ایرانم نیز به شیر شباهت دارد و در ایران نیز به تخت جمشید تندیس شیر بسیار دیدم و در همدان نیز یک شیر سنگی دانم ... و مرا تعبیر از این تصویر چنین باشد که فرعون به عنوان شاه و امانتدار زمین همواره می بایست قادر بودن تا حق مظلومان را به ایشان برگرداند ... و من آنم که بسیار مرا قبله کشی و ظلم فراوانم نمودن و با موزیگری و دسترسی به ترازویی مرا افتان و خیزان گرم و سرد نمودن و مطمئنم که این عده ستمکار مرا طوری تشنه گردانند و انرژی ام به دم و بازدم دادن که همواره حسابم را به رِندی بی حسابند ...

و آن سواران قطار با آن "تُنگِ مُو" مرا چنین نمایانند که هر چه اضافه "مُو" به مادی و معنوی من جانب من و خانواده و شهر و کشورم به سرقت رفتن ... او موظف است تا که آن خساراتم را به بازگرداند ... و لیکن عده ای مرا در این طریق "موی کون" کِشانند و مرا به بی ایمانی و نامسلمانی متهمم نمودن ... و مرا بسیار از کونم روح کشودن و در منزل به بی حرمت و بی آبرو و به حتک حرمت گردیدن ....

حتی چنین شخصیت مهمی را هنگام تولد و بعد از آن نگاه هایی بر زمین من جانب غیب ... من و خانواده و نزدیکان و اطرافیانم را به تعقیب نمودن ... و ایرانم را همواره بی فراهنگ و تشنه و بی امکانات و درگیر جنگ و بدبختیو فقر نمودن و مرا در دوران بلوغ با دوست نزدیک مذکرم به همخوابگی واداشتند ... و در سنین بزرگسالی عده ای آن را همواره چون داغی به تنم زده و بیش از صدها بار اینان را به رویم زدند و شرمنده ام نمودند و حتی فراوان به آزار جنسی ام پرداختند ... تا این حد که به کونم عنکبوت دواندن و کونم را بازی دادن تا آب کیرم بیرون ریختن ...

و این عالم غیبی بود که من من جانب عالم مادی و ظاهری بسوی آن فراخوانده شده و از برای جستجوی خداوند و طریقت، خود را به آن پناهنده نمودن ... و ایشان کونم را دردند و گرم و سردند ... و همسایه کُردَم شلوار خواهرم را در خردسالی پشت دیواری به پایین کشیدن و ایشان را خردسال و قبل از پیش دبستانی بود ... و همان خواهرم به سرطان و تومور مغزی مبتلا نموده تا که جراحان او را سَر تراشیده و از پشت گردن تا به سطوح فوقانی جمجمه بشکافند و از پدرم کلیه کشیدن و او را به ناراحتی قلبی و دیابت و بدبینی مبتلا نمودن ... و مادرم را به سرطان سینه مبتلا نمودن و او را به گرگ و عنکبوتی مشاهده نمودن ... و دختر عمه ام را به همراه پنج تن دیگر به آتش کشودند و برادرش را زیر خروارها بدهی نگاه نمودند و میان خاندانم جنگ افروزی نمودند ... و دوران زندگی ام پر از رنج و فقر گذشته است و این در حالی بود که سطح استعدادی فوق العاده داشته و امکاناتم به فقر بود و هر آن آرزوی که قلبم به عشق او زیست را پس از مدتی به پرپر نمودن و آرزوهایم را از چشمم انداختن و همواره مرا جوکر ورق به حکمودن و انکر ماه به چهر ورق به دلق و ناراحت و دوزخی نمایشم دودند ... و من آن بودم که تمام مصیبت های مسیر زندگی ام را با نوعی نگرش تیز بینانه پشت سر گذاردن و روزنه هایی را فرو رفتن تا که بتوانم ازدواج نموده و زندگی آبرومندی از برای خود و همسرم فراهم نمودن و لیکن در اوج مسیر شکوفایی به ناگهان من جانب تهدیدات آمریکا تمامی بخت های مسیر زندگانی من بسته شد و تحریمات آمریکا موجب پاشیدگی زندگی من گردیدن و علاوه بر آن همواره نوعی مهندسی انرژی پیرامون من ایجاد گردیدن که موجب گردیدن من و خانواده و همسرم و خانواده اش در انزوای به سر بردن ... و همه را به عقده هایی بس بزرگ دچار نمودن ...

و من آنم که به آغاز جمهوری اسلامی قدم به دنیا گذاردن و شاهِ سابقم را نیز چنین دانستن که او را نیز ارتباطی دوستانه با سرزمین مصر و "فرعون" بودن ... و شاهم را چنین آگاهم که آمریکای مغرور حتی تنِ بیمار او را نیز به تقبل ننمودن و او را نارو زدن و شاهم را روحی به ناراحت دانم که شکایتش را به مصر تسلیم نمودن ...

و خود نیز آنم که در طریق خویشتن به دنبال خداوند و انبیاء بودن و تمامی معجزات و روایات کتب مقدس را به باور داشتن و عده ای من جانب غیب مرا تشنه لب دوودن و همواره در صدد زورگیری و سرقت اطلاعاتم بودن که تا به نهایت بیکران عصر مدرن و تمامی تاریخ آفرینش حیات و تمدن بشریت تا به بالاترین سطوح کیهان شامل گردیدن و ایشان من جانب غیب همواره مرا به زور از "کون" روح کشیدن تا که نزد فرعون برند و فرعون آن را می بایست به تنگی از "آتشِ مُو" از برایمی به جبرانش نمودن ... و ایرانیان باستانم را من همواره ستودن و در پی ایشان زمین و زمان را جستجو نمودن و همه مرا متهم نمودن که تو من جانب هرم فرعون به قیامت برخاسته ای و این در صورتی است که مقبره "دانای علی" با سازه ای به نوک هرمی در جوار منزل من بود و گویی آن سازه مرا بسوی تولدی بر زمین هدایتم نمودن ... و آن را من جانب آسمان آن خداوند نمودن ...

و عده ای همواره سعی دارند تا مرا به عنوان خدای یکی از ادیان یهودیت، مسیحیت و مسلمانی به معرفی نمودن و عده ای نیز درصدد دادن مقاماتی فراماسونری به من بودن و همواره مرا سجده به اموات بهانه اش گرودن ... و راه و رسم سجده را من آن طریق دودن ...

و من به قیامت مهدی صاحب زمان و یارانش اعتقاد دارم و آن را همواره با شکوه در ذهن خودم جلوه نمودن و بس که بد به کاسه ام گذارند مرا خسته نمودند ...

و عده ای را دانم که در دل آرزوی مرگ مرا دارند تا که نمانم و گندِ گناهانشان به در نیاید ...

و عده ای مرا به دیده غیرت عصر حجر نگریستن و مرا اجبار به مرگمی نمودن ...

و من آنم که همواره مرگ خویشتن را به رضانم ... و لذا جنازه ام بار خداوند ندانم ... چه رسد به والدانم ... و به این دلیل بر مسند محکمم نشانم ... تا ببینم چه کند خدای سوگند ... و من آنم که خدای هر تنش را به جدانم ... و خدای خودما به هر شمایلش به آزاد گمانم ... و خداوند کتب به جستجویش به نمانم ... و به گفتارهای آن کتب دقت انبوه گمانم ... و به دنبال حقیقتی روانم ... و خودم آنم بوفِ کورا به خود ندانم ... و دلم آینه باشدی گمانم ... و به این آینه ام نور حسادتش گمانم ... و به جان و آن تنم نور خیانتش نبانم ... و بس که عده ای مرا به مسخرم نمودند ... همه حرمت آدمی به از رُخم بزودند ... و من آنم که مسیر زندگی بر آن نوا نَم ... و به جستجوی آن نوای راستین نمانم ... و طریق زندگی بر داستانمی گمانم ... و مسیر بیکران من به طریقتی گمانم ... و نوای بودنم به رنگ آن کمان گمانم ... و ردای کودکم مسیح مصلوب گمانم ... و سیاستش محمد به ندانم ... و به علم اندوزی نه مطلقانم ... و عمل را باید نه بی عسل زنجره مانم ... و نه ابن سینا به ردانم ... و نه چون شیخ بهایی وزیر الوزرانم ... و نه آن شاهِ به فرعونش گمانم ... و به آن موسایم همچو شبانم ... و دهاتی چو منی شهرِ نماند ... و به شهر خود چو ارواح نگانم ... و ببودم آن فرزاد از آسمانی ... که دلی چون عیسی به خود گمانی ... و به چشمم افتاد و اهرمانم ... و ندانمی به شمشیر کجا نَم ... و به ویرانی دنیای بدم نیاندشانم ... و همه ادیان را به پیروانم ... و هر آن کس که به انکار نمودنی کُشانم ... و به قدر مطلقی بر این زمینم نه گمانم ... تا ببینم آن شهید شمس جانم ... و خودم شمس خودم به جنگ مانم ... و به اندرون خود سنگ سیانم ... و به تقوی و به دین و آن کتابم نبپرسید همه به مسترانم ... و همه کتب به باطلش گمانم ... و خودم عصر خودم را به کتانم ... و به جستجوی دنیای اصالتم دوانم ... و ندانم آن شهیدان زمین با چه دوانم ... و خودم به درد اعتیاد دانم ... و به تریاک خودم نه مفتخر به او نشانم ... و چراغی روشن به آسمان این زمینم نه حرانم ... و به ماه شب نه دیوانه گمانم ... و به راه منزلم پرسه نمانم ... و نگو بمیر و بدرود که شلوار خدا به جِر دوانم ... و نگو بمان و من به ناتوانم ... و نگو خود به پشیمانه نشانم ... و نگو آن دجال خود کُشانَم ... و چه تنها که مجازات به دجال گمانم ... و رُخم بر رخ آخر الزمانم ... و به فرعونت ندانم چه نگانم ... و به قرآنت پر دروغ دانم ... و شکا به شق القمار ممانم ... و خدایا ... تو خجالت نمیکشی که آن الله الرحمن الرحیمت را به قلب زمین دانم و آن الله رب العالمینت را به زهره دین دانم و الله لامکانت را به تهره نشانم و الله قوم الظالمینت نه نمانم ... و آن که خجالت و شرمش دانم نه کهکشان است چرا که من به کهکشانم نه گدانم و نگاه بد او را زِ نگاه کهکشانات دگر بر جبرانم ... و فقط تو را به خورش آسمانم ... و به انکرت مرا سر ندوانم که خودت دانی انکر از سروده های خود باشد و آن انکره مینو به مو ننداز و نزانم ... و به سجده کن خودم نا به گمانم ... سجده از عشق و به شکر دل بنا نم ... سجده آداب به زیبا زِ خدایمی گمانم ... و بدیدم ای خدا چه کردی آن سجده به زیبای نمایان زِ ژپانم ... و به آن اهرمنان کوره پز تو را گمانم ... و بهشت گمشده بر رخ شهر خود گمانم ... و لیاقتم نه کم باشد و آنم ... که خودم راه خودم نور خدا نم ... و مقام و منزلت به خود ندانم ... و به قبل و بعد ماوسط خدا نم ... و زمانما خودم نه حلقه بانم ... و نه تکرار زمان شمس بلا نم ... و نه آن شمس بلا به یهوه دانم ... و نه اللهم را به خود گمانم ... و به مهدی نبمانمی بهانم ... و شهدی نبمانمی همانم ... و به یهدی نبمانمی روانم ... و به دهدی نبمانمی ردانم ... و به زهدی نبمانی زمانم ... و به دهر شب صداقتی گمانم ... و به دهر روزگارت نبدانم ... و به دهر سوزگارت نه نهانم ... و به دهر موزگارت نه جدا نم ... و به دهر دوزگارتم به نام فرزاد گمانم ... و به دوزخم کلیدی دانم که خود ندانم ... و نه دجال نمایان نبمانم ... و نه رجال به کوهانِ خدانم ... و نه اجال به اشرفی گمانم ... و سجال به مشرفی نشانم ... و نهنگ زیر آبت به فضانم ... و به آن پرندگان نور خدا نم ... و به آن چرندگان بر همه جانم ... و به آن خزندگان نابه دوانم ... و به آن وزندگان باد صبانم ... و به آن رزندگان مگیر جانم ... که خودم به جان مورم به خوشانم ... و موران به شر دوورمی نشارم ... و به سر نکور نوانمی همارم ... و به چرخ روزگارت به علامتی زمانم ... و به دهر دوزگارت نه خوشانم ... و به آن موزکی ماران نه شلاق کشانم ... و به آنان که سر از به خلق گیرند فشارم ... و به آنان که تن از نه حلق گیرند خمارشان نمانم ... و به ایرانم نا قبله گمانم ... و به یارانم نا حبله گمانم ... و به دارت نکشم تو ای خدا من آرزویم نه خدانم ... و خودم به دهر ماهِ مستقانم ... و تو را به اژدها سوز و گدانم ... و قفانت نزنم که تو گنارَم ... و شفاعت نبمانمت که خاموشت گمانم ... و سخن مگیر از من که سخن به حق نشانم ... و خودت را خفه کن نا تو خدا نم ... و همه دور تو گردند همه به این جمانم ... و من آنم که خودم تو را گمانم ... و هر آن که اینچنین دید به از جانِ خدانم ... و آن نکیر کوشان نتشارم ... و به آن ضمیر روشنا زمانم ... و خسارتم بپرداز و حساب کون به شاه نم ... و ببینم چه کنی ای تو خدانم ... نه به دشواره شونی تو را هلانم ... نه به کش پاره شنی تو کس کشانم ... و نه به زش ماره شنی تو زشنما نم ... و کتاب چاره ام کُس ننمانم ... و به کون پاره اَم پیر همانَم ... و خودم پیرِ سرای گیلکانم ... و نه آن غارِ حرا به انکبانم ... و نه آن بار گران بر این زمانم ... و به ادیان تو من نه احترانم ... که همش هندسه باشد و دهاتی به نظر مرا رساند ... و خودت حساب کن قیمت من را ... و نه آن کتاب بُز بر مُو به نندا ... و نه آن به ماه حوضکم بموزا ... و نه آن به شاه خورشکم نَمَد آ ... و نه آن به راه عیسی و نه موسا ... و فقط آنچه که خواهمی بفما ... و چقدرت این کلم قدیمه باشد ... زِ قدیمه اَت جدیدت نه خجالتش به ماشَد ... و جدیدت به قدیمی همنوا کن آن مناشَد ... و به قبلت نکُشان آن رو به کهکشان نماشَه ... و به حبلت نتُشان رونق ماشَه ... و به عالمت یکی ندانمی بسیار واشَه ... و به ظالمت ببر که روسیاشَه ... و به عالمت مشاوران به ما شَه ... و به کالمت خدای آسماشَه ... و به بالمت چو ماه مهرباشَه ... و به نوحه کشتی ام به انتظاشَه ... و به نوحم نه به دینمی نباشه ... و به کوهت نبمینمی کُراشَه ... و به فکر بهترت روحیه واشَه ... و چه بسیار مرا گندِ دماشَه ... و به گندِِ کِش نه دین آن خدا شَه ... و به رَندِ مِش نمینمی هوا شَه ... و به زنده کِش ببینم تو چه ناشَه ... و خدای من به بی عرضه نباشَه ... و ندانم چه بکوری ام دوا شَه ... و ندانم به چه نوری ام نوا شَه ... و ندانم به چه زوری ایم خداشَه ... و ندانم به چه موری ام مماشَه ... و ندانم به چه حوری ام هما شَه ... و اداریت به نادوان همه به دوزخاشَه ... و تجاریت گناهِ آن خدا شَه ... و خدای من گنهکار نمینه ... و فقط آدم غمخوار کمینه ... و چه بسیار جوانان تو جا شَه ... و چرا این همه دشوار به ما شَه ... و به صاحب الزمینم نبماشَه ... و به خورش طاله بینمی فضاشَه ... و به هاله ام نبین تو کهکشاشًَه ... و به ناله اَم نبین زِ خلقِ تا شَه ... و به چهر پدرم آن چه گراشَه ... و به چاه آرزویم نه گناشَه ... و از این پس آن خدا بر خفقاشَه ... و سخن نگویدی چقد خجاشَه ... و پر از مفت سخن در شبکاشَه ... و پر از کوهِ کهن نه امریکاشَه ... و به اتمام رسان عصر گناشَه ... و به آغاز از ایران مداشَه ... و زمین را آتش زنم خدا را نه مستراشه ...

و اقعاً خاک بر سر هماشَه ... و آن کُس کشی که قدرت مطلق زمین را دست خود دارد بیاورد تحویل دهد و گرنه با آن کروات مادرشاشَه ... و همه فراموسان به گورشاشَه ...

و من آنم ... آن سه هرم و آن شیر فرعون را به غرامتم خواهم ... و دهر ماشینم از آن جناح دانم ... و همه بیاورید تحویل دهید ... تا کلاهمون تو هم نرفته ... تا که کُِس خوار هما نه خورشِ ها شَه ... و به شمشیر جدیدم خواهم رهم نه بسته گناشَه ... و همه به قیمه قیمه خود گمانم ...

ای ماه و زمین و زهره و تیر و خورشید ... کُس زنِ توحید ... و چه کُس کش منو از ماشنمی به این سرا شید ... و ردای روبوتیک به من بپوشید ... و به اول چشم حق به مودید ... و به حس آدمیتم نبندید ... و من آنم هما را به تمامشی گمانم ...

و من آنم که خودم انسان عصر مردن خواهمی فقط این رو گمانم ...

بایو، نانو، تکنو ... ببینم چه خدا شَه ... و مَن مُرده نَشاشَه ... و حق بینمی ام همه به حق به همزماشَه ... و نُو ندینمی اولِ آدَمَش به ماشَه ... و کُف ندینمی خرابِ فرعون نه گناشَه ... و صُف ندینمی صفحه به ماشَه ... و جُف ندینمی سرش هلاشَه ... و مُف ندینمی به کون ما شَه ... و آن کون مرا کدام خداشَه ... و به منظومه ببندد نه وفاشَه ...

ببینم آن خورشید ما رو چه محاسبه دینَه ... با آن خورشِ آتشینَه ... با آن سرور به حجینه ... با آن شرور به نگینه ...

هر که دزد ما شَه ... او رو خون مباشَه ... هر که مزد ما شَه ... او همداستاشَه ... هر که بزنماشَه ... او را ننه چاشَه ... فقط همه ببایدی به جبرانی اداشَه ... و اون به موزِ ماران رو رُخان به هم رسا شَه ... و دهر ماشینم تحویل ماشَه ... و خشم اژدها ما نه گناشَه ...


و تعبیر این تصویر چنین باشد که من آن استاد نیروهای ذهنی و علامه دهر بودن که یک استاد چینی انرژی مرا به ربودن ...
و آن چینی را نام Sensei Kanzawa است تصویر چنین و در برنامه سوپر هیومنز یا ابر انسان ها اثر استن لی نیز او را به نمایش داده اند که از فاصله دویست متری قادر است تا 15 بوفالو که هر یک به نیم تُن وزن دارند را به کمتر از سه دقیقه به کما فرو بردن ...
و این فقط یک سر از ارتباطات من با دنیای پیرامون بودن ... و ندانمی مرا چقدر انرژی و از کی تا کی مصرف شدن تا که بر روی زمین به متولد گردیدن ؟...
از سوی دیگر اندر سرم چراغی باشد که نگاه انتقام آمیزی را من جانب کهکشان راه شیری بدان آویخته اند و آن فریم از تصویر کهکشان را در زیر هرمی واقع در کف اقیانوس اطلس حوالی برمودا به مدفون نموده اند و بواسطه آن باشد که تعدادی ناو و کشتی و هواپیما به غرق می گردند .... و همان نگاه انتقام آمیز به لحظه ای بسیار کوتاه به اندازه دو سه بار بالا و پایین پریدن یک گوی نورانی موجب رخدادن جنگ جهانی دوم میان آلمان و اروپا و آمریکا و ژاپن گردیدن ...
و نگاه دیگری را بروزی من جانب خورشید احساس نمودن که ناگهان من جانب فاصله یکصد و پنجاه کیلومتری در سرم جرقه ای به مهربان زدن و آن لحظه ای بود که چنین دریافتم آن خورشید به آگاه و دانا و مهربان است و لحظاتی خوش بود که از او میخواستم میزان تابش خود را بر من کم و زیاد نمودن و در چنین لحظاتی من به همراه بابایم در حال قدم زدن بودن و آن لحظه که در دلم تابیدن صدایم به سحر آمیز و بسیار افسونگر گردیدن ...
و از فردای آنروز مرا قادر گردیدن تا که رویاهایی بسیار زیبا و رنگی و با کیفیت اندر سرم دیدن و من بهشت میدیدم و یکی از این تصاویر فضای دریایی آبی رنگ و زیبایی بود که نا گهان در آن لحظات جنی بسوی من حمله نمودن و مرا تا سر حد مرگ تا به امروزم عذاب دادن و امروز پنج سال از آن لحظات میگذرد ...
و بعد از مدتی یکی دیگر از جنیان قطعه ای از چهره و جسد شخصی با چشمان بادامی را از برایم به آوردن و آن را خوب می شناختمی ... آن عیسی ابن مریم بود که خود را از طریق بهشت واقع گردیده در ذهن من من جانب این روزگار تا به عصر خویشتن که به دوهزار سال قبل است کشیده و خود را در آن ایام به متولد نمودن ...
و آن تصویر پیکر او من جانب همان دو هزار سال قبل که جزئی از تن اوست و در اورشلیم به مدفون باشد تا به امروز بر گوشم به آویزان بوده و همواره به دلیل آلودگی آن مرا گوش دردی بجان باشد و آن را "آنگره مو" گویند ...
و آن عیسی را شناختم که او را شخصیتی به "مار کبری" بود ... و آن مار و پرنده اش به نگهبان چشمی بودند که آن را عده ای چشم خدا دانند و لیکن چشم "آفریننده" آن است و آن چشم "خالق جهان" است ... و آن پرنده را به دیگر سوی "آدم" نام است ...
و من متاهل بودم و زندگی شیک و مجللی داشتم و به یکباره همه دارایی ام را از دست دادم و همسرم نیز با بی مهری مرا به ترک نمودن و همه مرا به دیوانه خنودن و با اندک پولم در منطقه ای ارزان یک سوئیت به خریداری نمودن ... و بر طاق منزلم چنین نمادش را به نقشود ...
و آن اتاقم به دو نقش گچ بری تزئین شده بود و آن را در زیر به وضوح بیشتر ترسیم نمودن ... و آن تصویری از آدم و کبرودن که خداوندگاران مهر را هر دو بودن و آن کبری را نام به "مهرِ آفرین" بود و "عیسای به مریم" آن به نامود و من "فرزادی از آسمانود" که آن نوح خودم کس کشِ آنود و آنوح تن خود نکُشانود ... و من و آن عیسی مجروح به آنود ... حسین ابن علی دسخوشِ تقدیر بیامود ... و آن به تقدرش علم خداوند به نرسود ... و این خاک دیارم همه مجرود ... و من بهر به چاره اَش بیادم ... چرا که من همان خدای آدم ... و علم من به هر زمان ثمر دود ... و من آن باشم که او توانود ... حسین کربلا را به سلامتش رسانود ... و عفریت سلیمان به نمانمی چو طاغوت ... و نفرین به ایمان نبمانمی نظر دود ... چرا که نور کهکشان در رخ ما داند و من قود ... حسین ابن علی نه اژدهایش به هما بود ... و اژدها همان بزبز قندی به زمستود ... چرا که او به تک به تک نه ظاهرش بود ... وسیصد نفرش با او به همرود ... و من به یک تنم جال نمینم ... همه دور و بران خود به رجال ندینم ...  همه این به تنان سی و دو فرعون زِ هما بود ... و جان فرعونان مصر را سی و دو تن بود و آن همه الفبای به فارسود ... و سی و دو تنش به مصرِ طاغوت ... و آن سی به سومایش رو به من اود ... و آن معرفتی بنام "بن" دود ... و بیگِ بنگِ من آنوح به دجلود ... و این کلنگ من به سر نتاروت ... و خود به بیگِ خود منتظرم بود ... و آن ساعت لندنم نمانود ... و لیکن نامش آدم مجرود که "عطارِ به نیشابورِ من اود" و عطار همان آدمِ مجرود و جان شیرنش دار مجازود و جرمش رو به "دجال" گُنَه بود ... و حُرمش رو ندانمی چقدرود ... و آن عجوزه ای به نزد من اود ... و الله برب العالمین از رخِ او بر همه نقشود ... و من خود دانم عجوزه ام زِ خود بیامود ... و آن عطارم نه گرگِ آنود ... و آن شمس بلا گرگ هما بود ... و آن شمس هلاکما صداقوت ... و آن شمس ملاکما نداقوت ... و آن شمس کلاکما رفاقوت ... و آن شمس به انکر نه هدایوت ... و آن شمس به مهمر نه کمایود ... و آن شمسِ به هر که بست زشت اود ... و آن شمسِ مرا نه نور مهرود ... که عالمش به گنداب زمهرود ... و آسمان او نا به نسیمش آن به سحرود ... و این دنیایم به دست پا گیر نمایود ... همه زیر زمین به من نشانند و مُو خوانوند ... و من به نا بمارم ... من از خدا به انتقام شارم ... و از شاه و خدایان به بمارم ... و من خشم خودم به دل خفارود
و آدم است و کبری و اضافود ... و قادم است و نوبرا و نضافود ... و شادم نشود از دل مجرود ... و یادم به نیایدی که من بود ... و من به گرم زندگی خود بود ... و آن خدا مرا زخواب خرگوش به برخود ... و دنبال او شاهم ... و خود خود رو گداهم ... و آن خداییم به سان اژدهایم ... و این دنیایم چقد به سادود ... همه کار کنند و پی نان به سگ دو زانود ... من پیر حقیقم به ندانمی کدام سود ... و پیر آن طریقت گنهم بود ... و فیل من بیاد هندوان رود ... و یادم آمد که من چه ماهود ... و یادم آمد چراغ آدمی چه بارود ... و این باغم بر چنین نه غاروت ... و باغ خود به روز محشرم دود ... و روز محشرم چرا به امروز نمادود ... و کوه گوهرم را چه کلنگود ... و خلاقان را لامکان خدا بود ... و خلقان همه را نورِ نوای دل بیامود ... و خلقان آن قیمتی به نزدود ... همه خلقان آزاد و رها ناگله مندود ... همه به باغ روشنش چراغود ... و از گناه اموات چراغی به طریقتم نه اندود ... و یادم بودن بروزگاری ... که من بودم و شب را به نهاری ... و تنها بودم نه خود گماری ... و نه دیگری ام به گناری ... و در عالم خود نه کو به کودَم ... و در باغ خودم قصر طلودم ... ندانم کی بود و من بماری ... فقط خود بودم روشنکی به من نگاری ... و گویی من آن به ساحرم بود ... که از سحر خودم خودم به غیبود ... و امروز از این رشت دَرَم اود ... و دیروزم را نه خود گناهود ... چرا بر این زمین بر همه تَن دی ... نباشدی مرا بزبز قندی ... و این فرشتگان بهر چه ان دی ... و روز و شب به نورم نه به قندی ... و دنیایم سر گیری زِ من به بهر رندی ... و رویایم را به نِی زرندی ... و من آنم انسان به نسانم ... و انسان خودم رو آشنانم ... و من به کله پوکِ ناکلنگم نبماند ... و دنیای خودم به ایده آلمی گراند ... و رویاهایم نه از برای خود گمانم ... و دنیاهای آن خدا همه نمانم ... و این چه روزگاریست ... همه در رخ ماریست به آدم ندوانم ... و من نه مار و آدمم گمانم ... و من بهر طریقتی دگر اود ... نه نور مقعدم را به نمک نود ... نه کور خود به بوف دستود ... و آن دور خودم به کهکشان دی ... و بن هور خودم زِ شمس خندی ... و سجده ندهم آن که نبینم چه به من دی ... و سجده را به قیمتش نه من دی ... و اژده را به خورشید گمن دی ... و من به خورشِ خود میلیون ها نَم ... به دهر اژدها سجده نمانم ... فقط در پی جنگ آن خدای اژدهانم ... و نا به منتظر برای انکری گمانم ... و دردی رو به درمان نبمانم ... ز دردم همه بستان به خزانم ... ز نردم همه نوران به سیانم ... ز مَردَم به مپرس و زَن گمانم ... و مردما حقیقتی گمانم ... به زن ما رو نبین و زن نمایم زِ تو دانم ... و زن را نه رهودم تو کُنانَم ... ببین چقد خدانم ... همه خدای دینان به هلانم ... و خود نه راحتی تا به نهایتم گمانم ... و ما را به ته امروز سه دین از تو خدا بود ... که نور ادیان تو جملگی مرا به آشنا بود ... و خورشید تو غیرتی ندانم ... و ماهم نه به چاه مسترانم ... و این زمین زیر پا به گوری نه گمانم ... و آنکه کیمیاگرد خفانم ... و آنکه سیمیاگرد جفانم ... و آنکه میمیاگرد وفایی نبمانم ... و آن که ریمیاگرد چه کور و کر نمانم ... و آن که هیمیاگرد ندانم چه خلانم ... و بس که نطق فرموده خدا را نگرانم ... و بس قطبِ شوده آن کلنگم نبمانم ... و این دنیا را چه رودِ ما دی ... همه قبله توحید به انگشت نمادی ... و ما به گرد تو نه مسجد آدیم ... و از مسجد تو بوی تعفن نشنادیم ... و آنکه من سیاستی گماند ... همان که روی من انکر ماهی به ورق روی گماند ... گناهش رو به مزدور گماند ... و آن که من به نانمی کماند ... خدا طاقت دل از او گراند ... و آن روح لیاقتش کماند ... و آن که روزی ام بست نه او به موزی ام هست ... و آن که خود به غول آتشین چو اژدها نَد ... بدان به روزکی مور شوی آن عاقبتش از دل من دور شوی ... و آن که خود کلنگ معنوی گماند ... ندانمی به چندش رو زمانَد ... و این زمین بزرگ است و خداوند به چهرم به عدو کُشته گراند ... و من رفتگران دیر آخر الزماند ... و کیهان و فلک و چرخ گردون به منی کوچکِ شورم و تنی به همچو مورم به نگانَد ... و آن زمان به تعیین نبماند ... و شهید مسکنان کجاند ... و آن شدید رستگان کماند ... و آن چه باشدی مرا راضی ام گمانَد ... و این کیهان من دی به زباله اش فشانَد ... و به به کنکانت همه خائنم نگانَد ... و آنان که شهید و کون گرانند ... خدا تقصیرش لایتناهی به گماند ... و آنان که به مرگ ما رضانند ... ندانند که ما چکارشانند ... و آنان که سیاستی گمانند ... نداندی مرا سیه به نورم نه نهاند ... خدایا چه کنی برای جبران ... و من نشسته ام حرمت خود دان ... و این دنیایت چقدر پهن است و عریضش به توالتی نماند ... چرا تو ای به خورشید نه مقعدی به تن نابه نهادی ... که تا رینی آن عالم خود به پاک زادی ... و تو ای ماهم چرا تو را نه سر به تان است ... و بی عقل نماییت دلی از که گمان است ... و ای زمین تو چندی ؟ که ماهت رو به حراج نمانند ... و ای رفیق قندی ... چرا قند و نباتت نه گرانَد ... و ای حافظ من دی ... همان نبات نندی ... و ای فرش دو داندی ... به شهنامه خود چه نفره خواندی ... و ای کعبه ابریم ... به سمبه ات نه قبریم ... و ای کوه هرم نین ... خدا به کهکشانم به نه من دین ... و ای تو کهکشانی ... برای آن زبانت چقدر قرمز شانی ... و ای خورشک من دی ... مرا بر دو نگاهمی نزندی ... و ای زمین ناپاک ... تو را چه مرحمن دی ... و من یکی جوانکی به مو دَم ... بسان کون کل همه همودَم ... و ای کوروشِ لقمان ... من از توام به گریان ... و ای به استنانم ... من از کردِ نگا کان ... و کرد من به غیرتم زمن دی ... و نانم به کدام خطه خرامن ... و ای وایم بر این همه آهن ... و آهنم به شندی ... و شن را نه به ساعتم گمن دی ... و من دفینه ای در این حرم بی ... حریم منزلم آدم و کِبری ... و من به زنده یادم ... خودم زنده نبادم ... و من به مرده یادم ... خدا ندم به آدم ... و من به جنده مادم ... خودم زِ کون کِشادَم ... و تو به شاه من بی ... و تو قدرت شادت به ندادم ... و از تو ادعایی به نبادم ... و من شاهِ به کودکم گمانم ... و آن شاه خودم بر همه شانم ... و روی دست او نا به گمانم ... روح خود به الفرار مانم ... و کوهی به هما من اَلَما نَم ... و نوحی به نبی کُشته گمانم ... و روحی به شب آغشته گمانم ... و بویی ز فرشته ام نشانم ... و ای فرشته ی من ... بنامت به ندادتم در این سر ... و این سرشته ی من، منی بی تو گمانم ... و ای برشته ی من، من آن تو را به جانمی فشانم ... و خود را به زغالم نتوانم ... و ای به زشته ی من خدا را به دغل من به ندانم ... خدا یکی همان بید ... یکی از سر همه تان اضافید ... و شرم شعر آن حق به رخم دید ... و من خود آن به عیار گمانم ... تو را چه کس به آزار رسادم ... و من به توبه بودم ... و تو به راه من خطا تکر دی ... و راه بی خطا را نه تو نردی ... و من در پی آن ره از خدایم ... که کس به کوی او نه روشنش دید ... و اهل کس کشی هم نبمادم ... و از گرو کشی نه روشنادم ... و از خدای خود به انتظارش نبمادم ... و راه رفته بر من به نگندید ... و آن جواز اهرام به باطلش نگادم ... و آن زرنگ فرعون نگرادم ... و آن درنگ ارئون خمم آدم ... و آن به روح رشتمی مبادم ... و آن به کوه و دشتمی ندادم ... و آن زِ لامکادم ... و آن به لازمانی نه گمادم ... و خود به لابه مذهبان نگادم ... و شمشیر خودم دست علی دیدم و آدم ... و هر چه خود خودم به دیگرادم ... و هر چه پدمدم ندان چه کادم ... و خود نه انگزا به زندگادم ... و مرده را تحرک نگمادم ... و آن دوای دنیا به سرم بود ... سرم بر سر دیگری ندادم ... و آنکه اینچنین کونِ نمادَم ... خدا به کونِ آدَم ... و من چشم خداوند چنادَم ... که چشم دل او را به هر دلی نگا توادن ... و ناب منزل همه به آدم ... و روح آن خدا سجده به شادان نه گمادم ... و دهر روح او پُر اژدها از شهدادَم ... و آن که من توقفم به دیری ... خودش بداندی چه پهلوادم ... که بهر جنگ ایام به یک تن ننمادم ... و بهر ننگ خود نه خود کشادم ... فقط ندانمی خود به چکادم ... و لیکن خود را قبله به نادم ... و این تنم برای بعد شادم ... اتاق و شهرمم همین ردا دَم ... و آن مدرن شا را ... مجوزش نمادَمی که از سرم بگیرد ... به روح اجنبی ذهن مرا دد ... و کهکشان به خفتشی گمادم ... و همه عالما بر او خرادَم ... که بار آخرش باد ... به من کج به نگاه خود چون نن آد ... و کله واکنم ببین چه شادی ... خودا سر نه کلاخودی به خادی ... همه فرشتگان بر سر تادی ... و نفرین کیاهین ننمادی ... و آنکه نور خود مرا نشارُد ... همان کس کشِ نورِ کهکشارُد ... و اینان همه را گنده نگادُد ... ببین عرضه چه مادُد ... به نه خود به پرت و آن پلادُد ...
تاریخ ارسال: جمعه 3 آذر 1396 ساعت 13:27 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد