X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

آدم ... الوهیم ... مسیح

مسلمان را دینی بنام "اسلام" بودن و کتاب او "قرآن" نام داشتن و مسلمان را علم اندر قرآن به چکیده چنین نام داشتن ... "الله الرحمان الرحیم" و "الله رب العالمین" و اینان فی الواقع نام دو ایزد باشند که من ایشان را به کشف و شناسایی نموده ام و لذا اولی را "امام عصر عجل الله الشریف" و آن دومی را "مهدی صاحب الزمان" به دانستن

که گویی آن "امام عصر (عج)" از برای مسلمانان اهل سنت و آن "مهدی صاحب الزمان" از برای مسلمانان شیعه بودن و لذا مرا چنین باور بودن که گویی اندر ایامی که موقعیت دقیق آن را به نداسته و از آن بی بهره باشم چرا که با تمرکز قوای ذهنی از برای دریافت امواجی احساسی از دل طبیعت زمین و فضای پیرامون که سیارات این منظومه را نیز در برگرفتن ... می توان با این امواج رابطه علمی برقرار نمودن و می توان با آن به سخن گفتن و لیکن متاسفانه این نواهای طبیعت به دلیل عدم نیاز به ابزارسازی بسان ما آدمان ... متاسفانه تقویم و چرتکه ای در اختیار نداشتن تا که ما بتوانیم با اتصال به آن از برای برخی رویدادهای رخ داده در دل این منظومه ساعت دقیقی را به تعیین نمودن ... و لذا مرا چنین در باور بودن که گویی آن سیاره زهره را مدار گردش وضعی پیرامون خویشتن کاملاً منطبق و همراستا با مدار گردش وضعی زمین بودن و لذا آن هنگام را دوره ای به ماقبل دانستن که ایزدی من جانب آن بسوی من شتافتن و آن را نام "امام عصر (عج)" یا "آدم (ع)" بودن ... از سویی مرا چنین در باور بودن که گویی آن دوران قدیمی متعلق به میلیون ها سال قبل بودن و گویی در آن ایام خلایقی بر زمین زیستن و لذا گویی نسل ایشان به انقراض رسیده و ظهور نسل های دیگری از جانداران تا به عصر دایناسورها را سبب گردیدن و پس از آن نیز چرخه تکامل زیستی مسیری را رو بسوی ظهور مجدد "انسان"  را سبب گردیدن ... همچنین با توجه به رخدادن برخی مسائل اندر درونم و پیگیری سوالاتی پیرامون ظهور نسل فراعنه بر زمین و بنای "اهرام" از سوی ایشان و لیکن از طرفی حضور یکی از اهرام در زیر آب و اندر اعماق اقیانوس اطلس ... مرا گاهی چنین به نظر رسیدن که گویی آن آدمان فقط و فقط به یکبار بر زمین ظهور نمودن و آن به میلیون ها سال بعد از دایناسورها بودن و گویی میان آن هرم واقع شده در زیر آب های اقیانوس اطلس و اهرام مصر رابطه ای بودن چرا که من به دوران هرم آتلانتا گردش زهره را موافق با زمین و پس از آن به اهرام فرعون گردش زهره را عکس گردش زمین به دریافتم ... و لیکن گویی مابین این اهرام واقعه ای بسان "طوفان نوح" بروز نموده باشد! و لیکن از سویی دگر نیز با خود گفتن شاید من در اثر تفکر زیاد خیالاتی شده و لیکن دلیل کافی از برای وقوع طوفان نوح به نیافتن ...

از سویی دیگر شخصیتی با نام "مهدی صاحب الزمان" را دانستن که شبیه همان "امام عصر (عج)" بوده و لیکن ایشان ایزدی باشند که می بایست من جانب منتها الیهی از آینده مرا به وصل گردیده و با هم ارتباط برقرار نماییم ... و مهدی صاحب زمان را چنین دانستن که گویی مسیر آینده محیط زیست زمین در دل منظومه شمسی و امتداد تمدن نظام بشری وابسته به ایشان بودن ...

و من آنم میان این دو تن آلوده مهمانم ... و من آنم خدا را دینم و خود نامسلمانم ... و من آنم خداوند خدا را سجده نامانم ... و من آنم حضور آن خدا از عشق می دانم ... و من خود در به در اندر پی او خود به وحدانم ... و معراج سخن را از کلم تا نور حی دانم ...

و بر خلاف اعتقاد بسیاری از امت مسلمان که همواره تمایل دارند هنگام نماز و راز نیاز به جانب آن مقام اعلی سجده نمودن ... و هنوز ندانستن آن مقام اعلی را چه سرحدی بودن و چرا او را نیاز به سجده باشد ... و لیکن من نیز غرور پریان به ناشکستن و سجده نمودن ایشان را ...

و من آن بودن که خدا را بسان نوری از صفا و معرفت و حیا دانستن که هنگام تابیدن به یک دانه گندم ... در لحظه ای که آن دانه را جوانه ای سبز از دل برون جستن ... مرا قادر بودن تا که بر قامت آن جوانه دو چشم زیبا و درشت تجسم نمودن که در حال نگاه کردن و رستن بسوی آن نور الهی با احساس و معنای نگاهی به عاشقانه بودن و آن بسان عشقی زمینی نوجوانی در سن بلوغ است که هر آن گاه عاشق گردیدن ... به محض روبرو شدن با معشوق خویش قلب او شروع به تپیدن نمودن و با نگاهی خواستنی در حال خوردن چهره معشوق خود بودن ... و خدا آن بودن که بسان منبعی از این نور بسوی گیاه تابیدن و گیاه آن است که عاشقانه خدا را نگاه نمودن ... و خدا آن است که قادر باشد تا نگاه عاشقانه گیاه را اندر بستر پهناور زمین به تشخیص دادن ... و خدا آن است که از موقعیت خویشتن به شرمسار گردیدن ... و خدا آن است که آن گیاه را خدا نمودن ... و خدا آن است که خود را گیاه نمودن ... و خدا آن است که از نو به شروع نمودن ... و دنیا آن است که همواره به امانت دار بودن ... و من آن است ندانم چه کسودن ... و نوبت خدایی ام به سایرین دودن ... و من جانب ماه و خورشید نظر به نانمودن ... و خود به زیر زمودن و به زیر همودن ... و بر زیر همو آسوده تنم را به پلهوی راست خفتن ... و امروز که جوان و بیدارم پیرم از آن زیر زمین من جانب آینده گهگاه مرا صدا زدن ... و فردا که خفتارم جوانم را از زیر زمین گهگاه به صدا زدن ... و روی هم تلنبارم ... و خودم نه خودکشارم و خودم خدا فشارم ... و خدا به روشنارم و به تارکم گنارم ... و به نار خود ننارم و به صبح ناخدارم ... و زمین را نه نگاهی نگرا رَم ... و زمان نه مثل شارم و کمی امیدوارم ... و خودم به نزد پیر خود گدا رَم ... و صدیقان به خودم همداستا رَم ... و به آن نور شهیدان شرمسارم ... و خودم ندانم از کجا بنارم ... و بسوی چشمه آب حیا رم ... و به سرنوشت خود اسفندیارم ...

اورم ... نه هستی را گناه از انکبورم ...نه دستی را نگاه از چشم شورم ... نه سوزن را به چاه اَر نیل و فورم ...نه قایق را به آن بحر نِجورم ... نه شایق را به آدم از شهورم ...نه عایق را به آذر از تنورم ... نه آن آب حیا از تارک اورم ... دقایق را به ساعت از مه اورم ... و کشتی همچو نوح از آسمورم ... و چهر آدمان از برگ مورم ... و زهر عقربان را من ندورم ... و کیش مرکبان از یهوه دورم ... و آیین را به چین ناتش کشورم ... هرایین را به مردم نازش اورم ... و کاهین را به معبد نانمورم ... و از میراث خسرو من ندورم ... و از ایران به کنج کعبه نورم ... و بهر نور اموات آن خنو رم ... و بر آن میگساران من نکورم ... به نصرانی ز ناحیدش نگو رم ... به عصرانی خدا عید از همو رم ... به زروانی چو فرشید از عشورم ... به مصرانی خدایش نابدورم ... به کسرانی نگاه از گنبد اورم ... مسلمان را گناهش نا بشورم ... خدا را بر هما از چشم قورم ... بر آن دل زندگان بر جستجو رم ... زِ غم خود را کُشان نا جان فدو رم ... دلا آن چلچراغ از آسمو رم ... و آن روشندلی از خش نِظورم ... و بر نازِش دلان منت کِشورم ... و بر پیر مغان همچون مُرو رَم ... و آن نورا به دنبالش دَوورم ... و آن زورا به یزدان از منورم ... و آن جو را به عرفان ناتمورم ... و آن کورا به عینان نانمورم ... و خود را از خدا نا تن جدورم ... و جان را همچو مرغان پر کشورم ... پی آن روشنا بر قبرسو رم ... و دل را رو به قبله جستجو رم ... و نور خورش و ماه عکسش نگورم ... و آین را به شاه اندر کلورم ... و قاین را بنامش در کتورم ... و از روشن ضمیری نا بنورم ... و پرسان در پی خود ره بجورم ... و از آن ملک پریان در عبورم ... و هر چه پرسمی مقصد بدورم ... که ار چه من به حیران بر زمورم ... و آن جام محبت ناجم اورم ... و روشن بر بهشتم انتظورم ... و خود را نا سر و گردن کشورم ... که خورشید خنک از نفت شورم ... و آتش همچو یح بر چشمه اورم ... و اهریمن نه بد بر سرزمورم ... و دهری نا به تاریکش بنورم ... و جان آدم از آتش ندورم ... و دل را در سیاهی نا بکورم ... و کوری عنکبوتش نا نشورم ... و جان را تن به کامل آرزورم ... و دل را آن دو چشم از آین اورم ... و آین را حقیقت جستجورم ... و جانان  سر به از هم ناگرورند ... و آن دیو و فرشته هم نشورند ... و ناحیدم به قبرش نانمورند ... و خورشم نا به مار و عنکبورد ... و عقرب نا به زهر از آتش اورد ... و آتش نا به داغ از خش تمورد ... و خواهش را کرم از دهر اورد ... و راهش آدمان نانند و نورند ... و تاریکی به شمشیرش نمورند ... و باریک آن صراتش نا به مورد ... و آن مو را به مس نا سبز شورد ... و آهندان به کس کش از  لجورد ... و کاهن ابرهیم بر کعب شورد ... و اهرامش به نوح آن نبورد ... و بهرامش به ناحید از دو چورد ... و نارنجی به تاک آدم  کشورد ... و آدم نا به تاکش را هو اورد ... هوا را اژدها بر چشم قورد ... و قو را دل به مزدا آتش اورد ... و آتش را به دل شیر خدو رد ... و آن شیر خدا بر بیرق شاه ... از ابراهیم نگا چون نام الله ... و آن الله بیرق شام شورد ... و آن شامش به شورا شب ندورد ... و آن شب را به عاشورا نمورد ... و عاشورا به مو شمرش هلورد ... هلو را تن به فانوسش نمورد ... نمو را چون به تاریکی شباهت ... همه را گم به راه از دهر ماهد ... و آن ماه از تارکش بر خود کشانی ... و آن تن را به کشتی من نمانی ... و کشتی گیرم از آن کهکشاند ... ترنجم را به تاریکش نماند ... و تاریک ار نگاهی این زماند ... که من را مشتری همچون زحاند ... و مشتم را دو نوح از انکباند ... و تاریکم زحل را حلقه چیند ... و حلقم را به زرتشت  انکبیند ... و زرتشتم به تاریکش نبیند ... که تاریک همچو ماه ابرهیند ... و ابراهیم خدا را نوح نبیند ... و نوحم را خدا بر مارجیند ... و مارم را به جین آبی نمانی ... که آبم را به چشمه اشک شانی ... و شاهم را به خورشیدش نماند ... و خورشیدم خداوند خدا ند ... خدا را ار به خورشیدش ببینی ... نهایت را به بی دانی و آنی ... و آن را بر به سهرابش ندیدی ... دو شاخ رستم از او آدمیدی ... و رستم را به دستانش نمانی ... که دستانش به دوران از جدا نی ... و آن عصر جدیدت گر نماند ... دو شاخت آبرو بر این زماند ... زمان را بر خداوندی دوینی ... خداوندا به مرغان آدمی نی ... و آدم آرزو بر کم نمینی  ... و کم رو را به ماه عقربینی ... و مه را عقربش بر ساعتت بین ... و ساعت را به عقرب بر هما دین ... و دینم را به چین بینم چو گرگین ... و گرگان را همای تخت جمشین ... همای ار طاغوتش نیلوفری دین ... و دین را یاقوت از ماهت به علمین ... و علمت را به خورشید ار ندانی ... دو شاخت را به گورستان نمانی ... و گورت بر زمین گر نا نمایی ... خدا را سجده بین ایران مایی ... و ماهت را به ایران ار ندایی ... خدا را اژده بین آن کهکشایی ... و خود بر کهکشانت گر ندینی ... به ایران سجده کن تو مارجینی ... و مارا ار به جینت کم نمایی ... به خورشیدت نه ماه روشنایی ... و جینت را به آبی خوش نموش نمودن ... همه آدم کشی از چشم شودن ... و شوما ار به چشم انکبایی ... به باغستان خداوندش نمایی ... و روما ار به محکم با خدینی ... خدا را از به رسمانش نمینی ... و مار جین همه بر داستایی ... و داست را درو گر ناکشانی ... دروگر را دروغ ار نانمینی ... به باغت خون کنی تو انکه بینی ... و خون ارناکنی نارنج شایی ... خدا را بر به تاکش روشنایی ... و روشن را نمان بهر چراغی ... مسلمان را چو کهفش بر اتاقی ... و آن کهفا نباز ار بر زمینی ... به آن مازندران دیوش نماینی ... و آن دیو سپیدت انکبینی ... به میرزاپور چو فردینش نبینی ... و آن دیو سپینت خودکشینی ... سیه رو بر مسلمانی نمینی ... برو تن را بشور اندر مساحت ... ز فردایش مسیحا کن عبادت ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 ساعت 22:07 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد