X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

وحی چیست؟ ... انواع وحی به مکاشفات من

وح یا وحی را در معنای حقیقی کلام که من آن را "مقام کلمه" دانستن به دقیق ندانم آن را چه معنا بودن و لیکن واژه ای چون "وحید" را در فرهنگ لغت به "تنها" و "تک" میتوان معنی نمودن ... و لیکن در فرهنگ لغت و واژگان به "معنای الهامات و طریقه ارتباط خداوند یا فرشتگان با افرادی بسان انبیاء" بودن ... و لیکن من در حال حاضر بدون تحقیق و بررسی ارزش آن واژه با معیار سنجشی با عنوان "مقام کلمه"  آن را به معنای "سخن گفتن" و "ارتباط برقرار نمودن" به دانستن ... و لیکن "سخن گفتن" را در نگاه اول از دیدگاه ما آدمان می توان به عنوان "گفت و شنود" دانستن و لیکن وحی را می توان به عنوان انواع "ارتباطات معنا دار" به معنا نمودن ... و لیکن مرا چنین به ذهن رسیدن تا که بتوانم آن "ارتباطات معنا دار" را تا جاییکه قادر بودن و به ذهنم رسیدن را طبقه بندی نمودن و به توضیح ایشان بپردازم ...

جهت آغاز توضیح و تفسیر ارتباطات معنا دار مرا چنین در نظر بودن تا آن را در محل زندگی خویش از مرکزی ترین نقطه ممکن یعنی "خورشید" آغاز نمودن و تا به "پلوتون" ختم نمودن و به حاصل مجموع رسیدن ...

و لیکن ارتباطات معنا داری با واژه "وحی" را که در زبان فارسی دارای ارزش معنوی بوده و آن را می توان واژه ای مقدس دانستن را چنین بودن که از برای رخ دادن نیاز به مقدماتی داشتن که از ایشان می توان به عنوان "فرستنده" و "گیرنده" یاد نمودن ... و لیکن جهان هستی آن بودن که من آن را سراسر مملو از پرتوهایی تابنده و بازتابنده به دانستن و همه از موج و نوا باشند که در جای جای هستی حالت های مختلفی را بخود گرفتن و موجب ایجاد رنگ و لعابی با رنگ حقیقت در حول ما خواهند گردیدن ...

آری "وحی" را "فرستنده" و "گیرنده" نیاز بودن و این ارتباط میان فرستنده و گیرنده را می توان غیر مستقیم و با واسطه دانستن و یا اینکه آن را به مستقیم و بی واسطه دانست که البته می توان چنین ارتباطاتی میان فرستنده و گیرنده را گهگاه "بی معنی" و گاهی نیز پر از "معنی" به دانستن و لیکن در باور من چنین بودن که در همه هستی تمامی ارتباطات جمله دارای معنی و مفهوم بودن و نمیتوان ارتباطات رخ داده در هستی را به بی معنی دانستن و لیکن از برای ما آدمان که دارای سطوح حساسیت خاصی از ادراک در محدوده محیط زیست خویشتن بودن ... بسیاری از ارتباطات حول ما در حال رخ دادن بودن که احساسات ما نسبت به ایشان دارای حساسیت لازم به نبودن و لیکن گهگاه در صورت برخورد با چنین مواردی شاید ابتدا کمی مکث نمودن و لیکن پس از چند لحظه شانه های خود را بالا انداخته و به سادگی از کنار آن عبور نمودن و گویی که هیچ ارتباطی صورت نپذیرفته و در صورت وجود نیز آن را به بی معنی دانسته ایم و لیکن در مورد آن لحظه ممکن است که حقیقت چنین بوده باشد که به یکباره "پشه ای" ما را صدا زدن و درصدد ایجاد ارتباط و سخن گفتن با ما بودن که ما قادر به درک آن نبودن و بی تفاوت از کنار آن گذر نموده ایم ...

و لذا اکثر ارتباطات میان هستی را می توان از نوع تابشی دانستن که این تابش ها می توانند به حالت هایی از "نور، صوت، بو، طعم، جاذبه یا گرانش، حرارت، فشار و ..." تداعی گردیده و لیکن در باور من تمامی اجزاء این جهان هستی گسترده ... همگی به زنده و دارای حیات بودن و درصدد ایجاد ارتباط با یکدیگر می باشند و لیکن گویی در مسیر چنین ارتباطاتی می بایست "سنسورها" و "مترجم" های خاصی به نسبت و میزان قرار دادن تا که همه هستی قادر گردیدن تا به نوای یکدیگر گوش فرا دادن و سفره دل خویشتن را نزد هم به باز نمودن ... و چنین ارتباطات معنی داری را که "عشق الهی" نیز بدان افزوده گردیدن را من "وحی" نامیدن و درصدد ایجاد ارتباط با دنیایم بودن ... و لیکن من آن باشم که خواسته دل چنین طلب نمودن تا که بتوانم با ماه و خورشید و زمین خود سخن گفتن و از رازهای یکدیگر به آگاه گردیدن و لیکن ارتباط با کهکشان را نیز از دست به ندادن ... چرا که یکبار و فقط یکبار این جان و تن از برای زیستن به من عطای گردیدن و لیکن هیچ فرصتی را از برای ارتباط با دنیای پیرامونم نمی بایست که از دست دادن ... و گویی هر کدام از اجزای این طبیعت زمین و منظومه شمسی خلایقی در انواع و اقسام حضور داشتن که قادر به ایجاد رابطه با بخشی خاص از این طبیعت بودن ... و لیکن این به ندانمی که کدامین بخش از نیروهای طبیعی قادر به ارتباط دوستانه و دو جانبه با خلایقی همچو آدمان بودن ... به عنوان مثال من در صددم تا با زوزه باد و موج دریا به سخن گفتن و از آن خواستن تا که بی زحمت حاجاتم را براورده ساختن و لیکن از سویی چنین دانستن که برخی از پدیده ها و نیروهای طبیعی قادرند تا مرا شنیدن و لذا چون که جوانم این جوان رو به ندادن و به پیران کهن باحترودن و لذا ایشان تحویل گرودن ... و به آن پیر هما در انتظودن که به باهم باد را حاجه بشودن ... و لیکن از سویی مرا چنین به نتیجه رسیدن که بر فرض مثال اگر بخواهیم تا که از آسمان طلب باران نمودن ... نمیبایست آن را به سخن و کلام از آسمان خواستن و لیکن می توان حاجت خود را به تصویری ذهنی بودن ذکر حتی یک کلمه بیان نمودن و آسمان را به بارش باران وادار نمودن ... و لیکن صدای ارتباطاتی تصویری را به محکم تر از صدای فریاد کلام دانستن و آن ارتباطات تصویری با ذهن انجام گردیدن و نیاز به هنرمندانی بودن که بتوانند جریان های انرژی ورودی به سر و بدن شما را به تابلوهایی از تصاویر زیبا بدل نمودن ... و لیکن گویی کل این دنیا به همراه تمامی امواج و طیف های نورانی و رنگارنگ انرژی بسان ابرد و باد بودن و لیکن این ابر و باد را می توان در سیاره مشتری همچون مرکب به دریافتن و نیاز به نقاشی بودن تا که بتواند این مرکب امواج را به تصویر کشودن تا که آسمانتان را به بارش ودار نمودن ... و لیکن من در پی آن بودن تا که بدانم آن کدامین وحی باشد تا که بتوانم "سیاره زهره" را به گردشی معکوس وادار نمودن تا که پدیده گرم شدن زمین را پایان بخشیدن و نسل آدمان را به انقراض بسوی نسل دایناسورها به نابینم ... و کهکشان را به ندانمی و می بایست آن را به مطالعه نمودن ... چرا که ندانمی خورشید و منظومه ام می بایست به حرکت خویشتن ادامه دادن یا خیر؟

و لیکن مرا از سویی چنین در باور بودن که در صورت برگرداندن جهت حرکت وضعی زهره به حالتی هم جهت با تیر و زمین و مریخ ... به دلیل عدم حضور پدیده مقاومت معکوس در فرآیند گردش سیارات حول خورشید ... و گویی پس از طی نمودن مدت زمانی لازم جهت به تعادل رسانیدن حال و هوای منظومه شمسی ... به احتمال زیاد به ایامی خواهیم رسیدن که خلایق زمین را محیط زیستی فرح بخش بر روی زمین ایجاد خواهدی به گردیدن و لیکن ایشان خواهند توانست تا آن طعم و لذت زیستن در بهشت موعود خداوند را به تجربه نمودن و گویی در چنین روزگاری با روند گردش ایام روز بروز شاهد ظهور نسل هایی زیباتر و نیکوتر بر روی زمین خواهیم به گردیدن و رفته رفته از نسل جاندارانی که در زیستگاه زمین موجب ظهور آثار بد و زیانبار خواهدی به گردیدن کاسته شده و نسل های بد رفته رفته تغییر شکل یافتن و به کمال رسیدن و به نسل های خوب و نیکو تبدیل خواهند گردید ... و گویی در چنین ایامی تابش نور خورشید از برای مشاهده مستقیم توسط آدمان دارای پرتوهای UV و دارای ضرر و زیان به نخواهد بودن و دمای ملایمی از نور خورشید را شاهد خواهیم به گردیدن و قادر خواهیم بودن تا که مستقیماً به نظاره آفتابی زیبا پرداختن و لذا گویی از سویی رفته رفته با روند پیشرفت تکنولوژی که البته روند پیشرفت تکنولوژی نیز وابسته به تابش های کیهانی و وضعیت کرات و سیارات بودن و لذا گویی رفته رفته بر عمر آدمان و سایر جانداران افزوده گردیده و لیکن از وسعت فرایند مرگ و میر کاسته خواهدی به گردیدن و لیکن گویی جمعیت نسل آدمان در چنین ایامی به کمتر شدن و دگر با بحران انفجار جمعیت روبرو به نخواهیم بودن و لیکن من آنم که همواره و در همه اقصی نقاط هستی ... آن فرایند زمان را دارای دو قطب رو به قبله و رو به آینده دانستن و لیکن تن ما آدمان در حال زیستن به سال 2017 میلادی را چنین بودن که در صورت نزدیکی به قطب های رو به قبله ... تن های ما را در اثر مواجه گردیدن با تابش های ایکس و فرومغناطیس احساس سوزش و گرما فرا گرفتن و لیکن عدم رعایت فاصله مناسب و در حالتی بدبینانه ... مواجه شدن مستقیم با آن بسان سوختن اندر دل انفجاری هسته ای بودن و اندر دل آن با ناخوشی و درد و رنج به جان سپردن و چنین پدیده ای می تواند بقدری پر سرعت بودن که موجب خواهدی به گردیدن تا جسم و جان و تن ما آدمان اندر دل چنین گستره ای ذوب گردیده و جانمان در آن محیط به حل گردیدن و لیکن مرا در دل چنین بودن که با وجود سرعت بسیار زیاد این فرایند و با وجود اینکه ممکن است ما آدمان به دلیل سرعت وقوع این پدیده در ابعاد وسیع قادر به درک آن به نگردیدن و حتی اندر دل آن لحظه به ندانستن که آیا از وقوع چنین حادثه ای خوشحال خواهیم بودن یا ناراحت ؟ و گویی در بیخبری اندر دل آن فاجعه به محو خواهیم گردیدن ... اما مرا چنین حسی دست دادن که ممکن است با وقوع این پدیده آن دسته از افرادیکه به مرکز انفجار نزدیک بوده اند قادر به تشخیص و بیان ادراکات خویش از آن واقعه به نبودن و لیکن هر چقدر به محدوده های مرزی آن حادثه نزدیکتر گردیدن ... می توان افرادی را دریافتن که با درد و رنج ناشی از جراحات این پدیده دست و پنجه نرم نموده و جان سپرده اند و این فرآیند را می توان با رسیدن به حاشیه های مرزی و گذر از آن به پیوسته مشاهده نمودن و در صورت تعقیب آن به افرادی رسیدن که شدیداً مجروح گردیده و پس از مدتی جان سپرده اند و افرادیکه مجروح گردیده و زنده مانده اند ... و لیکن در صورت وقوع چنین حوادثی که با سرعت و فشار و دمای بسیاری رخ میدهند ... و همچنین با علم به نیروی جاذبه زمین بصورت عمودی که گویی قادر است تا چنین انفجارهای وسیعی را به حس نمودن ... لیکن گویی افرادی را که به دسته جمعی اندر دل چنین فاجعه ای عظیم جان خود را از دست داده اند ... پدیده ای از برای ایشان بوقوع پیوستن که من دقیقاً نام آن را به نتوانمی توضیح دادن و لیکن مرا چنین احتمال دادن که گویی ایشان را قالب هایی از تن و بدن اصلی به جدای گردیده و ممکن است عده ای را بسان میخی به اندر دل قطب زمین رسانیدن و کوفتن و از برای وقوع چنین حوادثی من می توانم آن را از دو دیدگاه به شرح دادن که دیدگاه اولم دقیقاً اندر لحظه انفجار و بر سطح زمین بوقوع پیوستن و دیدگاه دومم با توجه به رسیدن امواج حاصل از انفجار تا به قطب زمین ... احتمال دارد یا اندر دل قطب زمین به باقی ماندن و تفسیر گردیدن و یا اینکه منظومه شمسی ما از برای چنین لحظاتی کاملاً آماده بودن و آن هنگام که امواج حاصل از انفجار به قطب مرکزی زمین رسیدن ... زمین می بایست به سرعت ایشان را بسوی یکی از کرات منظومه مخابره نمودن ... و آن کره از منظومه را هنوز ندانمی کدامین بودن و لیکن گویی آن را نام "زحل" یا "کیوان" باشد ... چرا که آن دسته از روحان بیخبر را که طی سرعت زیاد انفجار از حال و وضع و میزان دردهای ناشی از سوختگی و مرگ و میر آگاهی به نداشتن ... در لحظه دوم به محض رسیدن به قطب زمین ممکن است ایشان به خود آمدن و از شدت بالا بودن حرارت و دردهای ناشی از آن وضعیت بسیار غیر قابل تحملی را به تجربه نمودن و لیکن از منظر عدل الهی علاوه بر بی عدالتی که در اثر وقوع این انفجار به رخ دادن ... و آن بی عدالتی نمیبایست به رخ دادن ... ثانیاً در چنین لحظه ای می توان خدا را نیز بسان شخصیت و روحی در نظر گرفتن که در گوشه ای از  این منظومه به تکاپو پرداختن و لیکن خدا نیز به محض اطلاع از وضعیت چنین خلایقی که در ژاپن گرفتار انفجار هسته ای گردیدن ... می بایست سریعاً اقدامی نمودن و ایشان را در همان لحظات ابتدایی وقوع انفجار ... قبل از اینکه دست و پاها و تن هایشان دچار جراحت و سوختگی گردیدن ... روحان ایشان را می بایست به سرعت به مختصاتی امن منتقل نمودن تا در اثر بخود آمدن دچار درد و رنج و ناراحتی به ناگردیدن و گویی خنک ترین محل ممکن از برای چنین پدیده ای ... گویی آن سیاره حل بودن و گویی در این منطقه می توان ایشان را جبران نمودن و من از جزئیات آن باخبر به نبودن ...

آری ... ارتباط و نزدیکی تن های 2017 ما آدمان با قطب هایی رو به قبله که آن را "روح تاریک زمان" دانم موجب ایجاد سوختگی ... رنجش و عذاب خواهدی به گردیدن و لیکن ارتباط مستقیم با آن منجر به ذوب شدن و نیستی در آن با درد و رنج و اندوه خواهدی به گردیدن ... از سویی قطب های رو بسوی آینده را من از جنس "روح نورانی زمان" به دانستن و لیکن مواجه گردیدن با آن می تواند موجب ظهور حسی خوشایند در درون ما خواهد گردیدن و لبریز از شور و نشاط زیستن خواهیم شدن و همچنین این احساس فرح بخش را می توان در مواجه با قطب بزرگی از "روح نورانی زمان" نیز به امتحان نمودن و گویی قرار گرفتن در معرض تابش های مسرت بخش نور الزمان در آن هنگام که قادر شویم تا نورالزمان را نیز به سان بمبی ساختن و اندر شهری دگر به انفجارودن ... گویی بسان فرایند ناشی از همان انفجار اول باعث خواهدی به گردیدن تا ما اندر دل آن پرتوهای پرنور و مسرت بخش ... تن های خویشتن را اندر دل این چشمه زلال به رها نمودن و گویی این تن ها همگی اندر دل این نور عظیم بدون احساس کمترین درد و رنج و اندوه به فنا گردیدن و همه در دل نوری خنک که من به آن نوری الهی گفتن ... روح و روان و تن خویشتن را به رها نمودن و اندر دل چنین عظمتی ما را احساسی مبنی بر بقای و جاودانگی به دست دادن و لیکن من آنم که اندرون "خورشید" را اینچنین دانستن و لیکن اندرون آن را اوری بر خنکا دانم و آن اور خنک بر همه خوانم ... و لذا داغی خورشید را به دلیل گردش معکوس زهره و گویی "اورانوس" اندر دل این منظومه به دانستن و گویی اگر این دو را چنین نبودن ... منظومه ما را حال و هوایی بسیار زیبا و خنک در بر گرفتن ... و لذا در حال حاضر به دقیقاً ندانمی که آیا ما در حال گردش حول مدار کهشان بودن یا که فقط ما را حسی از گردش حول کهکشان در دل فرا گرفتن ...

و کل هستی را با تمامی حالات و طبقات خود مبنی بر حضور دو قطب قدرتمند "جوهر زمان" دانم ... یک قطب زمان را رو به قبله و قطب دیگر را رو به حبله دانم ... و قبله را تاریک و سیاه و حبله را روشن و سپید و نوع تمرکز این دو را به درستی ندانم ... گویی نهایت امتداد این دو قطب برآیند طوفان زمان کل هستی رو بسوی بی نهایت اندر دو "گره یا چاکراه" بودن ... و الباقی هستی را بسان پلی در عمق میان این دو کوه به دانستن ... و جای جای این پل هستی را به جوهر زمان سایه روشن بودن ... و لیکن با صرفنظر از پدیده های طول و عرض و ارتفاع ... می توان پدیده های مختلف دنیا را با توجه به نوع عناصر و دمای آن می توان در حال ارتباط مستقیم با قطب های هموزن خویشتن دانست ... و به عنوان مثال می توان با استفاده از چنین تکنیکی که بر اساس آن می توان نسبت به یکپارچه سازی هستی و شفاف سازی فرایندهای درون هستی اقدام نمودن ... به عنوان مثال با دانستن دو نقطه به عنوان قبل بی نهایت و بعد بی نهایت ... و تصور نمودن کل عالم هستی بسان یک "عضله" یا "ننو" که از برای تخت خواب راحتی بکار می رود ... هر آنچه را که ثوای این دو نقطه بودن را می توان جمله ایشان را به عنصری واحد دانستن که از آن تحت عنوان "جوهر زمان" یاد گردیدن ... و لیکن با استفاده از معیارهایی می توان هر پدیده ای را اندر دل هستی به واحدهایی از "جوهر زمان" تبدیل نموده و ایشان را با هم سنجیدن ... به عنوان مثال می توان جسم یکی از فراعنه مصر بنام "رامسس" را که امروزه نیز اندر دل یکی از اهرام به مومیایی گردیده است را چنین فرض نمودن ... که گویی او را طول عمر از هنگامی آغاز گردیدن که بسان یک اسپرم از جانب پدر به تخمک مادر خویشتن ورود نمودن و لذا طول عمر او با توجه به میزان جرم و برخی از متعلقات دیگر ایشان اندازه گرفته می شود ... و لیکن به عنوان مثال می توان چنین فرض نمودن که آن تن "رامسس" در دوران حیات حدود 120 سال عمر نمودن و از آنجاییکه پس از مرگ می توان جسم را جهت بازیافت و پوسیدن به حال خود رها نمودن و لیکن جسد نیز پس از پوسیدن تبدیل به عناصری دیگر گردیده و در مسیر طبیعت جریان خواهدی یافتن ... و لیکن با در نظر گرفتن این مطلب که گویند ما آدمیان و جانداران بسان مسافرانی اندر دل این عالم هستی بودن و هیچ چیزی نداریم که بتواند تا به ابد متعلق به خود ما باشد و لیکن جسم ما نیز پس از مرگ متعلق به طبیعت بودن و از سویی مسلمانان را باور بر حضور خدایی بنام "الله الرحمان الرحیم" یا "الله رب العالمین" بودن که گویند "انا لله و انا الیه راجعون" و گویی خلقت خویش را از برای قبل از تولد نیز به "الله" واگذار نمودن و پس از مرگ نیز به او خواهندی پیوستن و گویی من نوعی به قبل از تولد ... مرا نام فرشته ای بودن که نامش "الله" باشد و قبل از تولد و حضور و ظهور در این عالم مادی ... آن بُعد غیب و معنوی خویشتن را به الله واگذار نمودن و به راحتی مسیر زیستن خود را ادامه دادن ... آری ... و بسیاری از سخنان من را نیاز به مبنایی بودن تا که بتوانیم به نتایجی درست اندر دل آفرینش به رسیدن ... و لیکن آن فرعون بنام "رامسس" را چنین فرض نمودن که نامسلمان بوده و از بدو زایش و حضور و ظهور در عرصه هستی و شناخت خویش به خودپسندی رسیدن و خود را شخصیتی به مشتقل دانستن که جسم وتن و روح و روانش متعلق به هویت خویش بودن و از برای اثبات آن نامسلمانی خویش نیز کالبد خود را به مومیایی نمودن و آن را اندر مکانی امن نگهداری می کند ... حال می توان آن تن فرعون بنام "رامس" را از بدو تولد تا به همین امروز و تا به سال 2017 میلادی ... کلیه شاخص های جسمی مربوط به تن و روح و روان او را بر ترازویی گذاردن و آن را به واحدهایی از جوهر زمان تبدیل نمودن ... و به عنوان مثال ... همان یک تن "فرعون" می تواند به 4.5 واحد "جوهر زمان" تبدیل گردیدن و البته فرضیات من بسیار ابتدایی بوده و نیاز به تکمیل داشتن ... حال این جسم برآورد شده را که دارای وزنی معادل 4.5 "جی = جوهر زمان" بودن را می توان در کل نظام عالم هستی چنین دانستن که آن جسم ... فارق از بعد مکان قادر است تا که در تمامی نقاط این عالم هستی ... با هر آن سطح از عالم که آن را وزنی معادل 4.5 جی بودن ... به ارتباط مستقیم دانستن ... و البته با توجه به گستردگی عالم هستی و پس از آن کهکشان و منظومه شمسی و زمین ... می توان چنین نگرش هایی را کاملاً شسته و رفته و اجرایی نموده و به عنوان قراردادی محکم اندر دل این عالم هستی به دانستن ... و در این گستره هستی و گیتی با در دست داشتن قوه تحلیل منطقی من باب خداشناسی و آفرینش ... می توان به قوانینی نهایی و منطقی و کاملاً بهینه و تکمیلی در این حوزه رسیدن که از برای تکمیل نمودن محکم و منطقی آن می بایست بسیاری از موارد و حقایق متعلق به آفرینش مطلقاً بررسی و تحلیل نمودن و از طریق اجتماع این تحلیل ها می توان به نظام نامه ای منطقی و الگویی رسیدن که در هر کجای این فضای لایتناهی ... در صورت شکل گرفتن حیات و تمدنی بسان تمدن زمین و پیدایش نسل هایی هوشمند چون آدمان در منطقه ای دیگر از هستی ... می توان چنین استنباط نمودن که مطمئناً انسان های فوق نیز به ایام و روزگاری از طریق نگرش به هستی و پیشبرد علم و دانش خویشتن ... به روزگار و ایامی قادر خواهند بود تا به نظام نامه و منطقی نهایی که شخص من بنام "فرزاد یحیی زاده پیرسرائی" ... از طریق تفکر و تعمیق در فلسفه و علم اندر دل منظومه شمسی و زمین بدان دست یافتن و یا در حال دستیابی به آن بودن ... لذا می توان چنین استنباط نمودن که در جای جای این عالم هستی نیز افراد و اجتماعاتی بوقوع خواهند پیوستن تا که ایشان نیز به آن الگوریتم و نظام نامه نهایی رسیدن و آن نظام نامه می تواند به عنوان "قطب و چاکراهی اساسی" و یا "جوهر زمانی مشترک" از برای ساکنین دو یا چندین جزیره به عمل نمودن و قادر است تا که اندر اعماق ذهن خلایقی نیکو در جای جای این عرصه بیکران هستی به درخشیدن و شبکه ای میان ساکنین چند منظومه ایجاد نمودن که حضور و نحوه عملکرد کراتی از مریخ به بعد در صورت تحقیق و تعمق بیشتر در قالب امکانات و نحوه کارکرد ایشان می تواند به روشن شدن این موضوع کمک شایانی نموده و اساس و بنیانی پیشرفته را از برای ایجاد تمدنی عظیم و پیشرفته را پی ریزی نمودن که اندر دل آن منظومه های فراوانی را می توان بسان شهرهایی به هم متصل نموده و ترافیکی امن میان ایشان برقرار نمودن ...

به عنوان توضیحاتی تکمیلی ثوای جسم آدمان می توان اجرامی آسمانی ... چون سیارات مارس، مشتری، کیوان، اورانوس، نپتون و پلوتون را به واحد های "جوهر زمان" تبدیل نمودن و لیکن تبدیل ایشان به چنین واحدهایی مرا علم و شعور کافی نبودن که من جانب کدامین عامل هستی، کهکشان، منظومه شمسی، خورشید، تیر، زهره، زمین، فرزاد یحیی زاده، آفریدگار یکتا، آفریننده، یهوه، الله، دجال المسیح، ابلیس، اهورا مزدا، انگره مینو، پیرهما، محمد امین، مهدی صاحب الزمان و ... کدامین مقام و قوه الهی بایستی به انجام پذیرفته و بسوی قوه تابنده بارگاه هستی جهت اشتراک منظومه های متمدن ارسال نمودن ... و لیکن از سویی دیگر جهت کاستن بار درونی منظومه و جلوگیری از پدیده گرم شدن خورشید به ندانم اطلاعات مربوط به حافظه حیات زیستگاه زمین را چگونه می توان فشرده سازی و خلاصه نمودن و آن چکیده را می بایست به جانب کدامین قطب و مجرا جهت بایگانی ارسال نمودن تا از میزان فشار قبر روی خلایق زمین کاستن و ایشان را بسوی آینده ای بهتر رهنمون گردیدن ... و از سویی دگر سوالم این بودن که آیا اندر دل آتش خورشید می توان عالم دیگری به یافتن یا خیر؟ و آیا می توان از روند خاکستر نشینی روی سطح ماه به کاسته نمودن یا خیر؟ و آیا می توان ماه را در قالب تمدنی مدرن بسوی ساختار اولیه باز گردانیدن یا خیر؟ و سوال بعدی این بودن که زمین و ماه و خورشید قبل از انقراض اولیه نسل بشر و پیدایش نسل دایناسورها دارای چه چشم اندازی بودند و در آن ایام حول مدار منظومه شمسی چه کراتی حضور داشتند؟ مرا اطمینان بودن که اندر دل این منظومه شمسی و به احتمال فراوان در اطراف همین زمین که در این روزگار دارای تمدنی اتوکشیده و پیشرفته بودن ... می بایست منطقه ای نامرئی بسان برج کنترلی موجود بودن تا که بتوان از طریق آن به هر سوالی پاسخ دادن و لیکن در ایامی که بر روی زمین این همه تلویزیون و مانیتور پیشرفته و با کیفیت و دقت بسیار بالا به معرض ظهور رسیدن ... در دستگاه نظارت الهی منظومه حداقل می بایست پنجره ای بسان یکی از این مانیتورها به موجود بودن تا از طریق دسترسی به آن بتوان به حقایق منظومه دسترسی داشتن و حتی می بایست سیستم و مقاماتی در این منظومه در نزد متقاضی حضور به هم رسانیدن تا که ایشان را جهت سفری کاملاً حقیقی و با کیفیت فراوان اندر فضای هپنوتیزم و خواب مغناطیسی جهت گردش و مشاهده مستقیم و نظارت پیرامون احوال دوره های مختلف از تاریخ حیات منظومه به آماده نمودن ... و لذا می توان این سیستم را بگونه ای خلق و آماده نمودن تا که در مسیر زندگی سایر خلایق زمین هیچ اختلالی به وارد نگردیدن و لیکن همه عنکبوت تن متقاضی پرواز را به نادویدن ... و از سویی دیگر بتوان او را پس از این گردش به بیدار نموده و پس از ادامه مسیر زیستن در ایام حال ... او را بسوی آینده پرتاب نمودن ... و لذا گویی که بارگاه منظومه شمسی و کهکشان دارای قابلیت مکفی از برای مسافرت بی عیب و نقص یک تن را جهت بازبینی روزگاران قدیم به داشتن و لکن او را با موارد پلید و ترسناک و نفرت انگیز به مواجه به نانمودن ... و در این میان شخصیت هایی به نبودن تا که موجب کینه و اختلال در چنین مسائلی به گردیده و آن دین را بهانه نمودن ... مخصوصاً که این منظومه را در حول محور زمین آن چرخ افلاک نیز به حضوری محکم داشتن و لیک مرا دو به شک بودن که نیروهای بهشتی ارسال شده بسوی من در پی انجام چه کاری بودن و این تن ها چرا و بهر چه مقصدی خود به شهودن ؟ ... تا که دستی تو به نیلوفر کشودن ... و تو می توان زِ چشم او بسوی قبله رودن ... و خودا به حبل آینده دوودن ... و همه خاستگاران به صفودن ... و کسی را به صفش جر نبزودن ... و به چرخ روزگارت بخطوطن ... و زمان را نه بخود گره کشودن ... و گره کور ندانم به زمودن ... و خودا بسوی آینده دوودن ... و به ایام ندانم چه کشودن ... و ندانمی چه بایدم نبودن ... و ندانمی چه کوشش به سخودن ...

و پدیده ای را دانم بنام "کا" که گویی قادر بودن تا که آفرینش هستی را من جانب ابتدایی ترین لحظات خود به رهگیری نموده و آن را به سرعت برق رسیدن و گویی من آنم که عده ای مرا نبایدی به سوء استفادن ... و به دنبال آن "کای" خود بودن که از من جدا گردیدن و ندانمی به کدامین سوی رفتن ... و چنین دانستن که "کای" من با تکیه بر دانش و طریقی نوین و پیشرفته قادر بودن تا که طریق آفرینش را به طی نمودن و امثال "فرعون" یا برخی از اعراب یا هموطنانم که مسیر خویشتن را از برای تسخیر عالم به درست نپوییدن ... نبایستی مرا دست و پای کشیدن و می بایست کای مرا به من بازگرداندن ... در غیر اینصورت ایشان را عذابی سخت در انتظار بودن ...

و کای من آن بودن که قادر است تا که از دو روی سکه کل نظام آفرینش و هستی را نظارت و بررسی نمودن ... و با تکیه بر دستاوردهای آن خواهم که توانستن مسیر حرکت بسیار تند و سریع او را با دورهای تند و کند به تماشای و نظاره نشستن و لیکن اینگونه قادرم تا که دنیای خویشتن را به کشفودن ... و درصدد کشف مسیر درست آفرینش بودن ... و آن یک سر کا را به ندانمی کدامین سوی ره پیمودن ... و لیکن هر آن کس که درصدد بنده گیری تن و کای من گردد را مجازات اودن ...

و آن خدای مسلمانان بنام "الله الرحمان رحیم" را شمایلی شبیه "گاو" بودن و آن "الله رب العالمین" را شمایلی به پرندودن تا که مسلمانان همواره دغدغه ای از برای اینکه قبل از تولد اندر چه کالبدی بودن را به نداشتن تا که همواره من جانب شر موجوداتی بسان "حشرات" و "عنکبوتیان" که شاهان آنان را می توان "شیطان" و "لقمان" دانستن به امان بودن و ایشان را پس از مرگ عذاب روح و جسم در اثر نا آشنایی با سایر جانوران فرا به ناگرفتن ...

تاریخ ارسال: شنبه 4 شهریور 1396 ساعت 02:58 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد