X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

انفجار بزرگ یا بیگ بنگ

من آنم که بر زمین بسان گمگشته ای دائم غرق درون بودن و عده ای از روحان روشن دل نیز به اندرونم حضور داشتن و به دسته جمع مرا یاری نمودن و با هم در پی کشف حقیقت دنیا بودن و لیکن من آنم که خورشیدم را بر طاق سپهر چنین دریافتن که می بایست آن تابش خورشید رو به سوی من به انواری خنک بودن و حتی در دل تابستان گرم نیز آن پرتوهای ماوراء بنفش خورشید من از برای تن خویشتن بسان "یح" دانستن و گویی که می بایست آفتاب را چنین دیدن که جریانی از ذرات کریستال خنک بر روی سرم فرو ریختن و لیکن چنین خواسته و انتظاری را از برای همنوعان خویش اندر بستر زمین به خواهم داشتن ... و من آنم که پیاپی در پی کشف آن حقیقت به روانم ... و اندر احوال خلقت دنیای پیرامون خویشتن بسیار تحقیق نمودن و لذا در پی اکتشاف نظام و آرایشی از برای آن بودن و آن نظام را وابسته به ساعتی دانستن که خودم خالق آنم و تمام ساعتان به از نو خوانم ... و ساعت من آن بودن که آن را اولین ساعت این دنیای لایتناه دانستن و ساعت خودم بنده این زمان ندانم ... همچنین از سویی خود را به ردای خالق پر عظمت این هستی گسترده تصور نمودن و دلایلی از برای خلقت این دنیا به ذهنم رسیدن و همه آن استدلالات را به مجموع نمودن تا که بتوانم به حقیقت رسیدن ... و دانشمندان این ایام چنین نتیجه حاصل نمودن که گستره عظیم کیهان ما را در ابتدا حجمی اندک بودن و گویی نه زمانی بودن ، نه مکانی و نه آن عنصر پایه به کوانتمی حضور داشتن و موجود بودن ... و با نگریستن به روند انبساط کیهان با بهره گیری از ترفندهای آماری چنین نتیجه حاصل نمودن که همه هستی به میلیاردها سال قبل در اثر انفجاری رخ دادن که از آن تحت عنوان "بیگ بنگ" یاد گردیدن ...

  و لیکن مطابق تصویر فوق آن پدیده بیگ بنگ را کروی به تصور ننمودن و ندانم از چه بابت ایشان گستری فضا را بسان شیپور دانستن و البته آن هنگام که بخواهیم به وقایع زمان حال نظر افکندن ... می توانیم آن را در قالب جسمی کروی یا صفحه ای به دایره دانستن و بدست آوردن مدلی شیپوری از فضا و کیهان با توجه به دنبال نمودن مسیر رشد آن در تمامی اعصار و دوره زمانه ها بودن ... و گویی فرشته ای بنام "اسرافیل" را در عالم فوقانی که من آن را سرزمینی سحر آمیز و عجیب به دانستن می بایست به یاد آوردن ... و اسرافیل آن باشد که گویی در گوشه ای از آن سرزمین به مقابل کوهی ایستاده و شیپوری بدست داشتن و با هر بار دمیدن در آن صور قادر است تا فضایی اینچنین را به خلق نمودن و ما در حال حاضر در یکی از عوالم آن که آغاز و پایان خلقت آن از برای اسرافیل در حد چند ثانیه به طول انجامیدن زیسته و این در حالی بودن که آن چند ثانیه اسرافیل ما را به میلیاردها سال منتهی گردیدن ... و او بارها و بارها در مقابل کوهی به صور خود دمیدن و انعکاس و پژواک صدای خویش را به انتظار نشسته و مشاهده می نماید ... و گویی هر بار او را لحظاتی به مشابه تکرار گردیده و لیکن او به امید برخی از لحظات در پای آن کوه به دمیدن خود در صور ادامه دادن و بهترین لحظاتش آن هنگام بودن که با بازتابشی متمرکز از جانب کوه مواجه گردیدن و چنین حالتی عین این بودن که کودکی در شیپوری رو به دیوار دمیده و لیکن پس از برخورد امواج صوتی با دیوار مقابل از برای کودک پرتوهایی از نور بسان جرقه ای ایجاد گردیدن و از برای چند لحظه در هوا معلق بودن و آن بسان چشمی زنده و دارای حس و حال زندگی بودن که می تواند با آن چشم نورانی رابطه برقرار نمودن و گویی آن اسرافیل در پای کوه به جمع آوری چنین چشمه هایی معلق و نورانی از نور پرداختن و ایشان را اندر کلکسیونی به نگهدارینمودن ... از سویی این نقاط نورانی را می توان بسان جان پریانی دانستن که بسان ما آدمان دارای دو دست و پای و چشم و ابرو بودن و لیکن ایشان را هر کدام بال هایی بسان بال "سنجاقک" باشد و گهگاه نیز بال از پروانه ها به تن داشتن ... و می توان با ایشان سخن گفتن و عالمی را جهت مدیریت بدیشان سپردن ...

از سویی دیگر با گذر از داستان و روایت فوق ... مرا گهگاه چنین به ذهن است که گویی در باغی بسان چنین پریانی زیستن و گهگاه تکاپو و گردشی را آغاز نمودن و گویی به ایامی در حال گردش و تکاپو بودم ... و حرکت و گردشم بسان گویی نورانی و متحرک به باغم بود و هر از گاهی آن طرح بیگ بنگ را با آن جرقه آغازین که نگریستن ... گویی آن جرقه همان جان و تن نورانی من بود که در باغ بهشتم به گردش بوده و لیکن به ندانمی به یکباره چه مرا رخ دادن و یکباره به انفجار رسیدن و این دنیا را سبب گردیدن و خود در دل آن یافتن و اما بی پر و بالم و خودم چهره ندارم ... و هر از گاهی نیز با مطالعه در باب آن بیگ بنگ و آن انفجار اولیه ... مرا چنین به ذهن بودن که گویی فضای دنیایم بگونه ای بودن که دانشمندان امروزم آن را "فضا-زمان" گویند و خواهمی توانستن تا از طریق ذهن خویشتن لحظه ام را اندر دل فضای کیهان به دریافتن ... و گویی آن که گویند منفجر گردید ... ابتدا چراغی بود گردان و آن چشمی بود بینا و حسی بود به دانا و اندر باغ خود به گشت و گذار بودن که به یکباره خود را به تصویری اندر دل آینه ای به دیدن و بسوی خود شتافتن ... و آن سفری بود که از برای ساکنین این دیار بسیار به طول انجامیدن و از برای آن چشم دلم به لحظه ای بود و لیکن امروز که بر زمینم ... هر گاه خواهم آن لحظه را اندر دل کیهان به تصور نموده و وصل خویشتن گردیدن ... عده ای مرا حمله نمودن و چشم دل و ذهنم را به زور گرفتن تا نگذارندبه وصل خویشتن گردیدن و به تلقین نتوان که خود شنودن و به منطق همه را چشم دلودن و خودم در پی خود به سرزمودن ... و ندانمی چرا روی زمین انگره مودن و به تحقیق همی خود نکشودن ... تا که در باز شود ... به ره نمودن ...

و دنیای پیرامونم اندر دل این منظومه را با حضور کراتی جهت مشاهده فضای اطراف به کامل یافتن و لیکن به ندانمی و گمراهم که آیا منظومه ام فضای رنگارنگ پیرامون را سبب گردیدن یا که فضایم را عرصه ای وسیع بودن که منظومه ام در دل آن اقیانوس به کور سویی بودن ... و لیکن چنین دریافتن و نتیجه حاصل نمودن که خورشید نبایستی مرا به داغ جلوه نمودن و سایر خلایق را می بایست چنین بودن و ندانم از چه بابت آن خورشید را داغ دانم ... و من آنم که نور و تاریکی دانم و نور را بر خنک و به تارکم داغ هلادم ... و ندانم ما آدمان را تن به درست است یا خورشید را ... اما گویی در این برهه تناقضی بودن و یا حادثه ای پیرامون این منظومه رخ دادن که آن را به نظم و ترتیب و درست به ندانستن و جامعه آدمان نیز بدین سان عادت نمودن ... و همه آن خورشید را داغ پسندیدن و خنکش را غیر منطقی دانند ... گویی تن همه آدمان از تاریکی است و لیکن تن های زِ تاریکی را خورشید به یخ ماند ... و لیکن تن ها به نور است و این خورشیدم باشد که تاریکودن ... و خورشیدم را گویی تاریکی حمله نمودن و این حمله را ندانم از کی به شرودن ... و یکی را گویی که نامش به عنکبوتن ... و ردا را به ندانمی چه پودن ... و ماهم آن باشد که چهر اودن ... و به ماه خاکستری ام به شک شوودن ... که چرا و بهر چه خود ننمودن و چرا به خاک اموات نمودن ... و ردای ماه خود به مرمرودن و و به چهر شاه خود شمس خنودن ... و جهان به دوزخش زش ننمودن ... و ندانمی به آخر چه رسودن ... و به دنیای خودم خنده نمودن ... و به روزگار خود نه گریه کودن ... و در اندیشه تدبیر ببودن ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 02:55 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد