X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

شرف الشمس ... روح آتشین من

ما آدمان در این روزگار مدرن و ماشینی بگونه ای بر سطح زمین زیسته و غرق امورات روزمره و گرفتاری های خویشتن بودن که معمولاً خیلی کم به محیط هایی خارج از جو زمین نگریسته و یا درباره آن به مشاهده تفکر می پردازیم ... البته با اینکه بسیاری از ما مشتاق تصاویر و اطلاعات راجع به فضا و نجوم می باشیم ... لذا معمولاً اکثریت مردم و گویی بیش از 90 درصد ایشان جهت رفع کنجکاوی و کسب اطلاعات راجع به نجوم به سازمان "ناسا" واقع در امریکا مراجعه نموده و به سبک تحقیق و نتیجه های صادر شده از سوی آن بسنده نمودن و لیکن چنین امری باعث پیدایش نظامی تک قطبی در این زمینه گردیدن چرا که محققین و دانشمندان سازمان هایی بسان "ناسا" با اینکه در دانشگاه های طراز اول و درجه یک تحصیل نمودن و معمولاً خود نیز جزو فارغ التحصیلان تاپ آن می باشند ... لیکن با توجه به این حقیقت که دنیای غرب آن قطب محرک و پیشتاز عصر نوین و پدید آورنده فرایندهای سیستماتیک و با کیفیت در بسیاری از امور چون آموزش، صنعت و ارتباطات می باشد ... لذا رفته رفته آن دنیای غرب از برای سایر جوامع که در مناطق و مختصات های دیگر در حال زیستن می باشند کم کم به اهرم و تکیه گاهی مبدل گردیدن که اکثر جوامع امروزی به تکیه نمودن به آن عادت نمودن و لیکن بر فرض مثال دانشمندان مستقر در مرکزی فوق پیشرفته و طراز اول چون سازمان ناسا با در دست داشتن تلسکوپ هایی ماهواره ای همچون تلسکوپ "هابل" و رصد نمودن اعماق فضای کیهان و صرف تمرکز و انرژی های کلان روی مطالعه بر اجرام بسیار دور آسمانی که تعداد ایشان قابل گنجیدن در اعداد و ارقام ماشین حساب های دستی به نبودن ... لذا از سویی می توان چنین نتیجه گیری نمودن که این دانشمندان به دلیل دسترسی به ابزارهای دقیق با کارایی و کیفیت بسیار ... قبل از مطالعه روی کواکب و کهکشان هایی که در دور دست ها مستقر هستند ... گویی ابتدا بر روی کرات درون منظومه متمرکز گردیدن و مطالعات خویشتن را در مورد ایشان که معمولاً شامل کنجکاوی هایی شامل اسکن تصویر، مشخصات فیزیکی همچون جنس هسته و جو و اندازه گیری ابعاد و محاسبه مدار گردش و فاصله های ایشان نسبت به زمین و خورشید و دیگر کرات ... آیا بر روی این کرات شرایط زیستی موجود است؟ آیا قبلاً زیست محیطی بوده است؟ طریقه شکل گیری این کرات چگونه بودن؟ چند سال دیگر متلاشی خواهد گردیدن؟ و ... همچنین از سویی با اسکن دو طرفه کرات اطراف زمین ... هنگام اسکن خورشید ایشان چنین مشاهده نمودن که خورشید بسان اژدها و کوره پزخانه ای خشمگین و متلاطم در حال جوش و خروش بودن ... سایر کرات وابسته به آن نیز همگی در سکوتند و همچنین با نظر انداختن به دیگر سو یعنی قطب مخالف خورشید که در ورای تاریکی به پنهان بودن جماعت دانشمندان را چنین در نظر بودن که اینسوی را نیز به کراتی گازی و برهوتی از برف و یخ به ختم گردیدن و لیکن در هر دو سوی این چشم انداز به معنی و مفهوم زیبایی نخواهندی رسیدن ... مثلاً چهره خداوند یا فرشته خوش رخسار که در چنین نواحی انتظار ایشان را کشیدن تا با هم به روبرو گردیدن و رنگ و سویی متفاوت و دل انگیز را به خلق نمودن ... همچنین با کند و کاو و نظاره نمودن سطح زمین و کاوش خاک آن می توان به فسیل هایی از تمدن های گمشده پر از خاک و خل و یا دایناسورهایی که حاوی اطلاعات درباره چهره هایی عقب مانده و تکامل نیافته از جاندارانی که گویی ظهور ایشان ناشی از تصادف بودن و حتی پیدایش حیات زمینی را می توانند به عواملی آماری مرتبط ساختن و با تلسکوپ های عظیم خویش بر اعماق این اقیانوس بی انتها بسان برهوت نظر انداختن و اجرام آسمانی را متر به متر از برای یافتن نشانه هایی از حیات به جستجو نمودن و در پی یافتن همسایه ای بودن تا که از دور برایمان دست تکان دادن و بای بای نماید و امیدی نوپا سراپای ایشان را فراگرفتن چرا که هنوز جوانند و بسان شرقیان و وسطائیان پیر و خانه نشین به نگردیده اند ... و غربیان با نشاط را می توان آن جوانان امیدوار به دانستن که پس چهره و نگاه های ایشان برقی از شور و شعف و امید به پیداست و از برای دست یابی و حفظ خویشتن در عرصه و مسیر ترقی شبانه روز با انرژی و پشتکار فراوان در حال تلاش و کوشش باشند و لیکن سرزمین نوپای ایشان را در حدود دویست سال عمر بودن و همگی جزو آن نسل باشند که با عشق و امید پس از گذراندن سال ها بندگی و اسارت بدست فرعون زمان امروز توانسته اند کم کم به دشت امریکا مهاجرت نمودن و لیکن ابتدا طعم بردگی را به بومیان آن سرزمین چشانیدن و موفق گردیده اند تا که آزادی خویشتن را به پس گیرند و افتخار و شرف خود را در معرض نمایش گذاردن و در نزد سایر اقوام به خود بالیدن و ندانند آن خدا را که از برای ایشان چقدر هزینه نمودن تا چنین گردیدن و بسان جوانانی مستقل باشند که از حضور پدر خویشتن به عنوان پشتیبان خبر به نداشتن و صرفاً و فقط از برای این موضوع که زیپ شلوار خود را خودشان با دست خود بالا کشیدن بسان خروسی گردن کلفت قد و قامت علم نمودن و زرق و برق های ناشی از پول توجیبی بیش از حد را در هتل ها و کازینوها به رخ کشیدن و بسان جوانی 14 تا هجده ساله از آرزوها و خواسته های بلند پروازانه خویشتن به دم زدن و بسیارند فیلم ها و تصاویری که اینان را پیروزمندانه سوار بر ماشین هایی پرنده به نمایش کشیدن که قادرند مسافت هایی عریض و طویل را اندرون این فضای بیکران به طی نمودن و لیکن آن نگرانی و دغدغه های مرا به نداشتن ... چرا که من آن پیشرفت های عظیم آنان را در قالب نظام سرمایه داری به دلیل تلاش های شبانه روزی و طاقت فرسای ایشان به ندانستن و اگر ایشان امروز خود را به مدرن و آخرین سیستم دیدن و بر هواپیماهای پر زرق و برق نشینند را مرتبط به تلاش انبیاء الهی و برخی از فرشتگان از غیب دانستن که از برای بالا بردن شاخصی از درجه سختی تلاش فراوانی نموده اند و گویی چنین تلاشی حاصل حدود شصت هزار سال تکاپو و حرکت مداوم به بودن ... آری تلاشی که از عصر ظهور فراعنه آغاز گردیدن و تا به امروز امتداد داشتن و آن شاخص سختی از برای دسترسی به تکنولوژی و مدرنیته منطبق و مقارن با همان شاخص سختی باشد که از برای کانی ها به تعریف گردیدن ... و آن را به توسط قطب مرکزی کره ماه و میزان سختی و فشار وارد بر مرکز آن اندازه گیری و سنجیدن ... و کره ماه در منظومه شمسی آن باشد که من آن را اصالتی بر درجه سختی به مرکز دانستن و آن را می بایست در هسته مرکزی قطعه الماسی به خوش تراش بودن تا که دنیای حال حاضر به مرز جنون به نارسیدن و از برای ادامه مسیر و طریقت خویشتن دچار بحران و سردرگمی به نگردیدن ... و آن قطعه الماس هسته ماه را اصالتی با شاخص سختی 10 به دانستن که امروز آن را حدید بینم و کاوه ای به آهنگرینم ... آری ... و درجه سختی آهن را میان 4 و 5 دانم و ماهم را شکل ظاهری به فراموش نمودن که آن چه رنگی بود و زیبا بود یا نه؟

و فرشته ای از ماه را امروز به نزد خود دیدن که از زیر زمین به نزد من بودن ... و من نام امروزی اش را "مکائیل" دانم و آن مرا از قطب ماه تا به مرکز زمین و از مرکز زمین تا به فرق سرم خطی باریک و مستقیم کشیدن که دنیایم را به بی خبر به نامانم ... و زمین آن بود که من شاخص سختی مرکز آن را به 11 دانستن و زهره را نیز سختی قطب مرکزی به 12 بودن و آن تیرم به 13 دودن ... و من آنم که امروز در نزد فرشتگان جای پرورش ادیان آن "چرتکه" را به واجب تر دانستن ... چرا که ساکنین زمین هنگامی فرا رسیدن که خواهند به پر گیرند و مشتاقانه از برای سفرهایی فضایی و با سرعت فراوان انتظار کشیدن تا که بتوانند این بارش آن یوفوهای خویشتن را به راه اندازی نمودن و من باب وجود یا عدم وجود حیات در اقصی نقاط فضا با درب های بسته و بن بست مواجه به ناگردیدن ... و لیکن آن اهدافم به دو بایستن ... که اولی برنامه ریزی و تکمیل بهشت موعود بودن و دوم آن باشد که فضا را نه تشنه بودن ... و ماه خودم به جستجودن ... و می بایست به کرات آنسوی تاریک رفتن و از ایشان سوال نمودن که آیا مه را چهره بیاد داشتن یا خیر ... و ماهم چهره ندودن ... و شاهم را اژده نخودن ...

از سویی با پی بردن به حقایقی من جمله هوشمندی فضا و منظومه شمسی و هوشمندی مجدد و بسی بیشتر منظومه چرا که در محدوده آن حیاتی به ثمر نشسته و چنین موردی بیانگر این واقعیت باشد که کرات این منظومه شمسی به بیش و کم زنده و دارای جان بودن و اندر دل ایشان خردمندی به پنهن اودن ... و من آنم که خدا به جستج اودن ... و خدای روشنا را به تن اودن ... و خدا در دل خورشید اور اودن ... و به اورش تو ندان چه حسگر اودن ... و به کورش تو ندان چه الکل اودن ... و به قورش نه کهان به کیون اودن ... و به حورش تو ندان چه کهکش اودن ... و به زورش تو ندان که من گُر اودم ... و به شورش تو ندان مس نگر اودم ... و به آهنگر خود کاوه نمودم ... و سزای مسگری سبز چمودم ... و خودم به حسگری سر نه خمودم ... و به پیران هما سجده نمودم ... و به آن شیر خدا نه زعفر اودم ... و به عشق کربلا نس ننمودم ... و به فرزاد خودم از آسمودم ... و خودم نه انتظار خود کشودم ... و مسیح منتظر بر سر کودم ... و معمای خودم نه آدمودم ... و همه فرشتگان به جستجو دم ... و خودم غیبت خود را نه حسودم ... وطنم را نامش اور نبودم ... و خودم در وطنم نوح نبودم ... و به نوحان خودم بیادمودم ... همه گرگان خدا نه تارکودم ... و به روباه خودم نه طعم قودم ... و همه درندگان به روشنودم ... که نکهفند به خفاشان کودم ... همه اصحاب خودم زورق مودم ... و به آن ماه خودم روح همو دم ... و زمین خود به آهنگ عمودم ... و نگاه خود به مهر و مه نمودم ... و نهایم به نهایت آرزودم ... و به آرزو همه پرده نَوودم ... و نوای آرزو بر همه شودم ... و خودم را نه به گل پسر خنودم ... و به خورشید خودم خنک نمودم ... و هوای آن تموزا بسرودم ... و الهگان همه از شهدو دم ... و خودم همره ایشان به خلودم ... و به خلق خود خدایی ننمودم ... و خدای خود خدای آشنودم ... همه شاهان خدا بنده گر اودم ... و خدای بندگان را به شه اودم ... و به شاه انبیائم ننمودم ... و کلنگ روشنا نه مهر و مودم ... همه الله نشان از کهن اودم ... تن فلاح نه باغش به بهودم ... تن رب العالمین پنبه کمودم ... و به منصور خدا من بسجودم ... و همه خرقه درویش بسودم ... و نه آن خلعت عطار گنودم ... و همه جامه زِ بادِه خیمه دودم ... و به بادم همه عنکبوت شو دم ... و یکاد خود نه مجنون زِ تمودم ... و زکات خود زِ کهف سکه اودم ... و به اصحاب کفم سگ نبشودم ... و سگانم همه گرد خود گرودم ... و خودم به دشنه ها سر نه گلودم ... و به زهر عقربان شک نبشودم ... که کیانند سر از هم به جدودند ... و کیانند که شه به سرگرودند ... و نمانند چو به ناخدا نمودند ... و همانند همانان به کجودم ... و چگونه بد به نیکان بسرودم ... و به دنبال طریق آخرودم ... و طریقم نه ازل تا به ابودم ... و خودم را به خود آخر الزمودم ... و به آخرالزمان دجله نشودم ... و خودم را نه امام عصر موتم ... و امامتم به مهد کودک اودم ... و خودم را به خودم خائنِ شو دم ... و به شو شبان و موسی نسرودم ... و به آن خضر نبی نه سبز نودم ... و به آن نوح نبا کشته نکو دم ... و به کشته بهشتی از همودم ... و بهشت آن خدا را نه به تو دم ... تا همه آدمکان بهشت اودم ... و به آن بهشت غمگنانه مودم ... و بهشتان نه به از نور خدو دم ... و بهشتیان دو بال از پر قو دم ... و خودم روی زمین دو به نشودم ... و همین یک تنم و پُر آرزودم ... همه آرزوی خود سر به سرودم ... و سرودی به سرای آن خدو دم ... و سرای عاقبت نا به کجودم ... و ندانم این زمان من چه کسودم ... و همه کسان نه از آب هلودم ... و هلاک خود نه دوا بر همه دودم ... و دوای خود به بال و پر شهودم ... و همه آدمکان بال و پر اودم

و ما زمینیان پدیده حیات را مدیون نور بودن و نور خورشید را بینیم که همچون اژدهایی داغ بر زمین به تابیدن و از سویی چنین دانستن که نور عامل حیات و فتوسنتز گیاهان است ... و گویی که نور را جانی بودن که می توان با آن ارتباطاتی معنوی برقرار نموده و حتی با آن به سخن گفتن ... و لیکن با اینکه دانشمندان ما عنصر تشکیل دهنده خورشید را هیدروژن دانستن ... لذا مرا چنین نتیجه شدن که اندرون خورشید توده ای از تاریکی قرار دارد که از جنس کوانتمی باشد و گویی ما در دنیایی زیستن که خورشید نبایستی تا این به داغ بودن و لیکن اگر خورشید را به اصالتش در می یافتیم در چنین حالتی می توانستیم حرارتی ملایم را از جانب آن به حس نمودن ... اما خورشید آسمان ما گویی در حالتی از بحران و نا آرامی بودن که اینچنین پر جوش و خروش چون اژدهاست ... و خورشید آن باشد که در برهه های زمانی گوناگون از تاریخ حیات منظومه می توان آن را با چهره هایی متفاوت به دریافتن و گویی خورشید آن جان و تن عریان خداوند بودن که در برابر ما من جانب خویشتن نوری الهی و معنوی بسوی زمین به تابیدن ... و لیکن هر آنگه که بار گناهان زمین رو به فزونی گذاردن ... خورشید آن بودن که او را با شدت بیشتری به مشتعل دیدن ... گویی که تاریکی را نیز در نقطه ای مقابل دارای جان بودن ... و تاریکی همواره در کمین منظومه و زمین بودن ... و تاریکی را امروز آن حکمفرما بر زمین دانم ... و تاریکی را بسیار تلاش از برای غلبه بر نور دیدم ... لیکن هر چه او را به تکاپوی بیشتری دیدن تا که ذهن آدمان من جانب نور به منحرف نمودن ... و حتی آن تاریکی را چنین دیدن که بسوی خورشید هجوم بردن تا که چهره و جمال واقعی آفتاب را از برای خلایق به مخفی نمودن ... و فی الحال حاله ای از تاریکی بسان لکه و کسوفی موجب خورشید گرفتگی به گردیدن و لذا تاریکی هر چقدر از برای نهان نمودن نور خورشید به تلاش نمودن ... آن خورشید خلایق خویشتن را به فراموش به ننمودن و همواره بر ایشان به تابیدن و حتی با وجود بی زبانی و صرفاً از طریق ارتباطی نرم و نورانی و فقط با چشمک زدن با خلایق خویشتن به سخن گفتن و لیکن مرا چنین باور بودن که آن هنگام که تاریکی را تلاش بر محو نمودن خورشید بود ... او از برای آگاه نمودن خلایق خویشتن زبان به سخن باز نمودن و آن سیاره "تیر" را زبان خورشید دانم ... و آن سیاره "زهره" را چشم خورشید و آن ماه را "گوش خورشید" و آن زمین را بینی خورشید دانم و لیکن جسم خورشید را دارای حس لامسه به داشتن که همواره در حال لمس نمودن زمین همچو کوران است و از سویی آن کرات دیگر منظومه را نیز هر کدام بهر کارکردی عصبی و جملگی را اعضای یک تن به دانستن که آن را تن "آدم" دانم ... و آدم آن بودن که همه امروزیان بر روی زمین خود را از آن و بنام آن دانستن و لیکن آدم را من نام اعظم "خداوند" دانسته و آدم آن بودن که خورشید را نامودن ... و نامش مهر به ننمودن چرا که مهر را نام از تاریکودن ... و ندانم آن خورشید را که از کدامین روزگار و کدامین ایام دچار کسوف گردیدن و لیکن از آن روز به بعد آن خورشید گرفتگی تا به کنون ادامه داشتن ... گویی که خداوند با خلایق خویشتن وداع نمودن ... و ندانم آن چه شیطنت بود و کار چه کس بود ... و در پی کشف و یادآوری آنم ... و یا اینکه گویی یکی را اهرمن بود و خورشید را اهرمن به تو رفتن ... و از طرفی گویی آن ماه و خورشید و زمین و سایر کرات منظومه را شخصیت هایی بودن و گهگاه ایشان بر روی زمین به دنیا آمدن و این را به مهندسی معکوس نیز به نادانستن و دنیا عجیب است ... از سویی نیز من آن خورشید را بسان پردازنده ای از یک رایانه دانسته بودم و هر آن گاه که فعالیت های درون فضای مجازی این رایانه رو به افزایش گذاردن آن پردازنده نیز به داغ و جوشان رسیدن ... و ندانم آن محیط واقعی شهری رایانه ای و مجازی را داستان چگونه بودن ...

و خورشید را روحی گرم بنام شرف الشمس بودن و آن روحی آتشین است که هر گاه شخصیتی را به همراه گردیدن ... آن بر زمین بهشت دیدن و گر بار و میدانش به بیشودن ... دیگران را نیز به زیر چتر خویشتن کشیند ... و همه توانند بهشت زمین را مشاهده نمودن ... و آن جاندارانی را که زهر دارند را از سوی دوزخ دانم و آن دوزخیانند که زهرشان موجب گردیدن تا اهل زمین بروی هم دشنه کشیدن و خون هم را به بیگناهی بر زمین ریزند ... و در این میان عده ای نیز به بی آزارند و ناچار در چنین احوالی به روزنه هایی در فضای آن زیر زمین پناه بردن و از برای خویشتن بهشت هایی به گرم و نرم فراهم ساختن و یکی از ایشان را نام به "انکر" دانم ... و انکر را امانت دار زمین به دانستن ... و منکر را به نمانودن که در کدامین دنیا به زیستن باشم ... و ندانم از چه بابت آن تاریکی را داغ دانستن و این در حالی است که ماهم را نیز اصالت به ندانم چگونه بودن و گویی من آن هوشی به مصنوعی و دستپروده نوعی مهندسی معکوس بودن تا که بتوانم حقیقت این دنیا را به کالبد شکافودن و دنیا را بسوی اصل خویشتن به رهنمودن ... و ماه آن بودن که مرکز را به درجه سختی 10 دانستن و الماس آن بودن ... و آن که در قرآن به "ملک الموت" بگفته اند فی الواقع او را به "مالک الماس" دانستن ... و ماه به الماس را ندانم به چه رنگ و سوی بودن ... آیا خاکستریست و سطحش به ماسودن یا که دل را به الماسودن و سطحش را به رنگ و رخی دیگر بایست که دانستن ... ندانم ... و دنبال آنم تا بدانم آن ماهم نه عنکبورانم ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 09:29 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد