X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

انسان حیوان شیطان ... لقمان

انسان آن وجه ازنیمه عریان من است که تندیسش بسان نقشی از آینه میان زمین زمین و آسمان و یا بر طاق اختری به آویزان بودن و می بایست آن جایش به گرم و نرم بودن و از آن به سوء استفاده به نانمودن ... و هر آن چه را که طلب و تمنا و مراد دل باشد را ابتدا می بایست قبل از آگه شدن خداوند از آن طلب نمودن ...

و من آنم که آن روی انسانی خودم را همچون آینه ای از درون لپ تاپم بر کتیبه های اهرام مصر به هک شده دیدم ...


و انسان خودپرستودم و خود را به تن نمستودم و من نه اهرمستودم و چراغ خود پرستودم ...
و حیوانی من به ببرودم که شیری را به کعبودم و میری را به ابرودم و پیری نارحت بودم
و ببرم روشنا باشد و نامش را به موسی بَد و از آن کوه طور آمد و دنیا را قدور آمد
و موسایم صداقت شد و پیران را هدایت شد و آن تورات یهوه را نوشت و بی نهایت شد

و شیطانم هما دارم چراغ از روشنا دارم و آن را بر شب و روزم چو ماه آسمان آرم ...
و آن یک برق شمشیرم به ندانم بر چه رنگ ایرم که آن را اژدها دانم خود را نا به دستانم ...
و این دو چهره نادانم که هر دو از خدایانم و من چون نوح نا پیدا به ایشان سجده نازانم
و خود را من به مغرورم نه آن شیطان بها دورم و آن خود را نه الله نم که آن لقمان مسلمانم
و آن خود را نه یحدانم که آن شیطان به وحدانم و آن خود نه مسدانم اهورا من به عیسی نم
و آن خود را نه کس دانم همه غیبان به هستانم و آن خود را نه بس دانم همه را نا به نس دانم
و آن خود را چو کیپوری به روز داوری اوری ... مصیبت بر بهشت آرم و آتش از نه خشت آرم
همه باغان به کشت آرم و نوحم را نه زشت آرم و آن از عنکبوتان را به شاهان از نه زشت دانم
و آن از نور یاقوتا به زیر دامنش دانم و آن از نور طاقوتا به آن ناحید رشتانم
و خود را نانمک دانم و دنیایم کَمَک دانم و آن حلقم زِ نیلوفر بود پرپر زِ نیشِ زَر
و زر از انکبش دانم کبوتر از نه خشت دانم و خر از ترکمش دانم و خود را سر چمش دانم
سرم را همچو خلعت دان بر آن شاه انکب لقمان ... و آن انکب چو هشپایان نشاود در تنم پنهان
وطن هم پر ز ملایان ندارم عاقلی چون جان و خود را سر به آماده برای قطع سر زاده
ندانم این زمین امرود چرا از بهر من آمود و خود را من نه صاحب بود چو ایرانم عرب نابود
وطن را من نه عاشق بود و آمریکا پر از جن رود و تهرانم من کثیف آمد و آن دل را نحیف آمد
و ایران پُر خدا دیدم بر این گُهر بگرییدم ... چرا من در نه ایوانم ... مدینه ایونم نانم
و خود را از مسلمانی فقط حمدش به مِی دانم و آن یاقوت ناحیدم به اسلامش زُمر دیدم
خودم را نا به حالیدم و رشتم چون بهشتیدم که جنت را خدا اندود و رشتم را چراغ آمود
همه روشندلانم را خداوند از ملک امرود و من در کنج ماتم بود و رویا در سرم پُر زود
و خواهم روزگارم را به آن روز نهایت دود و آن پندار نیکم را چو مهری بر جهان اشنود
و آن خود را ندامیدم چرا در خود خدا دیدم و آن تن را بکوریدم خدا از ناخدا بیدم
و لبخندم بشوریدم بسی در خود بفکریدم و خود را انفجاریدن خدا را انتظاریدن
که روز محشرم آید خمینی پرپرم آید و شاه جهنم را چو اعلی بر همه آدم
و خود را نر به قوزدام خودم رنگین کمو آدم و آدم از خدا دیدم خدا از آسمازیدم
و بر زیر زمین شورم و نامم نا به آشورم و زرتشتم پرستیدم و آتش روشنا دیدم
و آن قرآن نورانی خودم از نو نحوریدم و آن فرآن زورانی صدا از دور اشتیدم
و خورشیدم به دو شادم خدای از کیمیا آدم و دنیای مدرنم را عجایب از نو کشفیدم

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 07:11 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد