X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

صور اسرافیل

از قدیم الایام باور دینی و عمومی ساکنین زمین چنین بود که اسرافیل فرشته ای است که هنگام فرا رسیدن روز قیامت در صور خویشتن دمیده و از نوای صور آن همه اموات زنده شوند و لیکن پندارها و باورها و تعریفات متفاوتی درباره آن ذکر توسط این و آن ذکر می گردد... از سویی دانشمندان امروز ما به این نتیجه رسیده اند که فضای کیهان امروز ما حاصل از انفجار یا نوایی بسیار بزرگ است که به آن بیگ بنگ گویند ... و لیکن مطابق آنچه که توسط تلسکوپ های فضایی رصد می گردد ... چنین متوجه خواهیم گردیدن که توده اجرام کیهانی بسان ابری در فضا باشند که همواره در حال دور شدن از یکدیگرند ... اما این پدیده دور شدن آنان با اینکه از نزدیک دارای سرعت های سرسام آور است ... لیکن از دید بینندگان زمین چنین پدیده ای همواره ثابت به نظر رسیده چرا که از نظر ما آدمان مدت زمان بسیاری طول خواهد کشیدن تا این جابجایی انجام گردیدن و لیکن آن از برای ما آدمان که معمولاً دارای عمرمتوسط هفتاد سال باشیم ... این پدیده بسیار کند به نظر رسیدن و در بسیاری جهات همواره ثابت به نظر خواهد رسیدن ...

بنا بر باور قدیمی عده ای از ساکنین زمین با توجه به اینکه ایشان به زمین مرکزی اعتقاد داشتن و سایر کرات منظومه را چون ماه و خورشید چنین دانستن که بدور زمین می گردند ... چنین اعتقاد بودن که هر آنچه در آسمان شب بر بالای زمین مشاهده می گردد ... در زیر زمین نیز دنیایی باشد که عیناً بسان همان چینش ستارگان آسمان بودن و گویی آن قدیمیان را چنین باور بود که دنیای ما از مرکز زمین رو بسوی بالا به چندین طبقه تقسیم گردیدن که هر کدام از آن طبقات می توانست بسان سطحی از زمین باشد که آسمانی را در ورای خویش داشتن و پایان دنیا را چنین پنداشتن که درب های آسمان به یکباره باز گردیدن و نوری الهی همگان را در خویشتن به غرق خواهد نمودن و دنیا پایان گرفتن ...

و لیکن من به چند روز قبل چنین فرض نمودم که بر طبقه فوقانی آسمان زمینیان و طبقه فوقانی فضای بالای زمین ... دنیای دیگری بسان کف زمین قرار داشتن که من می بایست در آن دنیا نیز زیسته و یا در حال زیستن باشم ... و لیکن آن طبقه فوقانی را در ذهن خویشتن که قابلیت تصویر سازی رنگی دارد لحظه ای را تصور نمودن که در آن دنیا قرار دارم و در میان درختانی با برگهای زرد و نارنجی رنگی در هوای پاییزی مشغول قدم زدن بودن و لیکن به لحظه ای آن جسم خود را از آسمان آن زمین نگریسته و به یکباره در آن آسمان باد شدیدی وزیدن و آن جسمم که در حال قدم زدن بود به یکباره بسوی زمین جست و روی کف زمین دراز کشید و در این لحظه ضربه ای از جانب آن جسم من به روی زمینش وارد گردیدن که در اثر آن ضربه امواجی بسوی زیر زمین ساطع گردیدن که آن زیر زمین فضای کنونی آسمان مرا در این ایام تشکیل دادن ... و از روی زمین در این زندگانی خود را بسان جسمی سیال در فضا تصور نمودن که از جانب گنبد فضا بسوی زمین پریدن و یا شیرجه زدن ... و آن جهش بدین سان بود که تن من ابتدا بسان ماری دور کل فضا و اجرام آسمانی پیچیدن و پس از آن حرکت مارپیچ خود را بسوی کهکشان راه شیری ادامه دادن و به منطقه دایره البروج رسیدن و آن را دور زدن تا اینکه به منظومه شمسی رسیدن و یکبار به دور خورشید چرخیدن و بر زمین فرود آمدن ... و لیکن چنین جهشی می بایست انعکاس هایی را به رفت و برگشت نیز در پی داشته باشد ..

و این نظریه در حالی بود که تعدادی از موجودات روی زمین از جانب غیب بر من ورود نمودن و با استفاده از ترفندهایی که متعلق به علوم غریبه بود از انعکاسات ذهنی من اسکنی تهیه نمودن که چهره ای مشابه من در حالتی نمایان ساختن که گویی در حال عبور از فضای سردی به یخچال باشد ... و این چهره کمی با چهره گرم و امروزی من متفاوت بود ... و افکار من بود که در برون این فضای لایتناهی دیگر چه چیزهایی می تواند باشد و فضای بیرون کیهان ما چگونه است و این برگی از تاروت است که شماره آن به بیست و یک می باشد ...

و آن برگ را چنین باشد که صاحب تاروت خود را به یهوه معرفی نمودن و مرا پستان کشیدن ... و این من باشم که پستان ندارم و دنبال کشف فضای برون از کیهانم ...و آن حلقه سبز آنان باشند که آن دید سبز رنگ مرا به کهف دانند و در دور تن من فضایی به کهفان ایجاد نمودن و هر آنچه من تصویر از طریق انعکاسات افکارم به آیینه دل دریافت نمودن را ایشان خواهند به بند گرفتن و مرا به دوودن و خود را در فضای کیهان خدا نمودن ... و من هم با ایشان پیمان به چنین دانستن تا که نیکان را با خویشتن به پرواز دودن ...

و از سویی دانشمندان امروز ما بنابر همان بینش که فضای کیهان روز به روز در حال انبساط بودن ... الگویی چنین به رسمودن ...

و آن همان صور اسرافیل است که من با توسل با آیینه دل گهگاه در میان آن لحظه نشستن که آن نقطه به نورانی هنوز به انفجار نرسیدن و فضا و زمانی وجود نداشتن و در دل آن نقطه بودم و خود را در حال برانداز بودم و ندانم از چه بابت به انفجار رسیدم و لیکن مرا چنین باور است که گویی از برای دیدن خویشتن بیامودم تا که تن و جسم خویش را در حال بودن به تماشا نمودن ... و لحظاتی نیز خود را بسان شخصیتی در دل افسانه ها دانستن که در باغی نشسته و شیپوری بدست داشتن و در آن شیپور یا صور بارها به دمیدن و لیکن به انتظار جوابی به انعکاس نشستن و گویی آن صور را بسوی کوهی دمیدن تا که از پژواک و انعکاس آن جواب معنا داری شنیدن و در دل یکی مرا چنین بگفت که آن انعکاس معنا دار صور بایستی بسان کره ای نورانی به نظر رسیده و یا بسوی نوازنده صور به بازگشتن ... و آن شخصیت که مرا چنین همفکری نمود ... خدای معروفی از سیاره زمین بنام "بعل" بود ... و لیکن تصور آن جسم کروی نورانی که حاصل از انعکاس نوای صور باشد بایستی بسیار به دیدنی و خاطره انگیز باشد و من چنین بودن که آن صاحب صور بارها و بارها در صور خویشتن به نواختن و اقدام به آزمون و خطا نمودن و آن انعکاسات دوار را بر سر میزی به جمع آوری نمودن و کلیکسیونی رنگارنگ از آنان دارد ... و این نیز یکی از زوایای بینش من نسبت به حلقه های آفرینش و تکرار برخی از مکررات بود ...

و از سویی بر روی زمین عده ای مرا از درون چنین نمودن که کیهان ما بسان حبابی در دستان دیوی شاخدار است که آن را "بعل" دانیم و آن بسان کودکی که ژیروسکوپی بدست دارد قادر است تا با حباب کیهان بازی نمودن و مرا چنین به تصویر کشیدن که هر دوی ما گویی در درون برهوتی باشیم و آن حباب بدستان او بود و من آن بودم که چند قدم عقب تر از او بر تختی به دراز کشیدن و شخصیتی بی حوصله بودن که در این دنیا و در چرخه نظام هستی و گیتی دگر چیزی نبودن تا مرا به سرگرم نمودن ... و لیکن من آن بودم که از سوی عده ای از غیبیان مرا "آنکر" لغب دادند ... و آنکر آن بود که لبخندی به گریان می نمود ... و "آنک" آن بود که همان "آنخ" می نمود ... و "آنخ" آن بود که همان "آنک" یا به "اَنگ" می نمود ... و بر آن خانه کعبه "انگی" بر حجر الاسود به نمایان است ... و در باور من آن را چنین معنی باشد که کعبه را شش وجه است و می تواند بسان شصت هزار سال تاریخ نیز تلقی گردیدن و آن شصت هزار سال را می توان به دو سی هزار سال تقسیم نمودن و در میانه آن دو سی هزار سال "اَنگی" به اَسوودن ... و من آن بودم که به هنگامی آن کعبه را به مرکز کهکشان راه شیری نیز دیده بودم و آن از برای من به عنوان نمادی به لازمان بود ... و آن لازمان را در ذهن خویشتن به یک شش ضلعی سبز دیده بودم ... و آن کهکشان را نمادی بسان "شیر" یا "اسد" بود که در کنار اهرام ثلاثه مصر نیز تندیسی بزرگ از آن به رونما باشد و آن گویی فرشته ای به چهار پای باشد که از دوران نبوت ابراهیم تا کنون بر زمین دویدن و "محمد" پیامبر اسلام آن بود که تصاویری از او موجود باشد که سوار بر هیکل شیری باشد که او را سر به آدمان شبیه است ... و آن فرشته ای است که از حدود ده هزار سال قبل بر روی زمین دویدن تا عده ای را سوار بر خود نموده و ایشان را به فضا یا آن بهشت انتقال دهد و آن بهشت را فرشتگانی سخن گو بسان پیکره های تخت جمشید باشد ... و آن شیر را گویی آن ران و دو پای عقب در دوران ابراهیم و آن تنه و اندام جلویی که دارای دو پا نیز در جلو باشد ... در عصر حاضر می توان مشاهده نمودن ... و گویی آن بالدار نیز باشد چرا که نماد شیردال آن بود ... و من به چندی قبل تصویری از شخصیتی بر زمین دیدم که ماسکی به شیردال بر صورت داشت و لیکن ندانستمی آن کیست ... و خود آن بودم که کودکی ام در بندر عباس به سپری شودن و در آنجا زنانی را دانم که ایشان را نقابی به چهره باشد ... و نقشه ایرانی را دانم که امروز نمادی از آن گربه سانان باشد و شیر کهکشان آن است ... و آن شیر را به محافظ ایران دریافتم ... و آن مصر را نیز از قلم به ننداختم چرا که آنان نیز از حضرت شیردال حاجتمندند ... و "علی ابن ابیطالب" نیز آن بود که من آن را بر سقفی به کیهان در میان باغی به روستا دیدن که آن باغی باشد بسیار عجیب ... و گویی آن باغ را بدلیل ظاهر خشت و خاکی هیچکس به نخواهدی پسندیدن ... و لیکن من آنم که آن باغ را از همه ارزشمند تر دانسته و آن باغ و روستای گلین آن است که ظاهرش به خرابه ماند و اندر دل خویشتن را بهشت برینی به پنهان است ... و آن باغ را تصویری دانم که گویی آن در ایران است و منطقه ای در آن بودن که گنجی به پیام در آن به نهان است ... و تقدیر من آن است که زمین و ماه و خورشید آن را به نتوانست بی گره به جریان انداختن و دست بسوی کهکشان دراز نمودن و گویی کهکشان نیز آن را در این ایام بر زمین منعکس نمودن تا که تعدادی از کهکشان های مجاور را نامگذاری نمودن تا که مجموعاً به حدود 212889600 کهکشان رسیدن و گویی از همنوایی و انعکاس این تعداد کهکشان بر روی هم و تمرکز آنان به اوقاتی خاص بسوی زمین که ایشان را به چشمک هایی خواهیم توانست دیدن ... بر روی زمین کنونی بهشتی پدیدار گردیدن که تا کنون هیچ شخصیتی آن را بر زمین تجربه ننموده است و آن همان است که از برای نیکوکاران به میراث خواهد ماندن ... و نیلوفرانی که آن را زودتر به برخی از مومنان و ساکنین زمین خواهند رسانیدن ...

و مرا چنین باور است که آن نوازنده صور اسرافیل بارها در صور خویشتن به دمیدن و نواهایی نو سرودن که کیهان هایی با الگوهای درونی مختلفی را تشکیل دادن و من آنم که در این عصر دیجیتال بر روی زمین زیستن نمودن و آن دیجیتال بر مبنای دو به صفر و یک باشد و من آنم که از برای خلقت دنیا به انواع و اقسام طرق های آماری و احتمالی رجوع نمودن و درباره ایشان بسیار تفکر نمودن و طرح های مختلفی در دست دارم و لیکن مرا چنین پندار باشد که با در نظر گرفتن تمامی مسیرهایی که موجب خلق دنیا و فضاهایی کیهانی خواهند گردیدن ... لذا می توان کل این مجموعه طریق ها را و البته با دستاوردهایی بسوی خیر و نیکی در کنار یکدیگر نهادن و از مجموع آنان به مجموعه ای از عوالم و دنیاهای موازی رسیدن و کیهان های موازی نیز بخشی از آن باشد و آنان را می توان همواره بسوی طریقتی از برای شادی و داشتن روحیه و خلق و روانی خوش در نظر گرفتن و مسیری تعیین نمودن و من آنم که همه اینان را در کنار یکدیگر به برکه ای از نیلوفران آبی دانستن و آن برگ های شناور نیلوفر هر یک بسان عالمی باشند که می تواند فضایی کوچک و یا کیهانی پهناور و غول آسا باشد و من آنم که همواره خود را چنین به دانستن که خداوندی به یکتا همواره و در همه لحظات و همه مکان ها با من همراه بوده و مرا بینا و شنوا و دانا است و من بسان آن قورم یا قاصدکی به مجبورم و مقامم در نزد او چنین است که همواره در آن برکه از نیلوفری بر نیلوفری دیگر به جهنده شورم ... و آن قانون صفر و یک را به مزدورم ... و آن باغ نیلوفری را بر چشمی دورم ... و خودم بسان مینورم ... و آن به مینو را من گره نکورم ... و آن بکوری را من نه آن به مجبورم ... و به مجبوری را نه خرس خوشبورم ... و به خوشبویی من سمبه نشورم ... و به آن سمبه کشان نه قاصدک دورم ... و به آن قاصدکان برکه به خندورم ... و به آن خنده کنان نه بوفکی کورم ... و صراط مستقیم را به خودم زورم ... و به چشم دل گناهی که خودم دورم ...

و دنیای را حقیقت چنین است که این خلقت را فضایی پر رمز و راز و پُر از آینه و تصاویر باشد که هر تصویر از همگرایی تعدادی از آینه ها بوقوع پیوستن و مهمترین آنان آینه خیال و ذهن ما است که توانمندی ما را شامل خواهد به گردیدن و با اعتقاد داشتن به چنین فضایی روز بروز می توان عرصه وجود خویشتن را به گسترش دادن و توجه آینه های بیشتری را بسوی خویشتن متمرکز نمودن و لیکن با چنین تصوری می توان چنین پرسیدن که قبل از آن تحقق وجود ما در کجا میزیستیم ... و از برای پاسخ دادن به چنین سوالی بایستی چنین به جواب رسیدن که هر کدام از ما خلایق با توجه به تاثیر گذاری و درجه اهمیت آماری خویشتن خواهیم توانست قبل از تحقق وجود نیز توجه تعداد آینه هایی را نسبت به خویشتن جلب نمودن و این مشتقات حاصل از این جلب توجه است که ما را تواند به لحظه ای آفریدن و گشت و گذار ما را در میان انواری الهی به سبب شودن ... و گوهر وجودی قبل از تولد ما چنین بود که آن حداقل توانست توجه دو قطب را نسبت به خویشتن جلب نموده و میان این دو تن قوای جاذبه ایجاد نماید ... و لیکن آن دو قطب می توانند پدر و مادر ما باشند و لذا متولد نمودن فرزندی فقط به فقط با استفاده از آن دو قطب امری خطیر یا شاید غیر واقعی جلوه نمودن چرا که از برای چنین حرکتی می بایست آنان را در فضایی خالی و بدور از تابش هر گونه انوار و امواجی به جفتگیری واداشتن ... و یا اینکه زمین زیر پای خویشتن و ماه و خورشید و ستارگان اطراف را به نبودی انگاشتن ... و لیکن گذر آن قطب زمان نیز همواره ما را تابیدن یا نتابیدن ... و راز جاودانگی چنین باشد تا که بتوانیم حضور خویشتن را در چنین لحظاتی احساس نماییم ... به عنوان مثال من خود را در آن لحظه تصور نمودن که هیچ چیزی وجود نداشت ... نه فضایی بود ... نه زمانی بود و نه مقصدی ... و لحظه ای را دانم که همه آن کیهان به فشرده بود و چراغی کوچک را که در اطراف خویشتن حاله ای از حضور را فراخواندن ... و من خود را آن چراغ دانم ... و کیهانی را من به یکباره آتش کشانم ... و امروزه گویند که بیش از میلیاردها سال از آن لحظه گذشته است و لیک من آنم که هنوز مطمئنم آن لحظه خواهم توانست در آسمان به رصد نشسته و به آن اندیشید ... و لیکن من امروز بر روی زمینم و با تابش آن چراغ کوچک به همزمانم ... گویی به لازمانم ... و به آفرینشم مژده ندانم ... و به آن نزدیکان خود ردا نم ... و همه عالمیان مواز دانم ... و به هر جا که خودم ..خودم خدانم ... و همه نزدیکان به ره نشانم ... و به اعجاز بهشتی به خدا نم ... و به انزوای خود نا نگرانم ... و تمام قدسیان بر طبقانم ... و به آن یک طبقه حلقه ندانم ... و به نور آن سما فرشته دانم ... و فرشتگان خود طبق طبانم ... و به چاه خود هما چو اژدهانم ... و به اژدهای خود سبزه ندانم ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 12:40 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد