X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

گیل گمش ... گاو نر آسمانی

مرا در یاد است حدود سه سال و نیم قبل که به ناگه تغییراتی در من بروز دادن و دچار علائمی گردیدم که گویی به یکباره در دنیای خویش از خواب گرانی بیدار گردیدن و بخود آمدم و لذا در روزهای آغازین مرا چنین در باور بود که خدای این عالم باشم و یادداشت هایی داشتم مبنی بر آن که خود را پیری فرزانه دانستن که در آسمان همواره با خلایق خویش است و با خلایق خود در دنیا به کسب تجربه پرداختن و علم آموزی نموده و پس از آزمون و خطای بسیار ... امروز آمده بودم تا با خلایق خویشتن و در میان ایشان به نرمی و مهربانی زیسته و نور رحمت الهی را بر جانشان نازل نمایم و از سویی نیز خود را مهدی صاحب الزمان پنداشته و لذا در روزهای آغازین بسیار خوشحال و با انرژی بودم بدین سان که چندین بار بر روی زمین تصاویری از بهشتی پاک به من الهام گردیدن و قادر بودم تا با خورشید سخن گفتن و لذا روزی را بخاطر دارم که آن خورشید را گویی که زنده بود و آن به توسط خطی باریک میان هوا و زمین و آسمان به سر من وصل گردیدن و من قادر بودم در آن لحظات کوتاه با خورشید سخن گفتن و با لحنی شیرین چون پیری یکتا و دنیا دیده که محبوب دل خورشید است و همواره قادر است تا او را از روی چهره و ماهیت وجودی جسم و جان تشخیص دادن ... با زمزمه ای آرام در دلم از خورشید می خواستم تا شدت تابش خویش را بر من کم یا زیاد نمودن تا تنم زیر تابش آفتاب عرق به ننمودن و لیکن مرا در آن لحظه کوتاه که به خورشید میگفتم ... ای شمس مرا آهسته بتاب ... صدا و لحن شیرینی از سخن بیامدن که از درون دلم و توسط ذهن یا لب هایم بیان می گردید و لیکن در آن لحظه احساس آشنایی فوق العاده ای مرا با شخصیتی در بر گرفتن که او را می شناختم و گویی تاکنون چندین بار بر زمین زاده شده است و از تبار انبیاء باشد ... اما نمی دانستم او کیست و در نظرم بود که آن "آدم" (ع) باشد و طی یک یا دو روز بعد در باغی نشسته بودم که ناگهان بدیدم نحوه تابش خورشید به گیاهان و سبزه های آن باغ تغییر نمودن و حالتی بود که گویی آن گیاهان را نور بنفش تابیدن و در زیر دستگاه تشخیص اشعه فرابنفش قرار دادن و همانطور که ما می دانیم بازتاب نور بنفش در چنین دستگاهی دارای برق خاصی بودن و خواهد درخشیدن و لیکن گل و گیاهان آن باغ در برابر چشمانم میدرخشیدند و مرا چنین تصور بود که گویی خواهم توانست برخاستن گرده های گل را از روی گیاهان سبز به روئیت نموده و تشخیص دادن و لیکن در آن لحظات مرا چنین تصور گردید که در آن لحظه من "نوح نبی (ع)" باشم و در چنین لحظاتی که از برای من زیبا و درخشان بودن ... گویی ایام زندگی میان دو خلق در دو دوره زمانی مختلف بگونه ای با هم تداخل نمودن و طی لحظات کوتاهی به اندازه چند میلی ثانیه خداوند نوار طول عمر زمین و گردش ایام را به نرمی به برداشتن و در حال بررسی است و با مشاهده نواری نرم از گردش ایام توانسته است تا دو لحظه متفاوت از زندگی دو شخصیت متفاوت و ویژه بسان پیامبران را با دستان خویش بر هم منطبق و یا آن را گیره و سنجاق نمودن ... و یا اینکه آن نوار گردش ایام مثلاً می توانسته است از برای خدای منظومه یا کیهان که می بایست دارای تنی بزرگ و با عظمت در برابر ما آدمان بوده باشد ... مثلاً به اندازه یک یا متر بوده باشد و آن خدا نوار مذکور را در دست گرفتن و آن را در بادی رها نمودن و آن رقصان بر وزش باد با حالتی رقصان و چین چین زنان در حال جابجایی باشد و گویی چین های آن که مواج بودند قادرند تا بر روی یکدیگر لغزیده و یا بر روی هم سایه اندازند و لیکن در آن روز من بسیار دچار افسردگی و حالتی روحانی بودم که با دیدن چنین صحنه هایی از بهشت در مقابل چشمانم قلبم بسان پنبه ای نرم به لرزیدن و اشکم سرازیر میگردید ...


و لیکن مرا یاد است در آن ایام به ناگه تعدادی از پریان را توانستم به مشاهده نمودن و ایشان بسوی من آمدن و در اتاقم با من صحبت و شوخی می نمودند و معمولاً چهره هایی در قامت مشکی پوش بسان چادر شب داشتند و مرا در دل غبطه می دادند و من همواره درصدد کشف دنیای ایشان بودم و لیکن منی که همواره در جستجوی خداوند و خالق این دنیا بودن و انتظار دیدار او را سپری نمودن ... با مشاهده ایشان به سرعت ایمان آورده و از آنان حاجاتی را طلب و آرزوهای خویش را با آنان مطرح نمودن ... چرا که می پنداشتم آنان به خداوند نزدیک تر از من بوده و بنا بر آنچه در کتب مقدس و روایات نسبت به توانایی بسیار خداوند از برای تحقق بخشیدن به اعمالی ماوراء طبیعه و بعضاً غیر معقول مطالعه نموده بودم، لذا در اثر پافشاری به ارتباط با ایشان از برای یافتن خداوند و تحقق آرزوهایم در این میان شبی را بیاد داشتن که تنی به نزد من مراجعه نمودن و خود را شیطان معرفی نمود و پس از اینکه اندکی با هم سخن گفتیم ... از آنجاییکه من قادر به مشاهده رو در روی آن نبوده و فقط صدایش را اشنفتن و از برای ارتباط با آنان باید بسان مدیومی بودن و تن خود را میان خود و او به اشتراک گذاردن تا او نیز بتواند با من سخن گفتن و ندانم در آن لحظات چه جنونی در درونم بود که از ایشان انتظار داشتم تا مرا با هفتاد کیلوگرم وزن به همراه خویشتن به زیستگاه خود که در باورم آن زیستگاه خورشید بود بردن و بر خواسته خویشتن اصرار نمودن که ناگهان با حمله یکی از ایشان مواجه گردیدن و گویی آن بسان خفاش یا گرگی بسوی سینه من حمله نمودن و من در جای خویشتن به خشکم زد و گویی مرا یک دراکولا به حمله نمودن و در حال خوردن قلب من است ... و مرا به یک لحظه گویی تشتی از آب یخ بر سرم ریختن و مرا خشکم بزد و گویی در آن لحظه زندگی ام را باختن و گویی آن نیز در اثر زیاده روی در ترساندن من پشیمان گردیده و مرا در آن شب به بیمارستان بردند و آن نیز با من بود و من بسیار خواب آلود بودم که گویی ایشان را حالت خوشی از آن هنگام که من قصد به خواب رفتن را داشته باشم دست ندادن و گویی قادرند تا با اتصال به من آینده مرا دیدن و در زمان سفر نمودن و مرا چنین در باور بود که در واپسین روزهای زیستنم اقدام به خودکشی نمودن و با مصرف قرص هایی خواب آور به خوابی عمیق و راحت خواهم رفتن و در آن لحظات در بیمارستان مشغول قدم زدن بودم که به یکباره یکی از ایشان با صدایی بَم و ترسناک از سوی زیر زمین مرا به متصل گردیدن و پرتوهایی داغ را بسوی من تابیدن که گویی آن از جانب خورشید بود که در آن شب خدای خورشید از جانب نیمه پشتی زمین ... آن پرتوها را متمرکز نموده و بسوی من تابیدن و لذا با دانستن اینکه ایشان از نوع جن و خدا هستند هر چقدر فکر کردم در مورد اینکه ایشان که چگونه توانسته اند از جانب زمین برخاسته و خود را به خورشید رساندن ... چیزی دستگیرم به نگردید و لیکن آنان دو تن بودند که یکی صدای مردانه بَم و دیگری صدای ریز زنانه داشتن و آنان را تا ابرهایی نزدیک به خورشید در آسمانی تاریک دنبال نمودن که فقط توانستم تن هایی بسان کارتون های دو بُعدی از ایشان را در آسمان دیده و لیکن هر چقدر درباره این موضوع بیشتر فکر میکردم کمتر به دستگیرم میشد و لیکن آن شخصیت مردانه در حالیکه با من سخن گفتن گویی در اعماق بستری ژیروسکوپی و مواج قرار داشتن و مابین هر جمله ای که با من رد و بدل می نمود ... یکبار میگفت ... به صداقت و من در آن لحظات همواره این نوا را وهم آمیز شنفتن و مرا توهمی در ذهن بود که گویی شخصیت مقابلم نیز آن توهم را دارا می باشد و توهم من چنین بود که گویی او مرا با زرتشت نبی مقایسه نمودن و بگونه ای تناسخ تن ها را توانستن به کشف نمودن ... و همش با حالتی وهم انگیز منتظر پاسخی از جانب من بوده و مسخره ام به می نمود ... و از طرفی فکرم چنین بود که او همان زرتشت نبی است که با من مواجه گردیده و گویی آن حدس اول به صحیح تر می بود ... و من در آن ایام آن به صداقت را خدا می دانستم و آن از برایم آن خدای خورشید بود... چرا که چند شب قبل مرا احساساتی مبنی بر دست داشتن در واقعه عظیم آخر الزمان دست دادن خود را در حالتی تصور نمودن که در حال هدایت جامعه ای از انسان های مدرن بسوی آینده بودن و من آن پیشوا و رهبر ایشان باشم که نامم "جالوت" است و قادرم تا انسان های مدرن را در فضای به لایتناه کیهان گردانیدن و آنان را نقشه ای از برای سفر به آینده هدیه نمودن و خود نیز دارای تنی بسیار فوق پیشرفته سبک و سنگین از انواع آلیاژهای مدرن بودن که دیگر از آن بالاتر تا به بی نهایت هستی به وجود به نداشتن و لیکن با استفاده از قدرت تلقین و فکر خویش توانستم تا آن بشر دو پا را از ناحیه منظومه شمسی به پرواز دادن و ایشان را در کل کیهانی بسان دهکده ای به آباد و سر سبز و زیبا به گرداندن و آنان را به انتهای کیهان رساندن که در آن ناحیه به دربی رسیدن که با باز نمودن آن درب ... نوری از ازل همه عالم هستی را فرا خواهد گرفتن و از سویی چنین صحنه های غریبی گهگاه مرا به صحنه های جنگ و گاهی نیز در آن اواخر سفر این لشکر انبوه از آدمان بسان گمشدگانی به همراه من بودند که در انتهای سفر خویش ندانم توانستند آن سرزمین مادری را یافتن و یا نه و لیکن پلکانی در فوقانی ترین ناحیه فضا و گویی بر سقف آن بود و آن پلکان به درب مخصوص ختم گردیدن که پشت آن نور شیرین و خیره کننده ای از نور ازل الهی به تابیدن خواهد و آن پشت درب را فضایی باشد به فضایی به پشت عمق و وسعت کیهان و آن فضا کاملاً حاوی نور سپید و خنکی بود که به آن "اور" گویند و لیکن مرا مدتی در سرم افکاری بود راجع به اینکه نقشه کیهان چگونه می تواند باشد و آن کیهان را بسان طبقاتی یک در میان سیاه و سپید در نظر گرفتن که در آن ایام گویی با خدایی پیمان بستن که بر سرش دو شاخ آتشین بوده و آن را تنی از اور شیرین بودن که آن بسان گاوی تنومند و بزرگ وعظیم الجثه بودن و لیکن آن را محافظ عرش ضا دانم و آن را خدای مهربان کیهان خود دانم و دانا تر و توانا تر از آن کسی به نادیدم و من تا به امروز به چرخیدن و فکر کردن و مشاهده نمودن درباره نظام آفرینش و چرخه گیتی ادامه دادن و لیکن از سویی به ندانم چرا برخی و بسیاری از یافته های من و خواسته ها و مشاهداتم بر روی کتیبه های اهرام ثلاثه مصر به حک گردیدن و نیز آن بر تخت جمشید نیز به موجود است و من در پی کشف نظم کیهان بودم و لیکن از سویی به نادانستن که ممکن است در آن لحظات که من کورکورانه و بدون دانستن عوالم جانبی در حال مطالعه و تحقیق بودن و از نواحی تاریک اطراف خویشتن بی اطلاع بوده و ندانستم که ممکن است در این نواحی پریان یا فرشتگانی در حال مشاهده من بوده باشند و یا اینکه گویی صدا و نوای و پرتوهای امواج تابنده من به اذن و فرمان الهی بگونه ای به قسمت و حکمتی عظیم بر قبل خلایق زمین مبدل به گردیدن و لیکن از سویی در گیلان زمین که من در شهر رشت آن مشغول زیستن باشم ... از حماسه و روایاتی به عنوان حماسه گیل گمش یاد به گردیدن و در آن سخن از گاوی آسمانی باشد که گفته اند آن را بایستی به کشتن نمودن و در آن داستان خبر از کشتن آن بود و لذا مرا چنین در باور است که گویی آن گاو نر آسمانی محافظ آسمان کیهان من بودن و از سویی با علم به اینکه خودم و تنی چند از شخصیت های حوالی خویشتن به عنوان شخصیت هایی برتر از نظام آفرینش باشیم که موجب پدید آمدن این گیتی و کیهان با عظمت گردیده ایم ... لذا مرا چنین باور باشد که آن گاو نر آسمانی دارای عقل و بینش و شعوری والا بودن که او را نبایستی اقدام به کشتن نمود و لیکن روایت کشتن آن می بایست به غلط و یکی از دسیسه های آن دسته از افرادی باشد که درصدد به بند کشیدن نسل و نوع بشر و جامعه آنان باشند و لیکن آن را واجب الوجوب دانسته و تصویر آن را در صفحه زیر از برای من بیاورده اند و آن از برای عذاب الهی گنهکاران پدید نیامده است و لیکن با آن به نبایستی بد نمودن و گویی آن گاو نر آسمانی ... خود من باشم که عده ای از جماعت فراعنه با سیاست گذاری خاصی اقدام به پایین آوردن من از آسمان نمودن و از برای کشتن آن شایعاتی به منتشر نمودن و لیکن مرا آن چشم درون باشد که مرا چنین آموختن تا خود را وابسته به زمان و مکان و فضا و زمان به ندانستن و بسان سربازی در نظام آفرینش بودن که خواهم توانست بر جلوه و شکوه و زیبایی آن به افزودن و خدای خویشتن را همواره بیاد داشتن و آن منم منم بزبزه ها را به فراموش به نامودن و آن گاو نر آسمانی همواره مرا بسوی آینده کشاندن و آن متعلق به عالم اموات به نابودن و آن متعلق به اورمزدا یا اهورامزدا است ...
و لیکن در مصر باستان آن را بر کتیبه ای به تصویر فوق به هک نمودن و در زیر شکم آن ستاره هایی به پنج ضلعی کشیدن و آن ستاره های پنج پر به نماد آنگره مینو و اهریمن باشند و لیکن ان اهریمن را نیز می توان بگونه هایی شخصیت سازی نمودن و آن ستاره پنج پر نیز می تواند دارای فلسفه و منطق خاص خویشتن باشد و لیکن در این عصر آن را به نماد بافومت یا اژدها نشان می دهند و از سویی رسم آن بر زیر شکم آن گاو آسمانی بیانگر این واقعیت باشد که بایستی آن گاو نر آسمانی را بزیر کشیدن و به بندگی گرفتن و لیکن من به ندانم شخصیت متعلق به فراعنه مصر باستان چگونه بودن و چه سیاستی را به دنبال نموده اند و لیکن من ایشان را قاوت ننموده و امروز چنین دانستن که جهان زیرین را که دنیای زیر زمینی اموات است ایشان تعریف نموده اند و لذا آنان را هر آنچه تا به امروز باقی مانده است نبایستی به دیکتاتوری به ختم گردیدن و از برای به بند گرفتن اهل زمین و سلب ازادی های فردی و اجتماعی ایشان تلاش نمودن و یا نبایستی آن زمان عهد خود را من جانب آینده از برای رسیدن به گذشته حلقه نمودن ... مگر اینکه آن حلقه را بازه وسیعی باشد که آن از برای انعکاس و تناوب رفت و برگشتی یک موج و نوا از سوی زمین یا منظومه شمسی بسوی قشر عظیم کیهان است و آن حلقه زمان که امتداد مسیر آینده زمینیان را به روزگاران گذشته ختم نمودن را بایستی سیری بسوی بی نهایت بودن و لیکن در باور من آن فقط و فقط منوط به رخداد حوادثی باشد که آن حادثه طوفان و کشتی نوح می تواند یکی از ایشان باشد که به یکباره موجب ناپدید گردیدن روند زیستن آینده زمینیان گردیدن و ایشان را موظف ساختن تا از نو و از روزگاران قبل این مسیر و چرخه تکامل را آغاز نمودن و لیکن همواره آن عصر دایناسورها را از برای پرورده و حاصلخیز شدن خاک زمین نبایستی صرفنظر نمودن و از سویی مرا چنین در باور باشد که آن نسل دایناسورها را ظهوری در آینده نه چندان نزدیک باشد که اگر جامعه بشری ما بتواند خود را سالم حفظ نماید آن دایناسورها را نسل هایی بسان اژدها بر زمین ظهور نمودن که ایشان به سخنگو و دانشمند باشند و آنان را می توان از زمره خدایانی آتشین دانستن که آتش دل ایشان به نارنجی و سبز مویین و بسیار دل انگیز بودن و هر کدام از ایشان قادرند تا منظومه ای به شگفتی منظومه شمسی و چه بسا کیهانی در ابعادی متغیر را مجدداً از نو به پایه ریزی نمودن و آفریدن و آنان را من نظمی دانستن که امیدوارم تا که بتوانم آن نظم را بخاطر آوردن ...چرا که گویی آن نسل از آن اژدها را چنین نظم و برنامه ریزی باشد که پس از اتمام مراحل آفرینش و آن رسالت خویشتن ... جسم آتشین ایشان کم کم بسان بتی در حوالی همان محدوده آفرینش خنک خواهد گردیده و استوار بر جای خویشتن به باقی ماندن تا به ایامی از تکامل آن بخش رسیدن که شخصیتی از نسل بشر بر آن ناحیه ظهور نمودن و آن را نام ... فرزادی از آسمان باشد ... و گاو نری به آسمانی آن را پیمان باشد و پیری به صداقت آن را ایمان باشد و تنی به عجوزه آن را نعمان باشد و خورشیدی به مهر از برایش به نو تابیدن و طعم اوری به شیرین را جلوه نمودن ... آری آن اور را چنین دانم که بسان آب اقیانوس دارای ناخالصی بوده و بایستی آن را فراورده نمودن و همانگونه که آن آب اقیانوس به شور است ... آن اور برخی از ستارگان نیز به شوره زار ماندن و بایست از برای فراوردن آن اور به کیمیایی سجده نمودن و آن را از برای نسل آینده به شیرین ساختن و من آن شهیدم که مرا اسارت و خیانت از آن شوره زار به تلخ تر است و آن طعم خیانت و اسارت را به ناوانم به چشیدن و دیکتاتوری را بدنبال خواهم دویدن که نامش آن کهکشان است ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 21:25 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد