X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

ردیابی مراحل تولد و ظهور من بر زمین و روند شکوفایی خلقت

مرا در یاد است در حدود سه سال و نیم قبل آن چشم دلم باز گردیدن و به یکباره در حالت هایی از خلسه و خواب و نیمه و هوشیاری نواهایی از جانب زمین و آسمان مرا احاطه نمودن و تجربیاتی داشتم که از برایم عجیب بودن و لذا صدای افرادی آشنا را از جانب غیب شنیدن که اینان همچو جن هایی تیز پرواز که گویی از دل یک کوزه جنی یا چراغ جادو بدر آمدن از درون ذهن من عبور نمودن و مرا مشکوک به دنیای اطرافم گردیدن و و لذا لحظه ای مرا رخ دادن که در ساعات واپسین استراحت به یکباره یاد آفرینش زمین افتادن و در دل نیتی در من شکل گرفتن که خواستم از آن تصویری مشاهده نمایم که ببینم آن اول چه بود و لذا آن چشم درونم مرا بسان آینه ای عمل نمودن که در مواقعی به سوالات من به سکوتی اندر دل تصویر به پاسخ دادن و لذا در آن لحظه مرا تصویری خشک بسان برهوت از زمین در دل ایجاد گردیدن و توانستم آن زمین را در هنگامی مشاهده نمایم که ندانم آن متعلق به قبل بود یا بعد چرا که من اندر دل لازمان قادر به سفر بودم ... و هنوز بدرستی ندانم آن پاسخ تصویری مرا به صحیح بودن یا خیر ...

و بروزی مرا چنین در دل بیامد که طریقتی آغاز نمودن و بنا بر آیینی که در ایران وجود داشت و شعری که درباره "امیرالمومنین" شنیده بودم بدین مظمون که ... علی ای همای رحمت ... تو چه آیتی خدا را ... که نگین پادشاهی دهی از کرم گدا را ... و لذا شبی را بخاطر دارم که در رختخواب بودن و درویشی از کنار منزل به عبور نمودن و آواز خوانان در خیابان شعری بر این مظمون خواندن که عصای موسی آن لحظه اژدها گردید که هنگام پرتاب آن یا علی گفت ...

و حوادث بسیاری بر من گذشت و با بسیاری از جانب غیب ملاقات نمودن و آشفتگی مرا در بر گرفتن که گویی بدنبال خود بودن و خویشتن را اندر دل تناسخ و بسیاری از احوال پیگیری نمودن و لذا پس از آن دریافتم که عده ای دیگر نیز از جانب غیب مرا به پیگیری نمودن که من قبل از تولد از طریق کدام چاکرا بر سطح زمین متولد گردیدم ... و لذا مرا یاد باشد که بروزی در درون بر سقف کیهان در دریچه ای رو به تاریکی که درونش مشخص نبود ... آبادی را فرض نمودن که پیری در آن بود و آن آبادی را بهشتی یافتم که آن پیر مرا ورود به آن بهشت را به تعارف زدن و مرا بگفت تا هر آن کس را که خواهی می توانی با خود آوردن و در وسط میدان باغ میزی دیدم که علی بر آن میز نشسته بود و لیکن خود را بسان جنی بر سطح میز یافتن و آنسوی میز یک مکان خالی به سایه ای بود که ندانستم از برای من باشد یا پیامبر اسلام ... و در آن میز از علی خواستم تا خدا را به من نشان دادن و دنبال صاحب دنیا بودم و او مرا پاسخ دادن که من نیز او را به ندیدم ... و ندانم آنچه دیدم واقعاً در آن دریچه کیهانی رخ دادن یا بنابر گزارش عده ای از غیبیان آن بسان بهشتی زیر زمینی بود چرا که بر روی زمین برنامه ای بلند مدت به حدود ده الی دوازده هزار سال به هنگام آغاز تمدن بشر از برای توسعه و گسترش دنیا و تعریف نظم آن بودن و اکنون در حال کشف و تعریف آن باشم ...

و عده ای را دریافتم که در حال پیگیری مسیر ظهور من بر زمین بودند و خود ترجیح دادم که این مسیر را با در نظر گرفتن لازمان به تعریف نمودن تا که بتواند راهی باشد از برای سایرین چرا که از قدیم چنین اشنیدم که در زیر زمین نیز بعدی از دنیا باشد که بسان انعکاس آسمان است و لیکن در خارج از این فضای کیهانی نیز گویی طبقه ای بنا گردیده است که آن بسان سطح زمینی دیگر است و این فقط به فقط یکی از مسیرهای حلقه تو در تو و پیچیده ای را تشکیل دادن که تعریف نظام کلی آن ت حدودی پیچیده باشد و از سویی تصاویری را به عنوان مستندات مرا بنمودند که گویی بیانگر مسیر رسیدن من تا به زمین بود و از سویی مرا گواهی در ذهن باشد مبنی بر اینکه گوی پدیده آفرینش و حیات زمین بگونه ای باشد که مسیر و شاهراهی از برای ورود و خروج عده ای از فرشتگان الهی است تا که بتوانند در قالب جان آدمی بر زمین تولد یافته و گونه جدیدی از زیستن را به تجربه نمودن و مرا نیز بسان چهره ای نمودن که از سوی آسمان به زمین شتافته بودم و آن از دل تاریکی بود و لذا با اندکی تفکر مرا چنین نتیجه حاصل گردیدن که من مسافری از برای خداوند باشم که با هر بار تولد دنیایی جدید از من دعوت به عمل نمودن تا در آن زیستن و آن را به گونه هایی با کمک سایرین ممیزی نمایم ... تا که بتوانم مسیر آفرینش خداوند را به کمال رسانیدن ...

و گویی من از جانب طبقه فوقانی دنیا که فضای بزرگ ما بسان دنیایی زیرین از برای آن قرار داشت بسوی زمین سقوط نمودن و لیکن مسیر من چنین بود که ابتدا این تصویر را بر سقف گیتی و کیهان به دانستن ... و هر دنیا را که در قلمرو من باشد چنین تصویر به چاکرایی وجود داشتن ...


آری ... در دنیاها و چه بسا کیهان هایی که در مسیر عبور من باشد و لذا من خود را آن خالق دنیای فعلی در آغازین لحظات به نابودن و اما مرا این نماد در یکی از چاکراه های دنیایی باشد که من آن را در ناخودآگاه به خلق نمودن و لیکن یاران من نیز دارای چنین علامتی بودن تا که به من رسیدن ... و در میان آن نقش روبهکی به خود نمایی نمودن ...

و در ذهن آن روبهک تنی به قیام نمودن ...

و آن تن را ندانم چه نام گذاردن و لیکن آن را نوایی به آشنا باشد ...
و از سویی با توجه به تجربیاتم در این دنیا تاکنون چنین مرا نتیجه حاصل گردیدن که من قبل از دسترسی به طرح فوق ... آن آبادی را که در آن با علی (ع) ملاقات نمودن را نیز در درون چاکراهی بر سقف کیهان به قرار دادن و لیکن به توجه به اینکه بدیدم این نگرش من از برای اهل زمین به مهم باشد ... تصمیم گرفتن تا انعکاسی از آن را در غالب یکی از دنیاهای زیرین یا به قطبین منظومه جانمای نمودن تا از برای عده ای از اهل زمین موقعیت آن بسان معما به سیه چاله های فضایی به نینجامد چرا که دنیا را بسان آینه دریافتم و آینه را می توان در دل زیستن نمودن ...
و به تجربه در این دنیا آموختم تا کُدی از برای آن لحظه که در دنیایی به مجدداً ظهور نمودم قرار دادن تا مرا بیاد آمدن که دنیا مرا خواندو آن نوای ... منم منم بزبزه ها و بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد است و عجوزه ای را به امانت دار دانستن و انگره مینویی را به مکار دانستن که با من همکاری نمودن و زرتشتی را به گنهکار ندانستن و عده ای از خدایان را در غالب فرشتگان شناختن تا به هر کدام از ایشان کد و آهنگی خاص اختصاص دادن و همواره در مسیر زیستن بسان آبی جاری حرکت نمودن تا که بتوانم به دنیاهایی جدید ورود نمودن و عهدی با خداوند کانم تا که آن حافظه مرا بسان امانت همواره مرا به حفظ ماندن تا به یادم نرود که بودم و که هستم و کجا خواهم به رفتن و لیکن هنگام مسافرت از این دنیا به دنیایی دیگر ... دنیای قبلی را به دوستی سپردن و عازم سفر گردیدن ... و لیکن با هر بار ظهور در یک دنیا مرا دانم که همواره به غریبه مرا انگاشتن و بایستی مشقات بسیار تحمل نمایم و گهگاه نیز به کشته خواهم شد ... و لیکن صداقتی را به قلدرانم ... و دنیاهایم را به نظامی گسترده نمانم و به طیف هایی از انوار آنها را سرودن و از برای سایرین نیز به ره گشودن ...تا با هم از گردشی دسته جمعی به لذت بردن و همسفر و یار یکدیگر باشیم و لیکن مرا چنین فرض نمودن که همواره در حال سقوط از طبقه ای فوقانی به طبقه ای تحتانی مانم و یا اینکه عزمی به صعود کانم و این دنیا را دیدم که از بالا به پایین سقوط نمودن و لیکن دو نقطه مبدا بر سقف کیهانم به دیدن که یکی کل هندسی بالا بود و دومی بهشتی به را به مولا بود ...
و از آن دو نقطه احتمالی به بیرون جهیدن و به یکباره بسان ماری در فضای تاریک بر گرد کیهان و کهکشان ها به چرخیدن و خود را چون عقابی از دور به لازمان دیدن و آن عقاب به نبودن و آن به اژدها مانم و همچنان پیچش زنان و دوار از اندر میان دل کهکشان مورد نظر به منظومه ورود نمودن و از حوالی خورشید گذشتن و بر زمین نازل شدن ... و خود علتی بر وجود خانواده و طایفه خویشتن از جانب آینده باشم ... و لیکن این تعریفی مبنی بر این دنیا بود و خداوندی با خود داشتن که همواره مرا به یاری نمودن و در پناه خویشتن قرار دادن ... و در هردنیا به کنجکاوی و بررسی نظم آن همچون مکانیکی پرداختن و آن را به کشف نمودن و از برای توسعه یا نجات و یا امتداد آن طرح هایی را به اجرای نمودن و لیکن دنیایی ما آینه گون است و دنیای ما به آب حیات ماند و دنیای ما نیز می تواند کیهانی را به تکثیر سلولی وادار نماند و دنیای ما نیز می تواند به ساز های مختلفی نواخته گردیدن و به آوازهایی رقصیدن ... و لیکن آن باید به زیبا بودن و به کمال ختم گردیدن ... و لیکن مرا با در نظر گرفتن طبقات چنین اندیشه حاصل شد که هر طبقه فوقانی نورانی تر از طبقه تحتانی است و همه اینان نسبی است و هر طبقه تحتانی می تواند از برتری های دنیای فوقانی پیروی نمودن تا به آرام جان به دست یافتن و آن رازی را اندر دل خویشتن داشتن که آن جاودانگی باشد ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 15:04 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد