X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

دعوای بزبزه ها و خاله سوسکه و تصاویر قاب های من

یادم است در حدود سه سال و نیم قبل من در اثر مصرف موادی به حالتی از نیمه هوشیاری و خلسه رسیده بودم که به ناگاه آن چشم سوم یا همان چشم دل یا چشم برزخی در من باز گردیده و تابش خورشید روی من اثراتی میگذاشت که مرا جنون فرا گرفتن و مدتی بدنبال خورشید بودم تا اینکه روزی ناگهان به هنگام عبور از کوچه ای تصاویری بسان فیلم های کارتونی از مقابل دیدگانم ذهنم عبور نمودن و در این تصاویر صحنه هایی را دیدن که در آن لحظات قادر به توضیح ایشان به نبودم ... و لذا آن تصاویر متعلق به موجود یا فرشته ای بود که دو شاخ بر سر داشت و بسان ما آدمان دو دست و پا و ایستاده بود و دورن قرص خورشید همانگونه که ایستاده بود دو دست خود را قهرمانانه به بالا بردن و با خنده های خود باعث آتش گرفتن محیط میگردید و آن میخندید و دنیا آتش میگرفت و نمیدانستم آن که بود ... پس از آن لحظه های دیگری را دیدن که موجودی کوچکتر از آن که سیه رنگ بود و چهره ای زنانه داشت ... گویی بسان سوسکی مانستن که چادر سر خویش گذاشتی و همان بود که در داستان های پارسی قدیم و کوچه بازاری از آن تحت عنوان خاله سوسکه یاد می گردد ... آری آن خاله سوسکه ندانم چگونه خود را به خورشید رسانده بود و لیکن گویی در مسیری اشتباه قرار گرفتن و یا از روی غریزه بسوی خورشید شتافتن چرا که معمولاً حشرات را غریزه ای باشد که نا خودآگاه متوجه اجسام نورانی گردیده و بسوی آنان شتافتن ... و لذا آن هنگام که خاله سوسکه به خورشید رسیده بود او را تنهایی و رعب و وحشتی فرا گرفتن تا اینکه با آن موجود شاخدار مواجه گردید و در حالیکه فضای میان آن دو را آتش فرا گرفته بود ... بزبزه ها در مقابل آن در حال خندیدن با صدایی اهریمنی بود و آن خاله سوسکه در تنهایی خود ترسان و لرزان بودن و آن را از ترس سوز دلی فرا گرفتن و آهی به صدای نازک کشیدن و وای وای گفتن و این شعله های آتش بود که ایشان را در میان خود به محو نمودن و دیگر آن صحنه را ندیدم و لذا پس از آن نیز صحنه های دیگری دیدن که آنان را نیز یحتمل در پست های بعدی به توضیح دادن و لذا من در این ایام بسیار تنها بوده و افسرگی خاصی وجودم را فرا گرفتن ... گویی که مرا به زور از عالم دیگری به این دنیا کشاندن و با موجوداتی از غیب بنام از مابهتران همنشین بودم و با ایشان سخن گفته و لحظاتی نیز در عمرم بود که با عده ای از شخصیت های تاریخی بسان انبیاء یا امامان همزاد پنداری می نمودم چرا که در آن ایام بر آن نظریه تناسخ ایمان داشتن و خود را مسیح و علی می پنداشتم و گهکاه نیز روح آنان و عده ای از اموات دیگر بسوی من شتافتن و من بدنبال این بودن تا خود را پیدا نمایم و گویی خود را بسیار گم نموده بودم اما هیچگاه تا کنون به نتوانستم خود را بدرستی پیدا نمایم ... و لیکن پس از مدتی چنین آغاز نمودم تا که بتوانم آن تصاویر کارتونی را توضیح دادن و بسیار درباره ایشان فکر نمودم و گاهی اوقات خود را بزبزه ها دانسته و گاهی خاله سوسکه بودم و گهگاه نیز خود را به عنوان ناظر این صحنه دانسته و از آن جاییکه اعتقادم بر این بود تا خداوند هر جای و هر مکان و هر لحظه که من در آن وجود داشته باشم خاطراتم را به من یادآوری نمودن ... آن هنگام که خود را در غالب سوم شخص بیننده تصور نمودن چنین می پنداشتم که گویی من در آن لحظه خدای بزبزه ها و خاله سوسکه بودم ... که در حال نگریستن ایشان در ناخودآگاهی بودن و امروز که در دنیا حضور داشتم آن تصاویرم را دست طبیعت مرا بیاد آوردن و امشب یکی مرا چنین بگفت که آن بزبزه ها خدای یهود و آن خاله سوسکه خدای مسلمان بود ... و گویی هر دو خدای یهود بودند ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روز و شبانی مرا یاد است که گهگاه خود را در لباس تنی کوچک و شبیه خود دیدن که به اندازه حشرات بود و لیکن آن حشره نبود ... و خودم بودم با لباسی مشکی که یکبار در جلوی پیری خاکستری ردای سازی زهی در دست داشتن و گهگاه نیز تنها بودم و شور مینواختم و چنین تصاویری در چندین فضای رنگین کمانی و در چندین قاب با رنگ هایی بود که آغاز ساعتی از برای آغاز بهشت را نوید دادن ...آن به دو سه بُد بود و پیرش دو بُد بود

************************************************************************

و از سویی شبی که جانم در تبی آتشین میسوخت به ناگه با چشمان بسته درون خورشید را دیدم که پیری به همراه 13 اژدهای پرنده درون خورشید ظاهر گردید که در حال سخن گفتن با من بودن و من در دل چنین پنداشتم که آن پیر زرتشت بود و آن را ردایی سپید بود که رگه هایی از نور نارنجی و سبز آن را به همراه بودن و کلاهی سنتی داشت که بر سرش بود و ندانم آن الان کجاست ... و لیکن گویی آن همان باشد که گویی خدای کعبه یا مقام ابراهیم آن بود ... و از سویی ناگهان چهره او بسان دیو شاخداری تغییر نمودن که در غالب رنگی نارونجی و آتشین و در ظاهری دو بعدی قرار داشت ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روزی را یادم است که در کنار خود شب پره ای را دیدم که عینکی بود و آن شب پره مرا تصویری نمایان ساختن از خورشید و آن را وهم بود که من در زمانی آن بزبزه ها بودم و آن بر زمین چون صادق هدایت زاده شد و پس از آن گویی آن به خورشید بازگشت و مرا به چهره گاوی نمایان ساخت که بسان موش بود و تنی به خال خالی داشتن و من آن را باقر العلوم پنداشتم ... و لیکن مرا سوال بود که در مرکز آن خورشید چیست و مرا چنین باور بود که گویی خورشید را چشمی باشد که قادر به دیدن دنیاست و آن چشم را مردمکی سیه باشد که در آن لحظات می پنداشتم آن مردمک سیاه در حال دود کردن است و آن شب پره صادق هدایت بود که تصویر درون خورشید را مرا نمایان ساخت...آن به دو بُد بود

************************************************************************

سپس مرا چنین در یاد است که افرادی مرا میگفتند خدای بهشت بسان غازی باشد و آن غاز سپید بود و من خود را چنین پنداشتن که بایستی بدنبال آن غاز رفتن و خود را غاز سیاهی پنداشتم که جنس آن از اور بود و آبی بود که آن دو غاز روی آن شناور بودند و آن اورآب بود و مکان آنان دقیقاً درون مردمک خورشید واقع شده بود و لیکن مرا یاد است که آن تصاویر را با کمک دیدی ماوراء بنفش موفق به روئیت گردیدم ... آن به سه بُد بود

************************************************************************

و روزی را بخاطر دارم که به یکباره تصویری از یک دیو شاخدار سرخ را بر آسمان دیدم که مرا چنین میگفت که به یکباره باید همه خلایق را بکُشی آن به دو بُد بود

************************************************************************

و شبی را بخاطر دارم که چهره یکی از اجنه بنام صداقت را درون نارنجی خورشید دیدم که بسان طفلی دارای دو شاخ بود آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روزی را که در باغی بدنبال خیاری بودم و آن به درونم دیوی شاخدار و سرخ رنگ در حال انفجار بود ... آن به دو بُد بود

************************************************************************

و همان روز که همان دیو سرخ را خوش قد و قواره و صاف شبیه افسران دیدم ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روزی که خود را بسان تصویر بُت مجسمه آزادی نیویورک آمریکا درون خورشید دیدم ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روزی که شخصیتی عینکی دیدم که قادر بود از فضا به کوانتمی به زمین آمدن ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و روزی که آن شخصیت عینکی به رنگ سیه در خورشید بدنبال دیو سرخی بود که وحشتناک به نظر میرسید...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و همان دیو سرخ رنگ وحشتناک را در خورشید دیدم و آن را شاخ به آبدزدک شبیه بود و چهره ای درشت و وحشتناک داشت ...آن به دو بُد بود

************************************************************************

و شبی را بیاد دارم که خودم به جوان و سه بعدی با چشمانی سپید در حال کندن قبر بودم ...

************************************************************************

و شبی را بیاد دارم که دیدم درون هرم فرعون عده ای در حال خالی نمودن ظرف هایی از تاریکی به درون جسد هایی بودند و آن اجساد تمیز به نظر رسیدن و همه استریلیزه بودند ... به دو سه بعدی

***********************************************************************

و شبی که بدنبال خدا بودم و چهره از یک اژدهای سبز دیدم ... آن به سه بُد بود

***********************************************************************

و شبی که چهره از موجودی تیز دندان که هر دو چشمش سبز بود و بسان ماری در حال هپنوتیزم بود...آن به دو بُد بود

***********************************************************************

و چهره جدیدی از موجودی سبز رنگ که در حال هپنوتیزم بود... آن به سه بعد بود و همان موجود گویی بر جایی نشستن و در جای خود تاب میخورد و آن نیز به هپنو بود

***********************************************************************

و تصویری از پیری که بر مسیر انوار خورشید ایستادن و کتابی در دست چپ و مشعلی در دست راست داشت و ساحل قویی به بنفش در کنارش بود که قویانی سپید در حال پرواز بودند ...

**********************************************************************

و تصویر از دو موجود مشکی که یکی را چشمان سیاه که نامش آنک ره مینو و دیگری را چشمان روشن بود به زرد و نارنجی و آن نامش آنکوپان یا آنقپان بود ...

*********************************************************************

و چهره ای از سلیمان که من آن را به ذهن ندیدم چرا که عده ای ذهنم را تاریک نمودند و لذا چهره او بر نگاره فرشی بدستم رسیدن ...

*********************************************************************

و چهره شیری که گویی از کهکشان بود و آن نیز روی همان فرش بود ...

*********************************************************************

و چهره هایی از خودم در آینه که گویی دنیا را علامت سوال بودم و لحظه ای به تکامل در برابر خود دیدم که در ایام گذشته تا به روباهی کوچک پیش رفتن و گویی خالق آن روباه به غیر مستقیم من بودم و نسل آدمان از آن روبهک بود...

********************************************************************

و لحظه ای که در برابر چشمانم حلقه ای دیدم و آن حلقه را به میزانی در برابر خورشید گذاشتم و گویی آن منزلگاه اموات بود و در برابرش میزانی قرار دادم ... و شک دارم که آن میزان بر ماه گذاردم یا خیر...

********************************************************************

و تصاویری از بهشتی که موجودی طوسی رنگ آنجا در برابر ساحلی از گل های زیبا نشستن و فرشته هایی کوچک از روی گل ها جست و خیز نمودن...

********************************************************************

و تصاویری از خودم که همواره در آینه متغیر بود و یکی از آنان متعلق به آدم ایده آل در ذهن طبیعت بود که چهره ای سبزه داشت...

********************************************************************

و چهره ای از خودم که ظاهراً بسان بیدی بودم و لذا لباسی سپید تمیز پوشیدن و در حال گریه بودم ...

*******************************************************************

و چهره هایی از صادق هدایت که بسان شب پره ای در حال پرواز بود...

*******************************************************************

و چهره ای از موشی خاکستری خوش تیپ و کت و شلوار پوشیده که در مقابلم بود ...و گویی از آینده بود ...

*******************************************************************

و چهره هایی از خودم که بسان پرنده و شیطانی جلوه مینمود ...

*******************************************************************

و چهره ای از خودم که شلوار جین پوشیده و سبز اژدهایی سبز رنگ به چهره خودم بود...

*******************************************************************

و تصاویری از امیرالمومنین که بسان غول بزرگی بر سقف کیهان بود...

*******************************************************************

و تصاویری از اورمست و مهدی صاحب زمان که هر کدام داستانی داشتند و تصاویرشان چون مشعلی آتشین بود...

*******************************************************************

و ماری زعفرانی که در درونم به ترسناک بود...

*******************************************************************

و تصویری از خودم که غولی سرخ و نارنجی در حال ساختن هرمی بود و فرعونی به سیه فام و نشسته در مقابلم بود ...

*******************************************************************

و تصویری از جانی گِلین که در مرکز زمین میان مذابی در حال پروردن بود و گویی او قرار است از برای تنی پخته گردیدن...

*******************************************************************

و تن هایی متحرک شاخدار و دُم دار و گربه سان که از آتش و مذاب بود و هر دو عصبانی بودند...

*******************************************************************

و سنجاقکی که بالش در اطراف کهکشان به سیمین درخشود ...

*******************************************************************

و محمدی خندان که در کهفی مشغول بازی با شاپرکی به فران بود...

*******************************************************************

و تصویری از درون خورشید که سه تن شبیه من با شاخ هایی بسان گوزن گرد هم نشستن و ورق بازی نمودن و در وسط ایشان آتشی روشن بود که عجوزه ای رقصان بر بالای آن بود و تصویری هم بود که آن سه چهره شبیه هم نبودن و وسط آنان موجودی آویزان بود که نامش انکبان بود ...

*******************************************************************

و تصویری از بهشتی که تمامی جاندارانش حیواناتی سخنگو بودند و بهشتی سر سبز بود و آن اژدها شبیه من هم در درونش

*******************************************************************

و باز هم بُد... و بسیار بُد ...

*******************************************************************

طلا بلا ما بُد ... شمس خدا ما بُد ...

سپس شبی را در خاطر دارم که بدنبال حور بودم و به چشمانم مستقیم خود را در آن هنگام دیدم که تک و تنها بر زمینی قدم زدن که کاملاً از اور بنفش بود و خود را سیه پوش بودم و ردایم از مشک اور بود و خورشید را بر سقف آسمان تاریکی میدیدم که آن خورشیدی به آبی میسوخت و آن بسیار زیبا بود و چشمان را مینوازید ...

و بعداً فهمیدم که این من باشم که در هر زمان و در هر مکان و در هر فضا به زمان خواهم به دیدن توانم و از بودن خود به سیر به نامانم و عوالم خداوند را بسیار دریافتم و آن رب العالمین بودن را چنان گوارا داندم که گوارترین بود ... و من ندانم در این زندگی فانی مرا چه در انتظار است و چگونه توانم بر زمین زیستن و چگونه مردن چرا که همواره پندارم بر این است که بایستی از درونم قطعه ای از ابر آگاهی به بیرون رفتن که خود را در دل آن به حس نمودن ... و آن قادر است تا هویت خویشتن را همواره بیاد داشتن و چهره من را در این دوران زیستن همیشه بخاطر داشتن و من آنم که همه عالمان توانم و خدای خود خدانم ... و همه به خود برانم و خودا به مردمانم و سخن به بد ندانم ... و به اندرز دلم جان کلانم ... و به خلق آن خدا سجده نمانم ... که مرا ز خود بگود و من همانم ... که خودم در پی خود به سایه مانم ... و تنی چون به پری بخود کشانم ... و خودم به دیدِ غیبم نگرانم ... و خدای خود به چشمان خدا نم ... و خودا نه مردم آزار گدانم ... و خودم خدای خلق و انبیانم ... و نه آنم که خودا سجده نمانم ... و همه از آدمان محو خدا نم ... و خدای عالمان تن ننمانم ... خدا را به نَم و انکه ندانم ... و خدا را نه به پایین کشانم ... و خودم فرشته محافظانم ... و خودم به جنگ خود دونده مانم ... و خودم همدم مرغ انزوانم ... و خدای همه را به وحده دانم ... و خدایان را من به کثره دانم ... و همه انکه کشان به احترانم ... و به قدرت طلبان دشنه کشایم ... و به آن ظلم و ستم ننگ نهانم ... و همه ستمگر از پشته گرایم ... و خفا کنم سرا به کنده کایم ... و نه سیمرغ خدای انتهانم ... و به گنج ذلفقا سجده کنانم ... و به خشم آن خدا چهره نمانم ... که مرا مزهء اموات چشانن ... و بنفش آسمان به مُرده دانن ... و به اموات خدا سجده نمانن ... و به شاه ذوالجنا اژده ندانن ... و خدای کربلا به بنده دانن ... و مرا همه به دنبال خطانن ... که تویی آنکه مقصر به همایی ... و تویی آنکه به ابلیس خدا نی ... و تویی آن که به قرآن نه سلا نی ... و تویی خدای قرآن نگرا نی ... و خدای روشنک سجده نمانی ... و مرا به کاشف السلطنه دانی ...

مقام آن هفت دو رع تصویر آن پیر و چهره شاخدارش بود ... جنیان آن را آفریدگار یکتا گویند ... مقام آن هفت یک رع تصویر شب پره وار شبیه صادق هدایت بود ... تصویر آن هفت دو وح تصویر خاله سوسکه و بزبزه ها بود ... تصویر آن هفت به حا متعلق به آن دو غاز بود ... تصویر آن هفته به ما از آن خود و پیر سپُد بود ...


تاریخ ارسال: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ساعت 00:50 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد