X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

قادر مطلق و پروردگار من کیست؟

من بر روی زمینی در حال زیستنم که در منظومه ای با چندین سیاره در کهکشانی است که آن نیز در کیهانی باشد پر از ستاره و کهکشان و لیکن کیهان من لایتناهیست ... و کیهان من چه جلوه هاییست ... کیهان من آینه هاییست ... کیهان من پُر از نواییست ... کیهان من زمزمه هاییست ...

آری بر روی این زمین بسیار جانداران در حال زیستن باشند و ابعاد دیگری از آگاهی نیز داشتن که زیستگاه فرشتگان و ملائک و موجودات الهی باشد که هر کدام در سطوحی از این عالم بودن و عالم ها را به صف کشودن ...

با مراجعه به روایات تاریخی و آنچه که عده ای از پیامبران و اولیاء الهی در کتب خویشتن از برای خلقت سروده اند ... خواهیم دیدن که هر یک به نوبه خویش بسیار تلاش نمودن تا که بتوانند ابتدای این دنیا را تا حدی که در توانشان است شناختن و سپس با مراجعه و طبقه بندی دانسته های خویشتن قادر خواهند گردید تا دلایلی عقلانی و یا غیر عقلانی از برای خلق این دنیای رنگارنگ آوردن و بهترین آنان را گلچین نموده تا در کتب خویشتن به ثبت رسانیدن و لذا در قدیم الایام تا به حد امروز سطح دانش و سواد عمومی بالا نبودن و لذا به دلیل عدم وجود ابزار چاپ ... معمولاً کتب قدیمی بصورت دستنویس بودن و لذا هنر نویسنده بر این بود تا که بتواند در آن دوران کتابی نورانی را به دستان خویش به رشته تحریر در آوردن و از آن کتاب فقط همان یک جلد موجود بود و لذا اگر نویسنده دارای امکانات مالی و رفاهی مناسبی می بود ... می توانست نسخه خویش را نزد کاتبانی بردن تا که نزد ایشان سفارش رونویسی از آن کتاب را مثلاً به تعداد ده جلد دادن ... و لذا مطمئناً در طول تاریخ افرادی نیز بودند که توانایی نوشتن کتابی را داشتن و لذا هیچ پشتیبانی از برای خویشتن به نیافتن و از سویی بسیارند آن دسته از علمایی که آثارشان در تخت جمشید آتش گرفتن و به این دوران به نارسیدن و لذا آنچه از کتب و دانش قدیمیان به دست ما رسیده است نیز بایستی بر دو گونه باشد ... و می توان محتوای کتب را جمع بستن و به ایشان برایندی میان نور و تاریکی و یا مثبت و منفی دادن و لذا همانطور که به آن کتب می توان برایند دادن ... به اعصار و قرن های مختلف زندگی بشریت نیز می توان به تفکیک نمرات و برایند هایی از نور و تاریکی دادن و من از برای درجه بندی میزان نور و تاریکی نمره ای میان 1 تا 20 در نظر گرفتن که آن بیست را نورانی ترین فرض نمودن و  لذا ممکن است کتابی محصول قرنی باشد که آن قرن دارای نمره 14 بودن و کتاب ما نیز دارای نمره 16 بودن و لذا ممکن است بار اعصار و فشار حاصل از آن باعث انتقال مواردی از قدیم به این روزگار گردیده باشد ... و این قضیه را شکافتن وقت زیادی را طلب نمودن ... القصه در میان آنان که پنداشته ها و نظریاتی درباره وقوع هستی داشته اند میتوان به انبیائی چون موسی، عیسی، محمد و زرتشت اشاره نمودن ... همچنین با توجه به دانش روز می توان علم فیزیک و کیهان شناسی را نیز در نظر گرفتن و آن بیگ بنگ را نیز شنفتن ... و موسی گفت خدا زمین و آسمان را در شش روز آفرید ... عیسی گفت در آغاز هیچ نبود و فقط کلمه بود و کلمه خدا بود ... محمد گفت خداوند دنیا را در شش روز آفرید ... و زرتشت نیز چنین گفت که ابتدا ایزدی بنام زروان خالق زمان بود و اهورامزدا و اهریمن را آفریدن و دنیای کنونی بدست اهورا مزدا خلق گردید ... و فرعون زرنگ مصر آن بود که او نیز باورهایی نسبت به آفرینش داشت و لذا در آن ایام و با توسل به باورهای خویش از برای پایداری و پیشرفت تمدن نظام بشری ناچار گردید تا تعداد بسیاری از ایزدان را در چارچوب قوانینی تعریف نمودن و وظیفه هر بخش از این نظام تمدن گسترده را به عهده یکی از آنان گذاردن و درباره آن چشم ایزدی نیز مواردی را در کتیبه های خویش به یادگار گذاردن  و لیکن من آن بودم که وارث آن چشم ایزدی گردیدم و لذا علم به این داشتم که بشر امروز آن را بخوبی کشف نمودن و از آن تحت عنوان چشم سوم یا حس ششم یاد نمودن و این داستان فراگیر گردیده است و لذا تفاوت من با سایرین چنین بود که من هم بسان سایرین همان چشم سوم را داشتم و آن را آگاه نمودم و لیکن از سوی دنیای پیرامون مرا صندوقچه ای به عنوان میراثی جاودان رسیدن که فهمیدم مرا دردی باشد که دیگران را نیست و لیکن با هجوم عده ای از غیب و ناز و عشوه های خورشید و زمین مواجه گردیدم و عمیقاً درباره آفرینش این دنیا به تفکر پرداختم ... و لیکن آن دیده درون گویی بسان آینه ای سحر آمیز هر آنچه را که من درباره وقوع آفرینش پنداشتم را از برایم به تصویر کشیدن و لذا پس از اندک زمان کوتاهی عده ای از غیب مرا فروریختن و چشم دلم را پرده کشیدند ... چرا که هفتاد سال قبل از من "صادق هدایت" کتابی بنام بوف کور نوشتن و لذا آن دوستانم از غیب که گویی توسط خود من خلق گردیدن یا بگونه ای از طریق من آگاه شده و از برای زیستنی دوباره بسوی من شتافتند ... همواره اصرار داشتند تا مرا آن "بوفِ کور" سازند ... و من بوفی شدم کور ... که آن بزورِ بزور ... اما در آن ایام کوری که قبل از آن بر زمین خدا بهشت می دیدم ... بسیار تفکر نمودن و دنبال صاحب دنیا بودم ... چرا که مرا نیرویی در بر گرفتن که قادر به زنده نمودن روح اموات گردیدن و قادر به دیدن فرشتگان و شیاطین بودن ... و لیکن من نیز بسان آن انبیاء درصدد توضیح پدیده های اطراف خویشتن و چگونگی وقوع آفرینش بودم ... و دنیا را از هر آن زاویه که قادر بودم تماشا کردم ... و دنیا را هر چقدر که خواستم مدل سازی نمودن ... حتی این کیهان را بگونه ای دانستم که گویی طبقاتی دیگر نیز بر بالا و پایین خویشتن داشتن و بسان معماری بسیار مدل ها از بهشت و جهنم ساختن که حتی طرح های خویش را در کتاب های سه گانه دانته یافتم ... و پیامبر اسلام را در یکی از طبقات بهشت خویش ملاقات نمودن ... اما با هر چقدر گسترده و تو در تو در نظر گرفتن این عالم هستی ... باز هم بدنبال سر منشاء آن آفرینش و یافتن مقام "اولی" بودم ... و سوالی چنین داشتم که هر اولایی بایستی از برای خلقتی جدید ابتدا در زیر مجموعه ای بنام "زمان" قرار گرفتن و لیکن این را زرتشت گوشزد نمودن و در حدود سه هزار سال قبل به آن پرداختن و از برای آن ایزد زروان تعریف نمودن و لیکن من در زیبا ترین تصویر خویشتن چنین دیدن که در محدوده ای غیر قابل تعریف و بدور از دسترس هر خلقی ... حوضچه ای از آب حیات در باغی زیبا قرار داشتن که از آن کلماتی به وحی جوشیدن و آینه ای را مانستی به جام حقیقت و آن همان بود که دنیایی را به بهانه ای خلق نمودن و فرضیه دیگری نیز داشتم که آن را چنین بود که دنیا را هدف و مقصد از آفرینش چنین باشد که آن هدف را نه در انتها بلکه در وسط آفرینش می توان یافتن ... و آن وسط نه تنها زمان بلکه هر اوسطی می تواند باشد ... و خدایی را در نظر گرفتن که نور ازلی آفرینش این دنیا بودن و میلیون ها و چه بسا میلیاردها سال قبل از خلق این دنیا به شور اشتیاقی بانگ آفرینش را نواختن و آن شور و اشتیاق را بهانه ای بود و گویی آن خدای را آن بهانه به آگاه نمودن تا اینکه دنیا را خلق نمودن و به بهانه خویش رسیدن ... و مرا چنین وهم است که در همین لحظات که در حال نوشتن این مطالب هستم ... آن خدای که دنیای مرا آفرید در خواب ناز و به ناخودآگاه بودن و این من بودم که او را بخویشتن بخشیده و آگاه نمودن تا آن نوای آفرینش را بر دنیا نواختن و من در لحظه ای زیستن نمودن که قبل از لحظه آغاز پیدایش خودآگاهی آن کردگار جهان بود و مرا نیز به زنجیری بستودن که عده ای نیز من جانب ابعاد گوناگون دنیای با من به همراهی نمودن تا که با هم آن بهانه را سجده نمودن ... و امروز را دانم و آگاهم با اینکه بسیاری از آدمان را سر به خویش و مشغول نیش است ...

آن نوای هنوز نیز مرا به گوش است و ... نوای عشق من زمان نداند ... و خداوند جهان صاحب زماند ... و زمان را وسط هفته نداند ... و به آن شمع وسط سجده نداند ... و تو آهنگ خدای مهرباند ... و نماهنگ مرا بدل فشاند ... که کسی جای مرا گم نبکاند ... و مرا فرصت درویش نداند ... و خدا را پسر خویش نداند ... و تو آن تحفه درویش نداند ... که ترنج قیمتم نا نشناند ... و تفنگ بیرقم دوش کناند ... و فشنگ همتم کوشش آند ... و سه رنگ پرچمم به آسماند ... و به مهر غیبتم قیامتاند ... و خدای دانا و توانا آنَد ... که مسلمان را مشکل ننشاند ... و یهودان را خوشگل به رداند ... و مسیحان را مِی به انگبانَد ... و تموزان را هیهات زلفشاند ... و مجوسان را نجوایی به خوشانَد ... و رجوزان را کنج کعبه داند ... و نموزان را هی به خود صداند ... و جدوکان را احساس خوشاند ... و خدایی را سبحان به نماند ... که بسان آدمان بنده نشاند ...و در دیر کهن نابدراند ... و هما به سایه را رشوه نداند ... و خدای مایه را کشوه نداند ... و تو مهتر ز ثریا چه گماند ... و تو شهتر به اریا نسماند ... و خدا به حبله و قبله نماند ... و خداوند زمین و آسماند ... تن خورشید نشان حیدراند ... شب امید به یادت نبماند ... و مقام کهکشان را نبداند ... که تو آهنگ کلانی به هماند ... و نواهنگ تو پژواک هداند ... و ستارگان از آسمان رساند ...

و آن مرا یاد شد که آفرینش را یاد بود و سر آن خدایی به دعوا بود ... و دعوا سر خدایی آن بود که خدایی به هوا بود و گدایی به هما رود ... و آن رودی به اقیانوس کشود و مسلمان آن اقیانوس آب کُر دانود و علمایش سر جاری بودن یا کُر بودن آبان به بحث کشانود و علما را ریش بلندانود و حکما را نمک به زخمانود و آن چاقوی من بود ...

و آخرالزمان همواره دست یکی بود و آن یکی را من بود ...

و لذا مرا چنین خاطر باشد که آفرینش چنین باشد که آن در محل تقاطعی واقع گردیده است و آن را به ندانم بود چرا که آن نگاهی می نمود و ندانم آن به چند نگاه در آن تقاطع بود که بشری از آسماند و نوای آخر بگماند ... و آن آخر کلیدی داشت و آن را نور سپیدی بود به روشنی اور و ندانم آن تاکنون چند بار بر من به تکرار نشسته و من آنم که ردا به دسته دسته و تو قائن به گلنگی نببسته ... و تو الله مسلمان نب کس ده ... و خودت به فلفلی نمک نشسته ... و به موسی تو به شک باش و نه کَس ده ... کِی عصای خود به اژدها نشسته ... و مسای خود اهورا رو بمسته ... و مدارا ناکن به هر که نَس ده ... و به آلت خدا بیضه نشسته ... که مسیح جلجتا چراغو دسته ... و حسین ابن علی به نابکس ده ... و به نوح و ابرهیم عصا ندسته ... و تو نمرود و فراعن از نفس ده ... و حکیم قسمت خودت نه هسته ...

تاریخ ارسال: جمعه 1 اردیبهشت 1396 ساعت 17:37 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد