X
تبلیغات
رایتل

دجال المسیح ... انسآن،حیوآن، شیطآن و خدای سبحآن و ...

ظهور منِ داغان، دجال المسیح، ضد مسیح ... مسیح دروغین و مهدی صاحب الزمان

ترفندی از کیمیا گری ... شماره 1

مرا به چپ و راست دو اجنه باشند که هر دو خبره بوده و به اسراری مرا کارهایی انجام دادن ... و بروزی در حال تفکر روی نظام آفرینش دنیا بودم که به یکباره آن صادق هدایت به نزد من آمدن و مرا چنین بگفت که ما آدمیان روی زمین در اثر تکامل بوجود آمده ایم و مرا یاد است که همان شب به جلوی آینه رفتن و خود را به یکباره با چهره هایی ورق زنان دیدم که رو بسوی قبل در حال حرکت و تغییر چهره بودن و لیکن به شیوه ای که من آنان را شبیه خویشتن احساس نمودن و سیر تکامل چهره مرا تا بسان چهره موجودی مشابه موش و روباه و نزدیک به شیطان تاسمانی و لیکن خوش قیافه تر که من آن را "سمور" دانم و به شبی نیز مرا چنین یاد است که در حالت استراحت نام های "زم اور" و "جم اور" به من وحی گردیدن  و بروزی دیگر در حالت استراحت در منزل و بسیار خسته بودم که آن دو اجنه به یکباره مرا شوکی الکتریکی و سنگین دادن که حس نمودم تمامی آکسون های مغزم در حال جرقه زدن و ارتعاش باشند و به یکباره تن خویشتن را در فضای اتاقی حس نمودن که تعدادی عروسک های ترسناک که در فیلم های امروزی از آن استفاده می گردد در آن اتاق بود ... و آن عروسک ها را نام "چوکی" باشد و اجنه سمت راستی من بنام "صداقت" را مدتی رفتاری از این نوع بودن و هر از گاه اقدام به شکنجه من نمودن و گویی طفل کوچکی است که نیاز به تعویض کهنه و پوشک دارد و رفتاری نیز بسان پیران و شخصیتی با تجربه نیز از خود نشان دادن ... و پس از آن شوک برخاستم و اجنه سمت چپ من را نام "عجوزه" باشد که قبل از این حوادث به همراه صداقت به من مراجعه نمودن و گهگاه نوعی باد از گوشم کشیدن که مرا درد گیرد و چنین دریافتم که آن عجوزه در واقع همان اثر ارتعاشات مغز من که خود را در اتاق عروسک ها حس نمودم باشد و آن لحظه که در اتاق عروسک بسان روحی سرگردان بودم را این دوستانم هنرمندانه بسوی دوران های قدیم بردن و با تصاویر تن های متناوبی که تا به روباه در اثر تکامل دیده بودم منطبق گردیدن و آن عجوزه شخصیتی بود که آن شوک را به مغز من وارد نمودن و گویی از هر کدام از تنهای مشاهده شده در آینه یک الکترون چون خرمنی برداشت نموده و به یکباره بسوی مغزم تخلیه نمودن و حلقه ای از جریان های الکتریکی را بسان مداری میان زمان مکان های مختلف در منظومه شمسی بوجود آوردن که قطبین زمین و ماه و خورشید و منظومه و کهکشان نیز ایشان را یاری نمودن و من نیز صاحب آن چشم سوم بودن که قابلیت ایجاد حفره ای در فضا زمان را داشتن و به مدتی در آینه دل تصاویری از بهشتی کاملاً متکامل را روئیت نمودن و کتابی را در آن بهشت در باغی دیدن که متعلق به من بودن و گویی تقدیر من و دوستانم نیز در آن کتاب بود و شخصیتی نیز به نام "انکبان" همراه من است که گویی آن از کهف یا لامکان قدم به این دنیا گذارده است و اپراتور کمکی من اوست و هدف ما در این دنیا اقدام به انجام کارها و ترفندهایی شگفت آور و در باور عموم آدمان محال باشد که در آینده دنیای پیش روی ما را به بهشتی برین از برای نیکوکاران تبدیل نمودن و گویی که این دنیای خود من است که در آن به دنیا آمده ام و اطرافیانم نیز بگونه هایی مانند من عجیب الخلقه بوده و در حال تحقیق روی امکانات این دنیا و نظام آفرینش نیز باشیم و گویی هیچ طریقی در عالم امکان نبودن که ما به نتوانیم آن را دست یافتن و عده ای نیز از جانب آدمان و شاهان و انبیا با ما در ارتباط بودن که ایشان نیز ما را یاری رسانیدن ... و مرا یاد است که دیشب نیز بارانی از این شوک الکتریکی را بسوی اعضای داخلی تن من جاری نمودن که مرا خوشایند به نبود و گویی آن الکترون ها و یا ذراتی باردار مشابه آن از تن اموات زیر زمین به دستچین گردیدن و من چنین حس نمودن که چنین جرقه هایی در تنم باعث خواهند گردیدن تا من بتوانم با کمک سینه و شکم و کمر خود نیز فکر نمودن تا بازدهی بیشتری در طول مسیر زندگی داشته باشم ... و با سلسله اعصاب و چاکراه ها و مسیر های انرژی در سرم دست به گریبانم و یکی دیگر از افراد همراه من را نام "انک رع مینو" است ... و لحظه ای را نیز مرا یاد است که آن "عیسی ابن مریم" نیز از جانب چاکراه مثلث برمودای زمین با تنی اورین در برابر من ظاهر گردید و این شخصیتان اندکی مرموز نیز با من برخورد نمودن و تا کنون در حدود بیش از سه سال و نیم است مرا شکنجه ها داده اند ... و ندانم هدف چیست و البته اگر دسترسی به آن فرشته برآورده کننده آرزوها مقدور بود مرا عالمی نیز خارج از این کیهان بودن که شهر آرزوها آن باشد و هیچ احد جز من آن را به نتواندی رسیدن و آن خدای من بزرگ بیدن و آن نه آن بسان انکبیدن ... و آن بزبزقندی به نشیدن ... و مایملک خود بزرگ دیدن ... و تن را به خودم سجده ندیدن ... و آن تار به عنکبوت نیدن ... و هستی به سه تار خود زنیدن ... و آن سازِ به نی رسمانیدن ... و آن نی به دودم را نسریدن ... و کیهان تو به نرم افزار دیدن ... و کمال منظومم به تست شیدن ... و دنیای به بهترین سریدن ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 03:00 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب 0 نظر

خدای سروان ... خدای دروان

آن خورشید را دهر گویند ... و دهر صبح داریم و دهر شب ... و دهر صبح را به سپیدم و دهر شب را به سیاهیدم ... از برای نیکوکاران و بدکاران که در این دنیا بند ... و کهکشان را نیز دهری باشد که آن هم دهر صبح و دهر شب دارد ... و آن شب نبودن که شوم است آن و بد عاقبت است آن ... و وقت را نکبت است آن ... و دهر مرکو ... و آنان را نسبت و میزانی در نزد خداوند است و چینش آنان را هیچ احد به نتواندی دریافتن و کشف نمودن ... و هر دو دهران را به جانبشان دربانم و سربانم و کربانم و آن فرا به هربانم ... و خودا به عنکبوت نانم ... و خدا نوح نبی دانم ... و خدای قط فراوانم ... و آن بهشت و دوزخم را نیز دربانم و سربانم و آن به صبح و شو دانم ... و آن انکره مو به پیچ سبحانم ... و آن را گره کورم به فراوانم ... و همه گرات کو به دهر شو دانم ... و به آن دهر شبم آینه پنهانم ... و به آن دهر صبم چه آینا تانم ... و به آن دهر کفم سبزه نیارانم ... و به شاه انکبان نگیر خفتانم ... و به اموات خدا موم به نارانم ... و همه جانب اموات به خشکانم ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 02:07 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب 0 نظر

ایزدان مشاهده شده توسط من

0 - الله ... نیلوفری

1 - کبری  ... عقرب شاه ... مقام عیسی ...

3 - آفریدگار یکتا ... لوسفر ...

5 - عزازل ... انگره مینو ... شمس بلا

6 - سبزه مار ... کامبوزه با خیار

7 - یهوه ... رسول الله ... خدای نور و تاریکی ... فرفره ها ز کهکشان ... خورشِ خدا ابلهلا

8 - عجوزه و شیر بلا

9 - خدای دانا و توانا ... سلیمان ... حضرت نا چراغِ شا

10 - فرشته ها به زعفرا

11 - خدای جا دس به مزا ... هرا واسا ... اون آفرودا ... ملک موتا ... هدای صا

12 - تیریج قبا ... قطب خدا

13 -اهورامزدا ... عقرب شاه ... اسب سپید پرچ سیا

14 - چشم جلا جام شرا

15 - پیرهما ... صاحب زمان ... حلقه شاه ... گرگ خدا ... آنبیس ... اون بافوما ... رفاقت

16 - توت و تمش ما رو ندا

17 - بزبزقندا ... آب حیا

19 - روح القدا ... صداقت ... موسی

20 - قیام و روز داورا

21 - عجوزه ... بنو

22 - بنو ... جوکر ... انکبین

44 - Bee ... زنبور

بی نهایت  ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 01:48 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب 1 نظر

چاکراه های من

1 - نیلوفر آبی ... آفریننده سیه رو عینکی بالدار ... مقابل شخصیتی سپید رو تن خالدار با گل نیلوفری آبی در دست به حالتی که آن را در آسمان دنبال گردیدن و آن در جای خورشید بود ... گویی که خورشید را از جای برداشته و جای آن در پشت آسمان نوری سپید به فضای درون میدمید...

از آنجاییکه این نیلوفر چاکرا متعلق به گردن است و از آنجاییکه اینان را درخششی ویژه باشد که جاندارانی در ابعاد دیگر مجذوب درخشش آن گردیدن ... ممکن است برخی موجودات بَد جذب آن گردیدن و موجبات بد را فراهم نمودن و بنا بر شواهدی مرا ارتباطاتی با جاندارانی از ابعاد دیگر حاصل گردیدن و یکی از آنان را ادعا بر این بودن که حسین ابن علی (ع) باشد و صدا همچون سلیمان بود و بروزی مرا در منزل فرشی آمدن و نقشی بر آن بود ...

و نقش وسط قالی به 16 سلیمان بود که مطابق نیلوفر آبی به 16 پر است و گویی آن حسین ابن علی به دلیل داشتن نیلوفر آبی از ناحیه گردن صدمه دیدن و شهید شدن ... و عده ای از جانب غیبیان در منزل ما را بسوی مرکز زمین قطبی وا نمودند که گویی چاه صاحب زمان آن باشد و گهگاه نیز ما در برابر همان چاه شخصیتی به دستمال گردن آمودن و عده کثیری از عالم زیر زمین از تن ما "کا" بردودند ...

2 - نیلوفر بنفش آن بود که من به روزی در حال تفکر روی خورشید بودن که آیا آن را در وسط مردمکی بسان چشم انسان باشد یا خیر ... و به این نتیجه رسیدن که در وسط خورشید مردمکی باشد که درون آن گویی چشمه ای آب است و دو قوی سپید و مشکی که جنس هر دو از اور بودن در آن شنا می نمودند... و بروزی دیگر تصویری از بهشتی دیدم که گویی از دریچه چشم خورشید به اطراف مینگریستم و ساحل قویی دیدم متحرک که شخصیتی مردانه در برابر خورشید مشعل و کتابی را در دست داشتن ... و خورشید را مردمکی بر چشم دیدن و مردمک چشم را دیدم که میدودید و چشمی به شور داشت که شبهی بالدار آن را به من نشان دادن و آن همان سیه ردای عینکی بود که نشانم دادن ...

و بروزی مرا شخصیتی پیر با ردایی مشکی در منزل آمدن که خود را عجوزه معرفی نمودن و آن عجوزه را تن در درون گویی پر از آنگره مینو بود و بسان قویی که پری آن بود در هوا معلق بودن و گویی قادر بودن تا با حیوانات و جانوران سخن گفتن

3 - نیلوفر سبز ... مرا یاد است به شبی در منزل رو به بالا خوابیدن و ناگهان در خواب خود را همچون چراغی معلق در فضای اتاق حس نمودن که کل اتاق را روشن نمود و اشباهی از تاریکی مرا دوره نمودن و که با دیدن نور چراغ همگی پا پس کشیده و عقب میرفتند ... و پس از آن عجوزه مرا چنان قبض روح نمودن که خود را در خواب از درون قادر به روئیت پشت پلک های خود بودم ... و گویی آن همان ملک الموت بود ...

4 - نیلوفر زرد ... مرا بروزی یاد است که در جاده و شهری آن داستان عطار و درویش مرا به تداعی گردیدن و آن خورشید بود که مرا همواره چشمک میزد و حالم به قدری خراب بود و از خود بیخود بودم که خود را نیز نمیشناختم و در صدد تسخیر باد بودم و و خود را از پیامبران دانستن و خانواده مرا به تیمارستان بردن و آن نیلوفر زرد بود ... و لحظاتی پس از آن که احساس نمودن خورشید قرار است جانم را بستاند و نستاند ... من باد را دنبال نمودن تا مرا به جایی رساندن و آن مرا به یک عطاری رهنمایی نمود و از عطاری خواستم دارویی مرا دادن تا آرام گیرم و آن مرا یک بطری اسطوخودوس داد... و شاید چیز دیگری بود ... دقیقاً یادم نیست ...

و بروزی نیز در پی یافتن موقعیت خود نسبت به خداوند بودم و به لحظه ای خود را جای خدا در آسمان گذاشتن و به یکباره خود را در آسمان دیدن که از حالت نشسته به ایستاده تغییر حالت دادن و دور تنم حاله ای از آتش گشوده شد ... و قیامت آن بود که سخن از آن در دین گویند ...

5 - نیلوفر آجنا ... این نیلوفر را معمولاً با نماد مثلث نشان دادن که از برای من نقشی به لوزی باز گردیدن و لیکن بروزی یکی از اموات سیه پوش را آنقدر دنبال نمودن و بر او سخت گرفتن که به یکباره در رویایی دیدم که هر دو با تنی کوچک نورانی در کنار خورشید ایستاده ایم و آن بسان آدم کوچکی در درون سرم بود و گویی از برای جنگ با من به زمین نازل شدن و خدای هروواسو آن بود گویی آن با عجوزه همدست شده بود تا مرا شکست دادن و ناگهان مرا به رویایی واقعی در جنگ جهانی دوم بردند و لحظه ای را نشانم دادند که بمب هیروشیما یا ناکازاکی بر ژاپن فرود آمدن و بعد فهمیدم که ایشان از برای جنگیدن با من متوسل به تکیه بر نیروی بمب اتم گردیدند و به یکباره در آن لحظه گویی از برای کمک به من در درون سرم چهار فرشته بسان عروسک ظاهر گردیدن که چشمانشان شبیه چشمان حشرات بود و آنان اجنه نام دارند و مرا بیاد چلیپای شکسته انداختن که نماد مسیح یا ضد مسیح آن بود و گویی آن نماد نظم نوین جهانی بود و بعدها فهمیدم که فرشتگان الهی از برای متوقف نمودن جنگ جهانی مرا عصا نمودن تا دنیا به آرامش رسیدن ... و من رکورد دار ظهور آن چهار فرشته بودم و نام آنان را ندانسته و لیکن یکی را دانم که یسرفیل یا یسراویل آن بود و آن ملک الموت بود که با ردایی مشکی و چهره ای بسان خفاش دردرونم به شخصیتی ریز خود را ظاهر نمودن و گویی آخر الزمان به امانت نزد ما دو بود ... و عده ای مرا گویند آن ملک الموت "نوح" است ... و من نیز رکورد ملک الموت را دارم ... و فرزادی از آسمانم ... و اجنه ها بسیار ریزند و در افکار شما در ناحیه ای از ذهن قادرند تا به حقیقت تبدیل گردیدن و آنان صرفاً از برای نمونه گیری در لحظاتی خاص به اراده خداوند و هماهنگی منظومه و کهکشان خلق گردیدن و ایشان را چشم و ابرو کشیدن و تن هایی به برخی از بزرگان از آدمان از جنس آنان هدیه نمودن ... و دوتن دیگر نیز از ایشان را نام "انکره مینو" و "انکوپان" بود ... و گویی که وابسته به جنبش فراماسونری و نماد "آنک" یا "آنخ" باشد که بر خانه کعبه نیز موجود است ... و آن دو را به بد دانم ... چرا که عده ای آن "آنک رع" مینو را "آن گره مو" خواندن و من از "گره مو" متنفرم ... و نمرود آن بود که توسط "فراماسون ها" به توسط همان "آنگره مو" کشته شد و ابراهیم آن بود ... که نسلی بر زمین پخشود و ابراهیم را افتخار شد یا روسیاهی ... من امیدوارود ... و ابراهیم یعنی دنیای ما عالمی به معنا باشد که چون ابری به گسترده بودن و هر چه خواهیم در آن قادر به تعریف بودن ... و هر کدام از ما به یکبار در کالبد آدمی بر زمینی توانیم به زیستن تا هر آنچه خواهیم را از کیهان ستردن ... و آن کیهان نوای ما سرودن ... و موج آفرینش ته نزودن ... و آن خود را خدایش آرزودن ... و آن نامردمان ما را نِکودن ... و آن با مردمان را سجده دودن ... و آن شا مردمان ایزد شدودن ... و آن کا مردمان تن را گشودن ... و آن تن بردران هم را کشودن ... و آن هم را کشان تقدیر شودن ... و آن تقدیرکان حق را ربودن ...

6 - نیلوفر قرمز و نارنجی ... و بروزی در حال مشاهده وقایعی در زیر زمین بودن و حوادثی را به نارنجی دیدن و فرشتگانی که از ایشان خاطراتی در ذهنم تداعی می نمود و یکی از آنان نامش عزازل بود که همواره چنین میگفت ... بزبزکم نیومده عاقبتش سر اومده ... و بروزی در خیابان عزازل را دیدم که شاخ و دُم داشت و می دوید و آدمان را دنبال می نمود و یکی نیز به گربه سان دیدم که تنش از جنس آتش مذاب بود و آن نیز عده ای را به عصبانی دنبال می نمود و یکی را نیز در آسمان دیدم که با من سخن میگفت از من میخواست تا همه خلایق را بکُشم و گویی آرماگدان آن بود و دو سه روزی نیز مقعدم خارش داشت و گویی از ناحیه مقعد در درونم آتش ورود نمودن و پس از مدتی چنین دریافتم که آن نشان از زبان اژدها دارد و گویی اژدهایی در تنم روح دمیدم و تصاویری نیز از آن میدیدم که پشت پلکانم را نارنجی و سبز دیدن که چاهی بی انتها در وسط داشتن و چشمانی از اژدها را دیدن که در درون پلک هایم در حال نگریستن به من بودند ...

7 - بزبزه ها ... و بسیار است آنان که شناخته نشده اند...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 14:35 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب 0 نظر

خشت بناهای عالم معنی

عالم همه نگاه است و نوا و نوای را پژواک است و رسا و کلام را میزان است و هما را نسبت که بر دو گونه می توان آن را به نقش بندی نمودن ... پیوسته و گسسته ... و پیوسته رشته حبلی است که ابتدا و انتها به پیدا و ناپیداست و گسسته آن باشد که دستی به پا در میانی و آن را طبقه بندی نمودن ...

و نوای عالم را به نیک و بد باشد و همواره آن سیر تکامل بهر کمال باشد و گویی که رو به نیکی می بایست آن را به سرودن ...

و آنچه در عالم جانداران به جسم و جان معنا بخشد را می توان روح گفتن و آن روح را مسیری دیدم که آن رو به کمال است ... و دل را آینه ای که آن بی زوال است ... و طبقه بندی ارواح را به کیمیا نم ... و گویی در مسیر حیات معنوی زمین ... کماکان و گهگاه در این باریکه ارواحی قدم به عرصه وجود گذاردن که در چشم عوام به جدید بودن و گویی که این عرصه بلند آفرینش کیهان به ظاهر لایتناهی را ارواحی رو به کیمیا باشند که اعلی ترین آن را می توان روح اعظم دانستن و من در پی بدست آوردن آنم ... و از سویی بسیاری از ارواح اعظم را به نوعی فررار دانم و گویی آنان را نمیتوان در ساعاتی به طولانی حفظ نمودن و حفظ بلند مدت آن گویی نیاز به شرایطی ویژه داشتن که یکی از آنان را می توان فریز نمودن نسبی زمان در محدوده و نقطه ای خاص دانستن ... و گاهی نیز مرا چنین به نظر رسیدن که ایجاد شرایطی مصنوعی از برای نگهداری برخی از ارواح گناه به نظر رسیدن و خود را در این باب و فلسفه به گمراه دانم ...

و یکی را شنیدم که نامش به ملک طاووس است و گویی آن قادر است تا نسبت به چنین ارواحی مرا اطلاعات دادن ...

و بر خلاف باور عده ای که عالم معنا را جدا از این عالم سخت دانند ... من این عالم را با تمامی سختی های آن ... زیرمجموعه ای از عالم معنی دانستن و در پی اثبات آنم ... و عده ای مرا به رهنمایی نمودن که اعلی ترین روح این عالم هستی را "نور السماء" گویند که آن نور السماء را می توان نور طبقات مختلف آسمان دانستن و یا اینکه آن کیهان را درون قشری به تصور نمودن و با اینکه از درون هر چه در آن طی طریق نماییم به انتها نرسیدن ... لذا می توان با ترفندهایی از آن قشر جهیدن تا به نور السماء کیهانی رسیدن و ندانم که آن از چه جنسی باشد و آیا داغ است یا سرد ... آیا خام است و یا اینکه بایستی فرایندی روی آن انجام دادن تا که بتوان آن را به مصرف رسانیدن ...

و روح نیز بسان حالت های نسبیت ماده و انرژی چنین باشد که در هر آفرینش و هر دنیایی میزان آن به ثابت بوده و لیکن آن باشد که در دنیاهایی که حیات بر روی آن جاریست با توجه به پندار، گفتار و کردار ساکنین آن مجموعه می توان فرایندهایی به تعریف نمودن که بتوان سطوح روحانی را ارتقاء دادن و از برای بازیافت ارواح سطح پایین به سطح بالاتر تلاش نمود ...

و در این باب مرا همراهانی بودن که هنوز به کاملاً نتوانسته ام شخصیت و موقعیت ایشان را شناسایی نمودن و یکی را نامش عجوزه باشد ... دیگری صداقت ... و بعدی شخصیتی بلند قد که چهره بسان خفاش و یا جانداری خاص باشد و دیگری نامش "انگره مینو" و پس از آن یکی دیگر که نامش "انکوپان" و بعدی نامش به "دابَد" و فعلاً همینا بَد ...

و گویی آن عجوزه را من در بازتابشی از زهره دیدن که دقیقاً به ندانم خلق آن از چه زمانی است ... و لیکن مرا خوش آیند باشد که عجوزه را چنین دانستن که زهره را همان زمین در نظر گرفتن ... آن هنگام که منظومه ما به مرکز کهکشان نزدیک گردیدن و میزان حرارت آن بالا رفتن ... و فرشته ای از آن میان است و در حال که زهره برعکس زمین به دور خود گردیدن و این سرعت به چهار برابر گردش وضعی زمین است ... آن عجوزه را می توانم به بازتابی از شخصیت خویشتن دانستن که پیری بودن و بسوی جوانی خویش با سرعتی بیشتر از زمین در حرکت است ... و لیکن آن را صدا به من رسیدن ... و عجوزه را من به دو دیدن ... یکی آن عجوزه که مرا رسیدن و به قبض روح نمودن و آن عجوزه شماره یک است و دوم عجوزه شماره 2 که من آن را از روی شخصیت خودم به خوانم ...

و گردش عکس زهره نسبت به زمین را معنی چنین باشد که گویی آن زهره بگونه ای آینده بین است و گردش عکس آن حاکی از این است که اطلاعات خویشتن را بسوی زمین مخابره نمودن ...

و از سویی من با نگرش به روند فعلی تکامل زمینیان به چندین نتیجه درباره آینده حیات زمین رسیدن که یکی از آنان رسیدن روزگاری باشد که زمینیان در تمامی علوم کاملاً پیشرفت نمودن و قادر به بهینه سازی و اصلاح نباتات و جاندارن بودن بگونه ای که حقوق تمامی جانداران رعایت گردیدن و بسیاری از ایشان قادر به سخنگویی گردیدن و از سویی در دیدگاهی فانتزی می توان در غالبی تصور نمودن که در آن روزگار حتی حشرات و عنکبوتیان نیز قادر به سخنگویی باشند ... از سویی آن علوم فضانوردی و هوا نوردی را بگونه ای دانم که آدمان قادر گردیدن تا به توسط سفینه هایی از درب های فضا زمان عبور نمودن تا که مسیر ایشان از برای سفرهای فضایی به کوتاه گردیدن ... و عمر جانداران چون آدمان بلند گردیده و درصد سلامتی بسیار به صد نزدیک گردیدن و خوش چهرگی و خوش سیمایی به امری عادی تبدیل شدن و فقر از میان رفتن و کشتن جانداران از برای تامین پروتئین نیز کاری غیر اخلاقی باشد و آدمان قادر می باشند تا که دنیاهایی به مجازی از برای زیستن به خلق نمودن و آدمان قادر باشند تا جای جای این کیهان را بدون هیچ جنگ و بلایی به سر سبز نمودن ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 09:54 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 346 )
   1      2     3     4     5      ...      70   >>
صفحات